روز مرد

  • ۲۳:۵۳

تو مترو مرد دست فروشی داد می‌زد جوراب دارم، جنس و ببین و بعد بخر! جوراب بهترین هدیه برای روز مرد، بهترین هدیه برای پدرها!

یاد اون پیام دوستم به مناسبت روز زن  افتادم که گفته بود یه کامیون فرستادم جواهرات روز زن رو خالی کنه تا جورابهای روز مرد رو بار بزنه.

روز پدر مبارک!!!
  • ۶۰

همیشه دانش آموز یکبار معلم

  • ۱۸:۲۰

 یه وقت فکر نکنید همه سوتی‌ها مال دانش‌آموزاست گاهی معلم هم ...!

یکی از دختر خانومهای کلاسم به مناسبت هفته معلم از هر معلم یه سوتی نوشته بود که تو برنامه جشن اجازه نداده بودند بخونه! سر کلاس، من بهش اجازه دادم بخونه! خیلی جالب بود. در مورد من نوشته بود دانشمندان سالهاست به دنبال کشف لهجه خانوم ... هستند و هنوز هم کشف نکردند. آخه یکبار سر کلاس گفتند: ما دو نوع جُهاد (جَهاد)داریم...

واقعیت اینه وقتی زیاد حرف می زنیم بخصوص ساعت آخر دیگه ضمه، کسره و فتحه حروف رو قاطی می‌کنیم. خلاصه شروع بحثی جالب بین من و شاگردانم شد و آخر فهمیدم من بعضی مواقع در طول تدریس اصلاً پلک نمی‌زنم  و ...

  • ۶۲

موبایل در مدرسه

  • ۲۰:۴۴
 یه روز دیر رسیدم مدرسه!!

با عجله وارد حیاط مدرسه شدم! یکی از دخترا رو دیدم گفتم: زهرا ساعت چنده؟

خانوم حواسش نبود با عجله موبایلشو از جیب مانتو درآورده میگه: ساعت1:10
  • ۴۶

مقصر مدیره

  • ۱۱:۰۰

 همکارم متوجه شده بود دانش‌آموزش سر کلاس هدفن تو گوش میذاره . بعد از چند روز مادرش اومد مدرسه. همکارم گفت: دخترت سر کلاس موسیقی گوش میده. اولش گفت دختر من هدفن نداره مال دوستاشه و بی تقصیره. زیر بار نمی رفت که دخترش مقصره. بقیه همکارا هم از دست دخترش شاکی بودند، هر چه می‌گفتند اون می گفت تقصیر مدیره! حتی حرف زدن دخترش سر کلاس هم تقصیر مدیر بود. از این منطقش که همه چی تقصیر مدیره  بی هیچ وجه کوتا نمی آمد.

  • ۳۹

اس ام اس در قرن هفتم هجری

  • ۲۳:۲۵
 از خانوم زرنگ کلاس پرسیدم دلایل و زمینه‌های حمله مغولان به ایران را شرح دهید. شروع کرد به توضیح دادن و رسید به اونجا که باید بگه : «غایر خان حاکم شهر اترار به خوارزمشاه پیغام فرستاد». گفت:«غایر خان به خوارزمشاه اس ام اس داد». بقیه دخترها که همیشه در عالم هپروت به سر می‌بردند، این دفعه در عالم پایین تشریف داشتند و کلاس از خنده منفجر شد
  • ۵۵

فرشته

  • ۱۵:۴۰

 خدا رو میشه در چشمان زیبای فاطمه دختر هشت ماهه دید که هر چیزی تو این دنیا میبینه میبره طرف دهنش فکر میکنه خوردنیه! اما وقتی جانماز و مهر نمازتو گذاشتی که نماز بخونی و فاطمه رو میذاری کنار خودت هر لحظه می ترسی فاطمه مهر رو برداره ببره طرف دهانش! اما میبینی فاطمه کنارت دراز کشیده و با اون چشمای معصومش نگاهت میکنه که ببینه چی میگی! وقتی تسبیحات نمازتو گفتی، دیگه دستش نمیاره که اون تسبیح که همیشه میذاره دهنش ازت بگیره به دونه هاش و به تو نگاه میکنه! وقتی صلوات می‌فرستی لباشو غنچه میکنه که اداتو دربیاره. اونوقته که یه حس آرامشی بهت دست میده که تا حال تو زندگیت تجربه نکردی!! و دوست داری این فرشته ی روی زمین رو غرق بوسه کنی.

  • ۵۱

چهار شنبه سوری

  • ۱۷:۰۶
 دخترای دبیرستان ما از سه شنبه هفته گذشته (20/12/92) مدرسه نیامدند! رفتند پیشواز چهارشنبه سوری!!!
  • ۴۳

شاهکار درس نخونها

  • ۱۱:۴۰
امروز چند نفر از دانش‌آموزان درس نخون را فرستاده بودند دفتر. معاون آموزشی زنگ زده بود پدرهاشون. از اونجا که بعضی از بچه‌ها از پدرشون حساب میبرن دو نفرشون ترسیده بودند و همون لحظه میرن wc و با شیشه اقدام به خودزنی کردند خدا رو شکر شیشه برندگی زیاد نداشته و چند نفر از بچه‌ها می‌بینند و زود خبر میدن. دخترها رو میبرن پیش مشاوره که آرامشان کنند اما لی‌لی به لالاشون گذاشته و ساعت آخر دفتر حضور غیاب رو داده دستشون. یکی‌یکی می‌آمدن در کلاسها. هر کلاسی می‌رفتند بهشون می‌گفتند:« اِ خودشونن! شما زنده اید! نمردید! ».
فکر کنم الگوی شدند برای بچه های درس نخون!
  • ۷۳

مو هویجی

  • ۲۱:۵۶
دانش آموزی ازم پرسید:«خانم بعد از مظفرالدین شاه، محمد علی شاه، شاه شد»؟ یکی از نخودیهای کلاس میگه نه پس مریم شاه، شاه شد! مریم اسم همون دختر هست!

بعد از چند لحظه دیدم یکی از دخترای شیطون آهسته دستشو تکون میداد که من متوجه اون بشم نگاه کردم دیدم با یه دست به نفر جلوتر از خودش اشاره میکنه و با دست دیگه به بینیش! گرفتم چی میگه نگاه کردم دیدم نفر جلویی که اسمش فاطمه است یه نگین رو بینیش گذاشته. مونده بودم اینو کی گذاشت که من نفهمیده بودم. خنده م گرفته بود. دخترا هاج و واج نگاه می کردند که من به چی میخندم! فاطمه متوجه شد و فوراً گرفت و نگینشو درآورد سرشو بالا گرفت دسته ای از موهاش بیرون اومده بود دیدم موهاشو رنگ هویجی زده!! تعجب کردم چه جور معاونهای آموزشی بهش اجازه ورود دادند.

بهش گفتم:«برای چه موهاتو رنگ کردی»

فاطمه:«خانوم همینجوری» دوباره گفتم: چرا همینجوری رنگ زدی؟

گفت: خانم اروپاییها همین جوری موهاشون رنگش طلاییه! ما ایرانی ها باید رنگ کنیم!

عجب استدلالی!

  • ۵۳

اسکندرزاده

  • ۲۲:۳۱
دختر سؤالات خودشو جواب نداده بود از هر کسی سؤل می پرسیدم دستشو بلند می کرد می گفت: خانوم من بگم! شاید بیست بار تکرار کرده بود. اخلاقش بود و من فقط تحمل می کردم. این دختر همیشه سرا پا استرس بود. بهش گفتم اسکندرزاده داری اذیت می کنی! یهو اشکش درآمد و گفت: خانوم میدونم تو خونه هم رو اعصاب مامانمم. همه بهم میگن. ولی دست خودم نیست! اومد روبه رو میزم. چنان اشک می ریخت که دل سنگ رو به درد میاورد.
گفت: خانوم من مشکلات زیادی دارم مادرم افسردگی داره. خودم هم مشکل دارم. زن عموم منو میبره مشاوره. پدرم فوت کرده برادر بزرگم با کارگری هزینه خانواده رو تأمین میکنه!
چقدر برام باور نکردنیه که دانش آموزانی با این مشکلات سر کلاسم هستند!!
  • ۴۱

تقلب

  • ۲۳:۰۰

دختر خانوم شیطون کلاس بعد از کلی چاپلوسی وقتی فهمید اهلش نیستم بدون مقدمه گفت:«خانوم نمره 14 با تقلب برای من شیرین تر از نمره 20 با زحمت خوندن است».

گقتم چرا؟؟؟

گفت:«آخه خانوم هم تفریح و خوشگذرانی می کنم هم نمره 14 رو می گیرم».

بهش گفتم:« این حرفتو باید قاب کرد و گذاشت رو سردر کلاس».

گفت:« آره خانوم راست میگی»!

  • ۴۴

کلیپس

  • ۲۱:۴۱

کلیپس از جمله وسیله مورد علاقه همه دخترای مدرسه ماست. دختری رو ندیدم که کلیپس رو سرش نباشه! معاونهای آموزشی هم به شدت به این موضوع حساسند. امروز رفتم سر کلاسی که همه دختراش شیطون و شادند. اما در کمال ناباوری دیدم همه دپرسند. یکی موهاش از پایین مقنعه اومده بود بیرون، اونقدر موهاش بلند بود که از پاهاش آویزان شده بود، یکی مقنعه ش کج شده بود ... خلاصه هر کسی به نحوی شلخته شده بود. معاون مدرسه همون اول صبح به قول خودش « با حرکت ضربتی » همه کلیپسها رو ضبط کرده بود... این وسط هم دخترا نگران ساعت آخر بودند، اینکه نکنه پسری بدون کلیپس اونا رو ببینه!! ولی اینا خیلی باهوشند . دیدم همه با شال گردنشون چنان موهاشونو بستن که از کلیپس هم بهتر بود.!!

  • ۴۴

دز مواد شیمیایی

  • ۲۲:۴۶

همکارم به دانش‌ آموزاش سؤال داده بود «دز مواد شیمییای چیست؟»

 

خانوم دانش آموز: « دزد کسی است که شب از خونه ی مردم بالا می رود و...»

  • ۷۰

بغض

  • ۲۳:۳۱

رفتم کلاس دیدم کسی نیست!! پشت میز نشستم و منتظر موندم. هر کدوم که می‌اومد میگفت: اِ خانوم کی اومدی؟؟ ... خانوم سورپرایز کردی!!!

سرم پایین بود دیدم  اومد کنار میزم و گفت خانم اجازه میدی شکلات پخش کنم؟ گفتم بفرما!! ولی به چه مناسبت؟

اشک تو چمهاش حلقه زد! چند لحظه سکوت کرد و گفت: خانم سرطان مغز و استخوان دارم، هفته گذشته که رفتم آزمایش دادم نذر کردم اگه خوب بود به بچه‌‎ها شکلات بدم!

منم ...

  • ۵۲

جلسه با خودم

  • ۲۳:۰۴

عجیب ترین شاهکاری که من تو عمرم به اجبار در آموزش و پرورش شهرستانهای تهران، انجام دادم،« جلسه تک نفره » با خودم بود. سلطه نظام بروکراسی بر آموزش و پرورش، باعث شده معلمانی را که در تدریس یک درس در مدرسه تک نفره هستند، سرگروه باشند، و از آنجا که سرگروه باید جلسات خود را در وبلاگ مدرسه ثبت کند لذا مجبور است « با خود جلسه » بگذارد، و شرح « جلسه با خود » را به اطلاع « خودش » برساند.!!!!

  • ۴۴

هزار پا

  • ۱۷:۱۶
سر کلاس مشغول ارزشیابی شفاهی بودم، در آن واحد همه ی کلاس چنان جیغی کشیدند که از صدای آمبولانس هم بدتر بود، و همه به طرف خروجی هجوم بردند صندلی ها بهم خورده بود دخترها به سختی داشتند فرار می کردند،من که هول شده بودم فکر کردم یا موش اومده یا سوسک، گفتم: چی شده؟ یکی از دخترها گفت: «هزار پا »... یکی دیگه گفت:« خانوم! داشت از مانتو هانیه بالا می رفت»

دیدم دو نفر پاشون رو رو زمین میکشند، خلاصه هزار پا به قتل رسید. معاونهای آموزشی با توپ و تشر اومدند بالا و بدون اینکه بپرسند چی شده؟ بچه رو فرستادند کلاس دیگه..!

  • ۴۳

کوروش شهریاری دادگر

  • ۱۲:۰۰
کوروش، شهریار دادگر، زندگی بسیار جالب و زیبایی دارد.کسی که اولین منشور حقوق بشر را نوشت، چه خوبه فیلم سازان کشورمان زندگی این شخصیت تاریخی را که در تورات و قرآن (سوره کهف، شخصیت ذوالقرنین ) از وی یاد شده، به تصویر بکشند، تا جوانان و نوجوانان ما، شیفته  شخصیتهای فیلم های کره همچون جومونگ، سوسانو و تسو نشوند و بدانند تاریخ کشورمان شخصینهای والاتر از جومونگ و دیگران دارد.
  • ۵۳

عدم همکاری بابت وسایل گرمایشی

  • ۲۲:۲۲
سال 91-90 در مدرسه ای در یکی از شهرستانهای استان تهران تدریس می کردم. مدرسه، تازه ساز بود، فضای اطرافش خالی بود، با شروع فصل پاییز سرما از در و دیوارش هجوم میاورد بخصوص کلاسهای شمالی که غیر قابل تحمل بود با این وضعیت همیشه شوفاژ خاموش بود مدیر میگفت سیستم خرابه درست نمیشه! هر وقت از اداره، کسی می آمد شوفاژها روشن می شد، و فقط اون روز برای ما روز گرمی بود، من سر کلاس دستکش می پوشیدم با این حال باز دستم یخ میزد دلم به حال دخترها می سوخت می گفتند از سرمای زیاد نمی تونیم درس بخونیم، یه روز رفتم پایین به مدیر گفتم چرا شوفاژها خاموشه؟ بچه ها سردشونه! منم سینوزیت دارم دندونام  به سرما حساسند یه کاری بکنید! گفت بودجه نداریم! از تذکرم ناراحت شد! خودشون تو دفتر بخاری برقی روشن می کردند!! البته بماند که مقداری پول بابت این موضوع از بچه ها گرفتند.!

پایان سال که رفتم فرم ارزشیابی رو امضا کنم دیدم نوشتند عدم همکاری بابت وسایل گرمایشی!!!
  • ۶۴

مهربان

  • ۰۹:۲۶
بعضی از آدم ها آنقدر نگاهشان......
چشم هایشان........
دست هایشان.......
مهربان است که دلت میخواهد یکبار در حقشان بدی کنی و نا مهربانی.......
و ببینی که نگاهشان و چشم هایشان و دست هایشان وقتی نامهربان میشود چگونه است......
........ در نهایت
حیرت تو میبینی مهربان تر می شوند انگار!!!!....
بدی ات را با خوبی....
نا مهربانی ات را با مهربانی پاسخ می دهند
چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین آدم مهربانی...
  • ۵۱

هم خشن هم مهربون

  • ۱۶:۰۰
دانش آموزی داشتم به اسم ثمن گل، منو خیلی دوست داشت. هر هفته برام نامه می نوشت. اون اوایل یه بار نوشته بود علت اینکه دوستون دارم اینه که من داوطلب آزادم و شما مثل بقیه بچه ها با من رفتار می کنید .یه بار دیگه نامه ای نوشته بود که برای من خیلی جالب بود.گفته بود: « خانوم شما با همه معلما ی ما فرق داری شما در تدریس قاطعید و گاهی خشن اما در مواقع غیر تدریس بسیار مهربون و خوش اخلاق. مدتهاست فکر می کنم چگونه این دو صفت رو در خود جمع کردید مگر میشه انسان هم خشن باشه هم مهربون »!

 بعد از چند وقت تدریس خودم متوجه چنین نکته ای نشده بودم.

  • ۵۶
۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰ ۱۱
یا رفیق من لا رفیق له...
Designed By Erfan Powered by Bayan