لبخند شیرین

  • ۱۰:۳۱

لبخند شیرین

زمانی که سرویس به دست‌انداز سر خیابان مدرسه رسید با اندکی مکث به راهش ادامه داد. در همان لحظه پسر بچه‌ای شاید پیش دبستانی شاید هم کلاس اول به همراه مادرش می‌خواست از خیابان عبور کنه در یک آن همه سرنشینهای سرویس را از نظر گذاراند تا رسید به من، برایش لبخند زدم و رد شدیم. در کمال ناباوری دیدم پسر بچه داره دنبال ماشین میاد و برای من دست تکان میده.من هم برایش دست تکان دادم.

از این ماجرا اول صبح آن روز چقدر انرژی گرفتم خدا می‌داند... گاهی یک لبخند معجزه می کند...

  • ۲۸۰

رابطه محمد رضاپهلوی با کورش کبیر

  • ۲۳:۲۱

 سوتی‎‌های دانش‌آموزان تو برگه‌های امتحانی به وفور و بعضی نیز تکراری است. اما گفتن بعضی از اونها برای دوستان وبلاگی خالی از لطف نیست.

به فراگیران سؤال دادیم که هدف و انگیزه محمد رضا پهلوی از برگزاری جشنهای دو هزار و پانصد ساله‌ی شاهنشاهی چه بود؟

خانوم جواب داده:« محمد‌رضا می‌خواست با کورش رابطه برقرار کند اما کورش قبول نکرد و حاضر نشد به وی اطلاعات بدهد».

  • ۷۱

دفاع

  • ۲۳:۳۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۶۰

روز مرد

  • ۲۳:۵۳

تو مترو مرد دست فروشی داد می‌زد جوراب دارم، جنس و ببین و بعد بخر! جوراب بهترین هدیه برای روز مرد، بهترین هدیه برای پدرها!

یاد اون پیام دوستم به مناسبت روز زن  افتادم که گفته بود یه کامیون فرستادم جواهرات روز زن رو خالی کنه تا جورابهای روز مرد رو بار بزنه.

روز پدر مبارک!!!
  • ۹۱

همیشه دانش آموز یکبار معلم

  • ۱۸:۲۰

 یه وقت فکر نکنید همه سوتی‌ها مال دانش‌آموزاست گاهی معلم هم ...!

یکی از دختر خانومهای کلاسم به مناسبت هفته معلم از هر معلم یه سوتی نوشته بود که تو برنامه جشن اجازه نداده بودند بخونه! سر کلاس، من بهش اجازه دادم بخونه! خیلی جالب بود. در مورد من نوشته بود دانشمندان سالهاست به دنبال کشف لهجه خانوم ... هستند و هنوز هم کشف نکردند. آخه یکبار سر کلاس گفتند: ما دو نوع جُهاد (جَهاد)داریم...

واقعیت اینه وقتی زیاد حرف می زنیم بخصوص ساعت آخر دیگه ضمه، کسره و فتحه حروف رو قاطی می‌کنیم. خلاصه شروع بحثی جالب بین من و شاگردانم شد و آخر فهمیدم من بعضی مواقع در طول تدریس اصلاً پلک نمی‌زنم  و ...

  • ۹۱

موبایل در مدرسه

  • ۲۰:۴۴
 یه روز دیر رسیدم مدرسه!!

با عجله وارد حیاط مدرسه شدم! یکی از دخترا رو دیدم گفتم: زهرا ساعت چنده؟

خانوم حواسش نبود با عجله موبایلشو از جیب مانتو درآورده میگه: ساعت1:10
  • ۷۵

مقصر مدیره

  • ۱۱:۰۰

 همکارم متوجه شده بود دانش‌آموزش سر کلاس هدفن تو گوش میذاره . بعد از چند روز مادرش اومد مدرسه. همکارم گفت: دخترت سر کلاس موسیقی گوش میده. اولش گفت دختر من هدفن نداره مال دوستاشه و بی تقصیره. زیر بار نمی رفت که دخترش مقصره. بقیه همکارا هم از دست دخترش شاکی بودند، هر چه می‌گفتند اون می گفت تقصیر مدیره! حتی حرف زدن دخترش سر کلاس هم تقصیر مدیر بود. از این منطقش که همه چی تقصیر مدیره  بی هیچ وجه کوتا نمی آمد.

  • ۶۹

اس ام اس در قرن هفتم هجری

  • ۲۳:۲۵
 از خانوم زرنگ کلاس پرسیدم دلایل و زمینه‌های حمله مغولان به ایران را شرح دهید. شروع کرد به توضیح دادن و رسید به اونجا که باید بگه : «غایر خان حاکم شهر اترار به خوارزمشاه پیغام فرستاد». گفت:«غایر خان به خوارزمشاه اس ام اس داد». بقیه دخترها که همیشه در عالم هپروت به سر می‌بردند، این دفعه در عالم پایین تشریف داشتند و کلاس از خنده منفجر شد
  • ۷۶

فرشته

  • ۱۵:۴۰

 خدا رو میشه در چشمان زیبای فاطمه دختر هشت ماهه دید که هر چیزی تو این دنیا میبینه میبره طرف دهنش فکر میکنه خوردنیه! اما وقتی جانماز و مهر نمازتو گذاشتی که نماز بخونی و فاطمه رو میذاری کنار خودت هر لحظه می ترسی فاطمه مهر رو برداره ببره طرف دهانش! اما میبینی فاطمه کنارت دراز کشیده و با اون چشمای معصومش نگاهت میکنه که ببینه چی میگی! وقتی تسبیحات نمازتو گفتی، دیگه دستش نمیاره که اون تسبیح که همیشه میذاره دهنش ازت بگیره به دونه هاش و به تو نگاه میکنه! وقتی صلوات می‌فرستی لباشو غنچه میکنه که اداتو دربیاره. اونوقته که یه حس آرامشی بهت دست میده که تا حال تو زندگیت تجربه نکردی!! و دوست داری این فرشته ی روی زمین رو غرق بوسه کنی.

  • ۹۱

چهار شنبه سوری

  • ۱۷:۰۶
 دخترای دبیرستان ما از سه شنبه هفته گذشته (20/12/92) مدرسه نیامدند! رفتند پیشواز چهارشنبه سوری!!!
  • ۷۰

شاهکار درس نخونها

  • ۱۱:۴۰
امروز چند نفر از دانش‌آموزان درس نخون را فرستاده بودند دفتر. معاون آموزشی زنگ زده بود پدرهاشون. از اونجا که بعضی از بچه‌ها از پدرشون حساب میبرن دو نفرشون ترسیده بودند و همون لحظه میرن wc و با شیشه اقدام به خودزنی کردند خدا رو شکر شیشه برندگی زیاد نداشته و چند نفر از بچه‌ها می‌بینند و زود خبر میدن. دخترها رو میبرن پیش مشاوره که آرامشان کنند اما لی‌لی به لالاشون گذاشته و ساعت آخر دفتر حضور غیاب رو داده دستشون. یکی‌یکی می‌آمدن در کلاسها. هر کلاسی می‌رفتند بهشون می‌گفتند:« اِ خودشونن! شما زنده اید! نمردید! ».
فکر کنم الگوی شدند برای بچه های درس نخون!
  • ۱۰۶

مو هویجی

  • ۲۱:۵۶
دانش آموزی ازم پرسید:«خانم بعد از مظفرالدین شاه، محمد علی شاه، شاه شد»؟ یکی از نخودیهای کلاس میگه نه پس مریم شاه، شاه شد! مریم اسم همون دختر هست!

بعد از چند لحظه دیدم یکی از دخترای شیطون آهسته دستشو تکون میداد که من متوجه اون بشم نگاه کردم دیدم با یه دست به نفر جلوتر از خودش اشاره میکنه و با دست دیگه به بینیش! گرفتم چی میگه نگاه کردم دیدم نفر جلویی که اسمش فاطمه است یه نگین رو بینیش گذاشته. مونده بودم اینو کی گذاشت که من نفهمیده بودم. خنده م گرفته بود. دخترا هاج و واج نگاه می کردند که من به چی میخندم! فاطمه متوجه شد و فوراً گرفت و نگینشو درآورد سرشو بالا گرفت دسته ای از موهاش بیرون اومده بود دیدم موهاشو رنگ هویجی زده!! تعجب کردم چه جور معاونهای آموزشی بهش اجازه ورود دادند.

بهش گفتم:«برای چه موهاتو رنگ کردی»

فاطمه:«خانوم همینجوری» دوباره گفتم: چرا همینجوری رنگ زدی؟

گفت: خانم اروپاییها همین جوری موهاشون رنگش طلاییه! ما ایرانی ها باید رنگ کنیم!

عجب استدلالی!

  • ۸۰

اسکندرزاده

  • ۲۲:۳۱
دختر سؤالات خودشو جواب نداده بود از هر کسی سؤل می پرسیدم دستشو بلند می کرد می گفت: خانوم من بگم! شاید بیست بار تکرار کرده بود. اخلاقش بود و من فقط تحمل می کردم. این دختر همیشه سرا پا استرس بود. بهش گفتم اسکندرزاده داری اذیت می کنی! یهو اشکش درآمد و گفت: خانوم میدونم تو خونه هم رو اعصاب مامانمم. همه بهم میگن. ولی دست خودم نیست! اومد روبه رو میزم. چنان اشک می ریخت که دل سنگ رو به درد میاورد.
گفت: خانوم من مشکلات زیادی دارم مادرم افسردگی داره. خودم هم مشکل دارم. زن عموم منو میبره مشاوره. پدرم فوت کرده برادر بزرگم با کارگری هزینه خانواده رو تأمین میکنه!
چقدر برام باور نکردنیه که دانش آموزانی با این مشکلات سر کلاسم هستند!!
  • ۷۴

تقلب

  • ۲۳:۰۰

دختر خانوم شیطون کلاس بعد از کلی چاپلوسی وقتی فهمید اهلش نیستم بدون مقدمه گفت:«خانوم نمره 14 با تقلب برای من شیرین تر از نمره 20 با زحمت خوندن است».

گقتم چرا؟؟؟

گفت:«آخه خانوم هم تفریح و خوشگذرانی می کنم هم نمره 14 رو می گیرم».

بهش گفتم:« این حرفتو باید قاب کرد و گذاشت رو سردر کلاس».

گفت:« آره خانوم راست میگی»!

  • ۷۴

کلیپس

  • ۲۱:۴۱

کلیپس از جمله وسیله مورد علاقه همه دخترای مدرسه ماست. دختری رو ندیدم که کلیپس رو سرش نباشه! معاونهای آموزشی هم به شدت به این موضوع حساسند. امروز رفتم سر کلاسی که همه دختراش شیطون و شادند. اما در کمال ناباوری دیدم همه دپرسند. یکی موهاش از پایین مقنعه اومده بود بیرون، اونقدر موهاش بلند بود که از پاهاش آویزان شده بود، یکی مقنعه ش کج شده بود ... خلاصه هر کسی به نحوی شلخته شده بود. معاون مدرسه همون اول صبح به قول خودش « با حرکت ضربتی » همه کلیپسها رو ضبط کرده بود... این وسط هم دخترا نگران ساعت آخر بودند، اینکه نکنه پسری بدون کلیپس اونا رو ببینه!! ولی اینا خیلی باهوشند . دیدم همه با شال گردنشون چنان موهاشونو بستن که از کلیپس هم بهتر بود.!!

  • ۷۳

دز مواد شیمیایی

  • ۲۲:۴۶

همکارم به دانش‌ آموزاش سؤال داده بود «دز مواد شیمییای چیست؟»

 

خانوم دانش آموز: « دزد کسی است که شب از خونه ی مردم بالا می رود و...»

  • ۱۰۱

بغض

  • ۲۳:۳۱

رفتم کلاس دیدم کسی نیست!! پشت میز نشستم و منتظر موندم. هر کدوم که می‌اومد میگفت: اِ خانوم کی اومدی؟؟ ... خانوم سورپرایز کردی!!!

سرم پایین بود دیدم  اومد کنار میزم و گفت خانم اجازه میدی شکلات پخش کنم؟ گفتم بفرما!! ولی به چه مناسبت؟

اشک تو چشمهاش حلقه زد! چند لحظه سکوت کرد و گفت: خانم سرطان مغز و استخوان دارم، هفته گذشته که رفتم آزمایش دادم نذر کردم اگه خوب بود به بچه‌‎ها شکلات بدم!

منم ...

  • ۷۲

جلسه با خودم

  • ۲۳:۰۴

عجیب ترین شاهکاری که من تو عمرم به اجبار در آموزش و پرورش شهرستانهای تهران، انجام دادم،« جلسه تک نفره » با خودم بود. سلطه نظام بروکراسی بر آموزش و پرورش، باعث شده معلمانی را که در تدریس یک درس در مدرسه تک نفره هستند، سرگروه باشند، و از آنجا که سرگروه باید جلسات خود را در وبلاگ مدرسه ثبت کند لذا مجبور است « با خود جلسه » بگذارد، و شرح « جلسه با خود » را به اطلاع « خودش » برساند.!!!!

  • ۷۴

هزار پا

  • ۱۷:۱۶
سر کلاس مشغول ارزشیابی شفاهی بودم، در آن واحد همه ی کلاس چنان جیغی کشیدند که از صدای آمبولانس هم بدتر بود، و همه به طرف خروجی هجوم بردند صندلی ها بهم خورده بود دخترها به سختی داشتند فرار می کردند،من که هول شده بودم فکر کردم یا موش اومده یا سوسک، گفتم: چی شده؟ یکی از دخترها گفت: «هزار پا »... یکی دیگه گفت:« خانوم! داشت از مانتو هانیه بالا می رفت»

دیدم دو نفر پاشون رو رو زمین میکشند، خلاصه هزار پا به قتل رسید. معاونهای آموزشی با توپ و تشر اومدند بالا و بدون اینکه بپرسند چی شده؟ بچه رو فرستادند کلاس دیگه..!

  • ۶۹

کوروش شهریاری دادگر

  • ۱۲:۰۰
کوروش، شهریار دادگر، زندگی بسیار جالب و زیبایی دارد.کسی که اولین منشور حقوق بشر را نوشت، چه خوبه فیلم سازان کشورمان زندگی این شخصیت تاریخی را که در تورات و قرآن (سوره کهف، شخصیت ذوالقرنین ) از وی یاد شده، به تصویر بکشند، تا جوانان و نوجوانان ما، شیفته  شخصیتهای فیلم های کره همچون جومونگ، سوسانو و تسو نشوند و بدانند تاریخ کشورمان شخصینهای والاتر از جومونگ و دیگران دارد.
  • ۷۸

عدم همکاری بابت وسایل گرمایشی

  • ۲۲:۲۲
سال 91-90 در مدرسه ای در یکی از شهرستانهای استان تهران تدریس می کردم. مدرسه، تازه ساز بود، فضای اطرافش خالی بود، با شروع فصل پاییز سرما از در و دیوارش هجوم میاورد بخصوص کلاسهای شمالی که غیر قابل تحمل بود با این وضعیت همیشه شوفاژ خاموش بود مدیر میگفت سیستم خرابه درست نمیشه! هر وقت از اداره، کسی می آمد شوفاژها روشن می شد، و فقط اون روز برای ما روز گرمی بود، من سر کلاس دستکش می پوشیدم با این حال باز دستم یخ میزد دلم به حال دخترها می سوخت می گفتند از سرمای زیاد نمی تونیم درس بخونیم، یه روز رفتم پایین به مدیر گفتم چرا شوفاژها خاموشه؟ بچه ها سردشونه! منم سینوزیت دارم دندونام  به سرما حساسند یه کاری بکنید! گفت بودجه نداریم! از تذکرم ناراحت شد! خودشون تو دفتر بخاری برقی روشن می کردند!! البته بماند که مقداری پول بابت این موضوع از بچه ها گرفتند.!

پایان سال که رفتم فرم ارزشیابی رو امضا کنم دیدم نوشتند عدم همکاری بابت وسایل گرمایشی!!!
  • ۹۰

مهربان

  • ۰۹:۲۶
بعضی از آدم ها آنقدر نگاهشان......
چشم هایشان........
دست هایشان.......
مهربان است که دلت میخواهد یکبار در حقشان بدی کنی و نا مهربانی.......
و ببینی که نگاهشان و چشم هایشان و دست هایشان وقتی نامهربان میشود چگونه است......
........ در نهایت
حیرت تو میبینی مهربان تر می شوند انگار!!!!....
بدی ات را با خوبی....
نا مهربانی ات را با مهربانی پاسخ می دهند
چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین آدم مهربانی...
  • ۸۰

هم خشن هم مهربون

  • ۱۶:۰۰
دانش آموزی داشتم به اسم ثمن گل، منو خیلی دوست داشت. هر هفته برام نامه می نوشت. اون اوایل یه بار نوشته بود علت اینکه دوستون دارم اینه که من داوطلب آزادم و شما مثل بقیه بچه ها با من رفتار می کنید .یه بار دیگه نامه ای نوشته بود که برای من خیلی جالب بود.گفته بود: « خانوم شما با همه معلما ی ما فرق داری شما در تدریس قاطعید و گاهی خشن اما در مواقع غیر تدریس بسیار مهربون و خوش اخلاق. مدتهاست فکر می کنم چگونه این دو صفت رو در خود جمع کردید مگر میشه انسان هم خشن باشه هم مهربون »!

 بعد از چند وقت تدریس خودم متوجه چنین نکته ای نشده بودم.

  • ۷۹

مهاجرت کبری

  • ۱۶:۰۴
 هنرستان درس میدادم، یه دانش آموز دوم کامپیوتر داشتم که تازه نامزد کرده بود، تو فاز درس نبود.24420_JC_cupidgirl.gif

 امتحان درس مشروطیت سوال داده بودم که: علت مهاجرت کبری در جریان قیام مشروطه چه بود؟
  خانوم جواب داده بود: « کبری در آن شهر تنها بود هیچکس او را دوست نداشت بنابراین کبری تصمیم گرفت از آن شهر برود و به شهر دیگری مهاجرت کرد». 235519_handcart.gif

  • ۹۷

جسد کریمخان زند

  • ۱۹:۰۰
یه روز یکی از همکلاسیها یه روزنامه آورده بود سر کلاس و خبر کشف جسد کریمخان زند رو به اطلاع استاد رسوند.استاد و دوستان در مورد اون کمی بحث کردند...

استاد بحث اصلی خودمون که تاریخ قرون وسطی بود ادامه داد، همون لحظه یکی از دوستان که قبل از بحث جسد کریمخان تشریف برده بودند بیرون، اومد داخل و روزنامه رو از دست دوستمون که ردیف اول نشسته بود قاپید و رفت آخر کلاس. پس از چند دقیقه گفت: استاد یه خبر جدید تاریخی!!

استاد گفت: به به!! امروز چقدر خبر تاریخی داریم!! بفرمایید!

گفت: شنیدید جسد کریمخان کشف شده!! 

همه برگشتیم نگاش کردیم....کلاس از خنده منفجر شد.

  • ۸۰

درسی بزرگ از آدمهای بزرگ

  • ۱۲:۳۹
چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک... (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا نه نفر از شرکت کنندگان دوصد متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.همه این نه نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد، هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر نه نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و ده دقیقه برای آنها کف زدند
  • ۹۰

ایستگاه تبریک(1)

  • ۲۰:۴۵
و اینجا چشم های کوچکی است که شب و روز تو را تماشا می کنند

و گوشهای کوچکی که خیلی زود هر چه تو می گویی می گیرد

و دستهای کوچکی که با اشتیاق هر چه تو می کنی انجام می دهد

و فرزند کوچکی که در رؤیاهایش در انتظار روزی است که به سن تو برسد تو معبود خیالی او هستی..........

بی صبرانه در انتظار بزرگ شدن است که مثل تو باشد.

معلم عزیز روزت مبارک

  • ۷۰

دچار یعنی عاشق

  • ۱۷:۳۳
 چرا دلت گرفته..... مثل آنکه تنهایی...

چقدر هم تنها...

خیال می کنم..... دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی....

دچار یعنی ...عاشق

اگر ماهی کوچک .... دچار آبی دریای بیکران باشد...

همیشه فاصله ای هست..

                            دچار باید بود

                              سهراب سپهری

  • ۶۲

نگاه شاگرد زذتشتی دهه بیست نسبت به تحصیل

  • ۱۰:۳۷

بهدخت سمیعیان - دبستان ایرج ( زرتشتیان تهران) سال 1322ش

آیا می دانید چرا من به مدرسه خودمان علاقمندم؟

هنگامی که من وارد دبستان شدم مانند نابینائی بودم، آموزگاران به من دو چشم بینا عطا کردند و چراغی به من دادند که خوب و بد را از هم تمییز دهم، اکنون این ساحت مدرسه چون گلستانی در نظرم جلوه می کند که من و رفقایم برای چیدن گلهای علم و ادب به آنجا می رویم و از گفتارهای آموزگاران خود پند و سرمشق می‌گیریم وظیفه خود را نسبت به آموزگاران و پدر و مادر و دوستان خود درمی یابیم، می فهمیم که در مقابل هوای پاکی که استنشاق می کنیم، کشور و خاک مقدسی که در روی آن زندگی می کنیم وظایفی داریم که باید خود را از حالا برای به جا آوردن آن وظایف آماده کنیم. من خیلی میل دارم که از این بوستان معرفت به حد کافی حصه و نصیب خود را برگیرم تا بتوانم در آینده نسبت به وطن و جامعه خود خدمتی نمایم.

  • ۶۵

دیدگاه خانوم معلم زرتشتی نسبت به تدریس

  • ۲۱:۱۰
بهترین ساعات مرا بخواهید دقایقی است که با چهره های معصوم و نگاههای پاک و نمکین نوآموزان مواجه می شوم و از بیانات شیرنشان لذت می برم،میل دارید بدانید چه مواقعی رفع خستگی های روزانه می شود زمانی است که دانش آموزان با نوشتن انشای خوب یا قرائت قطعه ای از کتابهای فارسی یا بیان اشعاری از روی فهم مورد تحسین و تمجید واقع می شوند. آرزویم این است که خداوند موفقم بدارد همه عمر در خدمتگزاری به کشور محبوبم ساعی باشم و بخصوص تا آنجا که بتوانم در پیشرفت و بدست آوردن مقام واقعی بانوان کشور خدمتگزاری کنم.
  • ۹۳

یک روز در دارالفنون

  • ۲۲:۳۸

  برای مطالعه سالنامه وزارت معارف سال 1318-1317ش به مدرسه دارالفنون رفتم. هوا خیلی گرم بود، خیابان ناصر خسرو خلوت بود دنبال در ورودی می‌گشتم پیدا نکردم در اصلی مدرسه بسته بود. در فرعی آیفون داشت تا زنگ زدم در باز شد. پشت در حاج آقایی تعارف کرد برم بالا. سلام کردم و گفتم برای خواندن سالنامه و اسناد اومدم. گفت: اسناد نداریم همه رو جمع کردند. منو به اتاق کارش راهنمایی کرد بعد از توضیح موضوع پژوهش، کتاب مدارس دخترانه که با نظارت خودش توسط اقای وزیری نوشته بود به من داد. این کتاب چاپ نشده ولی مطالب جالبی داشت اقای توحید‌لو بسیار مهربان بود دکتر (استاد راهنما) رو می‌شناخت. گفت اینجا کتابخانه هم داریم. گفتم می‌خواهم ببینم، قبول کرد دسته کلیدش را برداشت و اونجا رو باز کرد معلوم بود که مدتهای زیادی است که کسی از اونجا استفاده نکرده همه جا گرد و خاک گرفته بود. قفسه ها را نگاه می کردم آقای توحید‌لو سالنامه رو پیدا کرد. آنجا یک میز و صندلی بود با دستمال گرد و غبارشو گرفتم نشستم. با چایی پذیرای کردند. بعد از اینکه کارم تمام شد، آقای توحید‌لو گفت: بیا مدرسه رو تماشا کن به محوطه مدرسه راهنمایم کرد. گفتم: میتونم عکس بگیرم؟ گفت: چرا نشه؟

مدرسه دارالفنون را ویرانه‌ای بیش ندیدم. کلاسهای خاموش، زمین ورزش مخروبه اش، دیوارهای مخروبه اش هزاران حرف نگفته دارد. بزرگانی بسیاری در اینجا درس خواندند. زمانی که تو سالنش قدم می‌زدم هیاهوی بچه ها را تو کلاسها حس می‌کردم ...

ساختمان موزه مدرسه خیلی وسیع با اتاقهای تو در تو و متصل به بخش اداری بود، موقع برگشت راه ورود به بخش اداری رو گم کردم، خیلی گشتم تا درب متصل به بخش اداری رو پیداکردم...    

در ادامه چند عکس از مدرسه
  • ۱۲۰

آغاز

  • ۱۴:۰۰
خاطرات تلخ و شیرین را می نویسم تا فراموش نشود در لابه‌لای صفحات زندگی...
  • ۶۶
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
پروردگارا تو را سپاس که از میان هنرها وجودم را به هنر معلم بودن آراستی!
Designed By Erfan Powered by Bayan