خاطره مشترک دریا و دیانا

  • ۱۵:۳۹

یک خاطره مشترک با دو قلم

با قلم دیانا دوستم

در پارک لاله یک پسر جوان تعدادی کتاب را در دست داشت و با مردی که بر روی نیمکت پارک نشسته بود نشان میداد و آن مردم  هم کتاب ها را زیر و رو می کرد. ما هم  از کنار آنها گذشتیم، البته با مقداری حس دلسوزی نسبت به آن مرد جوان کتاب فروش که مجبور بود داخل پارک به کتابفروشی بپردازد. چند قدم جلوتر که چند نفری را دیدیدم که پشت بوته های داخل پارک دوربین فیلمبرداری را گذاشته بودند و داشتند از اون دو نفر فیلم می گرفتند. کنجکاوانه نگاه کردیم و فهیمدیم که دوربین مخفی قرار واکنش افراد را بررسی کنند. ما همچنان که از جلو دوربین رد می شدیم غافل از اینکه فیلمبرداری در حال انجام است، با صدای بلند گفتم : دوربین مخفیه!؟ قبل از اینکه سئوالم کاملا تمام شود خانمی که پشت دوربین بود با تاکید به من اشاره کرد که سکوت! تازه متوجه شدم که فیلمبرداری آنها را احتمالا خراب کردم!!  من و دوستم به این سادگی خندیدیم. و در مدتی که در پارک بودیم این افراد را می‌دیدیم که با دوربین و تعدادی کتاب برای پیدا کردن افراد مناسب تلاش می کردند. و اون پسر هم در واقع کارمند صدا و سیما بود نه کتاب فروش. در حالی که دوست داشیتم بیشتر دربارۀ کار و روش انها بدانیم با خنده ای بازیگوشانه انجا را ترک کردیم .

با قلم دریا

  • ۲۰۷

یک یادداشت

  • ۱۰:۴۸
 
  • ۱۵۵

وقتی شبیه باشی

  • ۱۴:۲۲

بازومو گرفته بود و با انگشت فشار می داد و می‌کشید طرف راپله‌ها، می‌گفت برو کلاست، معاون مدرسه منو با بچه دبیرستانی اشتباه گرفته بود، تازه زمانی که سر جام میخ شدم و چشم غره رفتم، به خودش آمد، بغلم کرد و عذرخواهی کرد، وقتی لباس اداریت همرنگ لباس فرم بچه ها باشه این مسائل هم پیش میاد...

.

خوشمزه ترین کادوی روز معلم برای من یک قابلمه ماست گوسفندی بود، یکی از شاگردام با این کادوی متفاوت سورپرایزم کرد.

 


  • ۲۲۰

مثل رقص قاصدک

  • ۱۶:۴۱
 
  • ۱۸۹

زمانی که محتاج می‌شود...

  • ۱۲:۵۷

دیروز زنگ زد، همین که اسمشو دیدم، سایلنت کردم و گوشی را انداختم زیر میز تلویزیون که حتی میس کالش را نبینم. ازهفته گذشته منتظر بودم، که جواب ندهم...همکاری که عادت دارد فقط زمانی که به کسی محتاج است، یادش بیفتد. قطعاً نمونه سؤال می‌خواست،[این روزها همه در تکاپوی طرح سؤال نوبت دوم هستند] مثل ترم قبل، که نمونه سؤال را پرینت گرفتم و حتی به خودش زحمت نداد بیاید بگیرد، با واسطه رسید به دستش، آنوقت به جای تشکر، تماس گرفت و گفت: ناراحت شدی... نمی‌دانست اگر کاری خلاف میلم باشد هرگز انجام نمی‍دهم...

البته این را نیز نمی‌داند که اگر کسی فقط و فقط موقع نیاز به یادم بیفتد، کات می‌کنم. هر چند خدمت به خلق خدا عبادت است، اما خود را از این نوع عبادت محروم کردم...

 

 

  • ۱۶۹

زمانی که آموزگار می‌شوم

  • ۲۱:۵۳

این هفته یک روز به جای خواهرم آموزگار کلاس سوم بودم، یه کلاس مختلط، با پسرها و دخترهای شیطون، یه تجربه شیرین... یادم رفت خودم را معرفی کنم اما به اسم فامیلیم صدا می‌زندند، به قول خودشون به خواهرم خیلی شباهت دارم، زمانی که «بخوانیم» تدریس می‌کردم، یکی از دخترهای شیطون اومد پایین، اجازه گرفت و گفت: خانوم من یه سوال بپرسم؟ گفتم بگو، میگه خانوم اسم کوچیک شما چیه؟

 سر جاشون بند نمی‌شدند سر پا بودند، دیدن این منظره برام سخت بود، گفتم سر کلاس من باید روی میز بشینید، وقتی می‌گفتم فلان کتاب را دربیارید، همه همزمان بلند می‌شدند و برمی‌گشتند پشت به کلاس از کوله کتابشون را درمیاوردند، یه وضعی بود... فکر می‌کردند معلمشون عوض شده و از این به بعد من معلم اونها هستم، زنگ تفریح رفتند دوستانشان را از کلاسهای دیگه آوردند در دفتر و منو با انگشت نشون می‌دادند، همکاران هم می‌خندیدند... وقتی هم می‌رفتم حیاط دورم جمع می‌شدند  و می‌گفتند شما همون معلم جدیده هستید؟

 دفتر نقاشیها رو نگاه می‌کردم همه دور میز جمع شده بودند چند تا از دخترها هم دست انداخته بودند گردنم، یکشون (مبینا)  سفت بغلم می‌کرد و می‌گفت دوستت دارم، دلم نیامد بگم بشینند... پسرهاشون خیلی بانمک بودند، محمدرضا دستم را می‌گرفت و چند بار به جون خودش قسمم داد که اجازه بدم ورزش کنند، شیطون فهمیده بود خیلی دوسش دارم.

این مدرسه هم از سوتی های من بی‌نصیب نماند... زنگ آخر بود، معاون مدرسه، آقای پ اومد در کلاس گفت اگه تدریس تمام شده می‌تونی بری، میخواستم به بچه‌ها یادآوری کنم که فردا املاء دارند، گفتم: « یادتان نباشد»... هنوز در کلاس باز بود و آقای معاون تشریف داشت و صدای خنده‌اش میامد...

 

 

  • ۱۷۳

ویژژژژژژژژژژژژ

  • ۱۴:۱۴

از پله ها پایین میام، طبق معمول با احتیاط ، مخصوصا وقتی کفش پاشنه بلند می‌پوشم، آخه مارگزیده هستم، می‌بینم یه موجودی با سرعت نور، ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ از روی نرده‌ی راپله سر خورد و رفت پایین، مدیونید اگه فکر کنید دانش‌آموز بود، یه جن بود، منتهی از این جنهای که لباس سورمه‌ای فرم مدرسه با کفشهای کتانی می‌پوشه و کوله پشتی داره...






پی نوشت: ویژژژژژژژژژ حرکات غیر طبیعی با سرعت زیاد


  • ۱۶۳

تو می‌تونی...

  • ۱۶:۰۴

در حال دور زدن مقابل مدرسه بودم که برگردم خیابان اصلی، تو عالم خودم و با سرعت کم، که اسب چموشم به جدول برخورد نکنه، یکهو دیدم بیست تا کله‌ی زشت از در حیاط داد میزنند: «تو می‌تونی... تو می‌تونی» شوکه شدم، اولین بار بود که رانندگی منو می‌دیدند، با یه بوق گاز گرفتم و رفتم، یادم افتاد من یک ساعت پیش از با ادب بودن این شیطونها پیش مدیر تعریف کرده بودم و مدیر هم خودی گرفته و می‌گفت: «همه چی بستگی به مدیر داره...» حالا با یه حرکت اون همه تعریف بر باد رفت، بوق زدن من در آن شراط بماند،« تو» گفتن اونها هم بماند، دادزدنشون را نمی‌تونم نادیده بگیرم در حالی که چند نفر این صحنه را تماشا می‌کردند... دلم میگه حالشون را اساسی بگیرم.

هر لحظه که یاد این صحنه میفتم خندم میگیره، مسلما من اهل حال گرفتن نیستم، مگه نه؟

  • ۱۵۹

مهمان حیاط

  • ۱۶:۱۶

هر روز صبح  اون موقعی که تازه اذان گفتند وقتی چشمامو باز می‌کنم صدای جیغ جیغ یه پرستو از حیاط می‌شنوم، روی طناب رختها نشسته و هی یک نفس می‌خونه، از صداش خوشم نمیاد، اما احساس میکنم داره با خدا حرف میزنه،  چند دفعه رفتم بیرون و کیش کردم اما دوباره برمی‌گرده و می‌خونه... پرستو تنهاست اما چند روزی هست مهمان حیاط خانه‌ی ماست، چه می‌خونه و برای کی می‌خونه خدا می‌داند...

 

  • ۱۴۸

بدون عنوان

  • ۲۰:۱۱


 


این تصویر را برادر بزرگوار بنده فرستاده... یادم هست که خودش از کسانی بود که کتاب تاریخش را بعد از امتحان تو کوچه پاره کرد و صفحاتش را به باد سپرد، البته این دهه شصتی‌ها بودند که حب و بغض خود را نسبت به کتابهای درسی ابراز می‌کردند، الان نسل جدید حب و بغض ندارند خنثی هستند همون روز امتحان درصد بالای کتابهایشان را در  مدرسه جا می‌گذارند. 

  • ۱۲۸

روزگارم بد نیست...

  • ۱۷:۱۹

ما که نرفتیم مدرسه، تا خواستم ماشین روشن کنم، زنگ زدند و گفتند که هیچ پرنده‌ای تو مدرسه پر نمیزنه، منم از خدا خواسته فورا لباس کار درآوردم و اومدم نت. حالا باید جبرانی بذارم، هی نگید تاریخ چیه و جبرانیش چیه؟ قبل از عید مرخصی استعلاجی داشتم، تعطیلی زیاد بود، امروز هم خودشون نیامدند، یعنی من تا حالا تدریس نکردم همه درسها مونده.

بقیه در ادامه مطلب

  • ۱۵۷

زمانی که شاعر بودم...

  • ۱۷:۵۸

زادگاهم شهری است که اکثر مردمانش فی‌البداهه شعر کردی و فارسی می‌سرایند یا اینکه دستی در هنر نقاشی دارند. چندی پیش یکی از دوستان یکی از شعرهای دوران دبیرستان در وبلاگش گذاشته بود، همین بهانه‎‌ای شد که بروم سراغ دفتر خاطراتم...

از سروده‌های دبیرستانی:

  • ۱۵۴

قاب خاطرات همکاران

  • ۱۹:۱۰

یه دانش آموز دارم اسمش شفیعیه. مخ ریاضیه ولی املا و فارسی رو در حد مسی میفهمه.

خودش گفت که از کلاغ سفید مینویسه. چند روز پیش داشتیم بنویسیم انجام میدادیم. گفتم شما بخون شفیعی خوند دیدم بععععله. کپی از کلاغ سفید. گفتم بسه شفیعی دیگه نخون .

اگه بخوام از این حرفا بشنوم ،میرم کلاغ سفید میخرم . گفت . شما هم بخرین . راحت میشین .

یکی از بچه ها اومد خیر سرش از من تعریف کن و بگه که:خانم اند این حرفاست و استاده

گفت :خانوم خودش کلاغ سفیده !!!

دیگه اونقدر خندیدیم . طفلی هی عرق ریخت و معذرت خواهی کرد.

...................

پی‌نوشت: منبع این خاطره: http://khshirin.blogfa.com/


  • ۱۱۴

سلسله‌ی خوابها

  • ۱۱:۴۲
 پریشب خواب دیدم که دزدی آمد و النگوهایم را قیچی کرد و برد، شب بعد کیفم را دزدیدند و دیشب ماشینم را... دارم فکر میکنم آیا برای امشب چیزی برای از دست دادن دارم؟...
  • ۱۱۹

و یحی الارضَ بعد مَوتِها...

  • ۱۶:۳۱

سال 94 هم دارد ورق می‌خورد و می‌رود لای دیگر صفحات زندگی، از فردا هم صفحه دیگری آغاز می‌شود یک صفحه سفید که باید هر روز صفحاتش را سطر به سطر پر کنیم و سال دیگه این موقع ورق بزنیم... سال 94 با وجود این که سال خوبی بود دوستش ندارم، از بعضی کارهای که کردم پشیمان هستم، هر چند که نتیجه مثبت برایم داشت، این سه ماه آخرش خیلی بدبیاری آوردم، اگر دیگری جای من بود  شاید افسردگی می‌گرفت ولی من اصلا به روی خودم نمی آورم، شاید به قول استادم این خواندن تاریخ هست که برایمان تحمل می‌آورد، بدتر از همه روز تولدم را تو بستر بیماری بودم... فهمیدم چقدر به مرگ نزدیکم و چقدر از این همسایه غافل هستم.

 برای روزهای از دست رفته نمی‌توان کاری کرد، اما فهمیدم هر روز که چشم باز می‌کنم و بیدار می‌شوم و روشنایی روز را دوباره می‌بینم، این یک معجزه است و باید به خاطر هر چشم باز کردن سجده شکر به جای آورد. به خاطر این معجزها شاید لازم باشد خیلی‌ها را ببخشم، آن دختر اصفهانی هم اتاقی خوابگاه، که صدایم را ضبط می‌کرد که از من آتوی بگیرد و برایم دردسر درست کند، آن همکاری که حقم را ضایع کرد و مرا غده سرطانی می‌خواند که از آسمان برایش نازل شدم و روزی سه صلوات نذر امام جواد(ع) کرده بود که زندگیم خراب شود و تنها گناه من این بود امتیازم از او بیشتر بود و من فقط سکوت کرده بودم و هفت روز بعدش من روبه‌روی حرم امام جواد(ع) در کاظمین داشتم به این نفرین فکر می‌کردم... و آن خانم مسئول آموزش اداره که به ناحق چند روز اشکم را درآورده بود و روزی که برای همیشه از او خدا حافظی کردم از من حلالیت می‌طلبید و ... و تو... تو که مهربانم می‌خواندی، قسم به مهربانی که هرگز مرا نشناختی، تو را به روزگار سپردم که بازیت دهد، اما باز دلم نیام، تو را بخشیدم، که شاید به واسطه این بخشیدنها خداوند مرا ببخشد. سال 94 سال تجربه‌ها بود...

سال خوبی برای دوستانم آرزو می‌کنم.

  • ۱۲۶

ترقه

  • ۱۷:۲۷

مشغول کلاس خودم بودم اول ساعت بود، یکهو بمبـــــــــــــــــــــــــ ، مدرسه سکوت بود و انعکاس صدای انفجار تو سالن بد جور ترسناک بود، بهانه ای برای دخترا که جیغ بزنند، فوراً معاون و مدیر سراسیمه اومدند بالا که مجرم را دستگیر کنند، اگه خانم مارپل می فهمید کی بوده معاون و مدیر ما هم می‌فهمیدند کی بود، تو مدرسه دخترانه  فقط ترقه کم داشتیم که اینم الحمد الله امسال تجربه کردیم.

 

  • ۱۴۷

بازگشت به خانه

  • ۰۹:۱۶

 حذف شد

  • ۱۰۳

یا من اسمه دوا و ذکره شفا

  • ۲۰:۳۶

 حذف شد

  • ۱۳۵

دعای خیر

  • ۲۲:۲۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰۴

نظام جمع

  • ۲۰:۱۵

جلسه اول آموزش نظام جمع خیلی خسته م میکنه، دشمن فرضی سریال برره را یادتون میاد؟ کلاس یه چیزی شبیه اون سریاله، سمت راست و چپ خودشون را فراموش می‌کنند، وقتی میگم به چپ چپ به راست میرند وقتی میگم به راست راست به چپ میرند، عقب گرد را هم گروهی به سمت راست و گروهی به چپ میرند، عاشق فرمان به صف هستند، توجیه شدند که در نظام جمع به هیچ وجه نباید حرف بزنند یا برگردند و مدام در حالت خبردار باشند مگه حرف حالیشون میشه حتی سر اشتباهات همدیگه هم دعوا می‌کنند، حالا اگه رقص کردی بود سه سوته یاد می‌گرفتند، وقتی هم یاد بگیرند دیگه ول‌کن نیستند، بهشون گفتم اگه سرباز بودید به خاطر هر اشتباه اضافه خدمت می‌خوردید حالا که کلاسه، برای هر اشتباه نمره کم می‌کنم.

 منم روحیه نظامی ندارم وقتی اشتباهی میبینم اون پایین ریسه میرم خب معلوم فرمانده اینجوری باشه دیگه سربازاش چه جوریند، وقتی حواسم نیست و کفش پاشنه بلند می پوشم سر نظام جمع دیدنی میشم. جلسه اول به این شکل میگذره و تا کلاس تمام میشه من هلاک میشم، خدا جلسه افزار شناسی را به خیر کنه! کشته ندیم خوبه!

                
                                                                     
  • ۲۰۰

روز عشق و مهرورزی در ایران باستان

  • ۱۶:۳۴

"سپندارمذگان" چیست؟

در ایران باستان، دوهزار سال پیش از تولد ولنتاین، میان آریائیان روزی موسوم به روز عشق (سپندارمذگان یا اسفندارمذگان) بوده است. این روز در تقویم زرتشتی مصادف است با پنجم اسفند ماه و در تقویم جدید ایرانی، که شش ماه اول سال سی و یک روز حساب میشود، شش روز به جلو آمده و دقیقا مصادف میشود با ۲۹ بهمن، یعنی چهار روز پس از روز ولنتاین فرنگی. زرتشتیان جشن سپندارمذ (سپندارمذگان – روز زن و روز زمین) را هرساله در پنجم اسفند ماه برگزار میکنند.

جشن اسفندگان خجسته باد!

در این باب، این پست را هم بخونید.

  • ۱۳۷

شمع تولد

  • ۱۷:۰۶

فکر میکنه تولد فقط شمع خاموش کردنه، فاطمه درسا را میگم، بردنش نزدیک چاهای نفت در مرز (نفت شهر) آنجا لوله های مشتعل نفت را دیده گفته: این شمع تولده، از دور فوت کرده که خاموش بشه.

536320_d_birthday.gif

  • ۱۳۳

برد هوشمند و شال کیمیا

  • ۲۰:۲۶

ماژیک را برداشتم، تا خواستم روی وایت برد بنویسم، کلاس 35 نفری همه با هم نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!

به خودم آمدم و دیدم می خواهم روی تخته هوشمند بنویسم. وقتی متوجه خرابکاری شدم، برگشتم چهار چشمی نگاشون کردم و عمداً دوباره برگشتم که روی تخته هوشمند بنویسم، این بار صدای نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه گفتنشون تا مدرسه همسایه هم رسید و با هم خندیدیم.  یکی از دخترا گفت: خانوم خوش به حالت! گفتم چرا؟ گفت در عین مهربان بودن سخت گیر هستی! گاهی مهربان بودن به کلاسداری ضربه میزنه و جنبه منفی داره.
این کلاس پر انرژی همه انرژی من را روزهای یکشنبه میگیرند. پنج نفرشون معدل بیست هستند، امروز جایزه گرفته بودند، جایزهاشون یک عدد شال و یک جفت جوراب بود، با ذوق و شوق به من نشون می‌دادند، خیلی خوشرنگ بودند، همه راضی بودند به جز یکی...  کیمیا با پوست تیره یک شال عسلی رنگ گرفته بود، به پوستش نمی‌آمد، خیلی هم ناراحت بود، فکر نمی‌کردم یک شال اینقدر مهم باشه، وقتی رفتم دفتر همین که به مدیر گفتم اگه امکانش هست شال کیمیا را عوض کنند، فوراً بلند شد و رفت شال را گرفت و گذاشت داخل کیفش که ببره عوضش کنه...

  • ۱۶۰

فردا امام میاد

  • ۱۰:۲۶

بلافاصله بعد از امضای دفتر حضور و غیاب، کیفم را برداشتم که راهی کلاس شوم، یک آن از اینکه احساس کردم از همه‌ی همکارانم بلند قد‌تر هستم احساس غرور کردم، تو این جو کذایی بودم که مدیر با صدای بلند داد زد خانم... یک لحظه ذهنش متوقف شد فامیلیم یادش رفت، برگشتم، دیدم داره یکی از همکارانم را توبیخ میکنه که چرا غیبت کرده به مدیر اطلاع نداد، من را صدا کرد که حرفش را تایید کنم، گفت: خانم فلانی شما رفتی تهران امتحان دادی، مدرسه نیامدی، به من اطلاع ندادی؟ یادته دوبار با من تماس گرفتی که بهت اجازه بدم؟ من هاج واج نگاش کردم، یک لحظه به ذهنم فشار آوردم من آخرین بار کی رفتم تهران و به چه دلیل بوده؟ تا آنجا که یادم میامد من از وقتی که به این مدرسه آمدم دانشگاه را تمام کرده و امتحانی نداشتم، دیدم بدجور گیر افتادم، نه میشد مدیر را تایید کرد نه اینکه همکار را ضایع کرد، ولی یادم بود که معاون مدرسه یه بار بهم گفته بود که خانم فلانی رفته امتحان دانشگاه، نمیاد، به مدیر گفتم: بله من از شما اجازه گرفتم، درسته این خانم به شما اطلاع نداده ولی با معاون مدرسه تماس گرفته و ایشان در جریان بوده، مدیر چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت به هر حال باید با خودم تماس می گرفتی، منم درنگ را جایز ندانستم و راهی کلاس شدم.... در حین عبور از سالن دیدم از کلاس سوم تجربی صدای ساز و دهل و بزن و بخون میاد، انگاری کنسرت دانش‌آموزی بود، رفتم در کلاسشون همگی سکوت کردند و سلام کردم و بعد زدم زیر خنده و گفتم چه خبره؟ گفتند خانم فردا امام میاد... عاشق این دخترها هستم که از هر فرصتی برای شادی کردن استفاده می‌کنند.

  • ۱۵۳

در حد خودت انشاء بنویس!

  • ۲۲:۱۸

 هانا دختری کلاس هفتمی که انشایش فوق‌العاده زیباست، آنقدر زیبا که همکلاسیهاش فکر می کنند او مطالبش را از اینترنت میگیرد، حتی روزهای که سر کلاس انشاء مینویسد هیچ کس باور نمی کند که خودش نوشته باشد! مثلاً به اشیاء جان می بخشد، یا مطالبش را با اشعاری که خود می‌گویید مزیین می کند و یا برای عناصر طبیعت احساس و شعور قائل هست، همه شاگردان به او حسادت می‌کنند، این در حالی است که آنها انشاءهای ساده می نویسند، مثلاً در مورد فصل بهار می نویسند: « فصل بهار زیباست، من این فصل را دوست دارم و گلها در این فصل می رویند ...» و معلم انگار هنوز باور نکرده او خود می‌نویسد .الان آنها امتحان ترم اول را داده‌اند و کارنامه گرفته و دور هانا حلقه زده‌اند، از او می‌پرسند که انشاء چند شده؟ او نمره 18 گرفته و همکلاسیهایش همه بیست گرفته‌اند، به نمره‌اش اعتراض کرده، معلمش گفته انشایش در حد خودش نیست... حالا او متنی را برای مسابقه یک مؤسسه فرستاده و مقام اول را کسب کرده است در حالی که انشایش در حد استعدادهای خدادادیش هست باید تنبیه شود نه تشویق، تا همین استعداد را هم در او کور بکنند...

 

 

  • ۱۷۴

تحقیق در علوم تربیتی

  • ۲۰:۰۳
 در حال آموزش یک دوره ضمن خدمت تحقیق در علوم تربیتی هستیم، این که بین روش تحقیق علوم تربیتی با علوم دیگر چه شباهتهای وجود دارد را نمی دانم اما بین روش تحقیق در تاریخ و علوم تربیتی تفاوتهای بسیاری وجود دارد، در این دوره 40 نفره، یک نفر از همکاران رشته مرتبط با دوره دارد، خانم ها که یا سرشون تو گوشی بود یا حرف می‌زدند، کلاس فوق‌العاده سرد بود، درسته دوره غیر مرتبط هست اما نکاتی مطرح میشه که بسیار مفید هست، بعضی مسائل که در طرح تحقیق تاریخی برایم مبهم بود اینجا روشن تر بیان می‌شد، نوشتن پروپوزال تاریخی که برای من دو ماه طول کشید، حالا در طول یک هفته باید پروپوزال رشته علوم تربیتی بنویسم.

یکی از همکاران دختر کوچولوش را آورده بود سر کلاس، مدیرمون بلند بلند حرف می‌زد با صدای آهسته بهش گفت: آهسته حرف بزن! دلم می‌خواست این کوچولو باشعور را گاز بگیرم.

 

  • ۱۲۰

یه داداش داریم...

  • ۲۱:۳۳

چه خوبه یه داداش داری که وقتی عصرها میری رانندگی کنار دستت میشینه عیب و ایرادات را بهت گوشزد میکنه و بهت میگه تا اینها را درست نکنی نمیذارم تنها بری جایی.

  • ۱۰۵

درس آخر

  • ۲۰:۴۴

جلسه آخر تدریس کتاب دوم انسانی نرسیدم درس آخر را تدریس کنم، بارم هم جوری بود که نخواستم برای بقیه درسها تقسیم کنم، با وجود اینکه خودم سرگروه هستم و مشکلی پیش نمیاد باز خواستم بودجه بندی را رعایت کنم. برای حل مشکل فقط یک صفحه از درس آخر را تدریس کردم، اون صفحه مطلبش تنها یک پاراگراف بود و دو تا سؤال مهم داشت و دیگه مشخص بود بارم 2 نمره‌ای اون درس متعلق به کدام سؤال هست و حتی تاکید کردم این سؤال مهم هست،  حالا اگه شاگرد خیلی هم احمق باشه می تونه به راحتی دو نمره را بگیرد.

امروز سر جلسه امتحان دیدم کوثر(نامزد مذکور میلاد) مشکوک میزنه از اونجا که منم تیز هستم به شکلی نامحسوس زیر نظر گرفتمش و متوجه شدم یه کاغذ کوچولو تو دستشه، رفتم بالای سرش، فکر نمی‌کرد متوجه شده باشم خیلی آرام دست بردم و کاغذ را از تو دستش درآوردم و هیچی نگفتم و برگشتم سر جام، یه نگاه کردم ببینم کدام سؤال را نوشته دیدم یکی از همون دو تا سؤال درس آخره. بعد از تصحیح اوراق دیدم از 9 شاگرد 2 نفر اصلا سؤال مورد نظر را جواب نداده، دو نفر هم ناقص نوشتند و یک نفر هم که با تقلب نوشت.

فکر نکنید تنبل هستند، این دخترا کسانی بودند که 7 نفر مستمرشون بیست بوده یک نفر نوزده و یک نفرشون هم پانزده.
  • ۱۶۸

عکاسباشی

  • ۱۷:۴۲

یه زمانی عاشق این بودم عکس و فیلم بگیرم تنها سوژه مورد علاقه من هم بچه های خوشکل و بانمک فامیل  بود. هیچ بچه‌ای فامیلی نبود که ازش عکس نگرفته باشم. هر وقت مهمان میامد بچه کوچیک داشتند مادرم می گفت ببر عکسش بگیر! به «عکاس باشی» کودکان معروف بودم گاهی هم فیلم می گرفتم می بردمشون یه گوشه و می گفتم شعر بخوانند، گاهی شعر بلد نبودند یه کلمات موزون اختراع می کردند. تو یکی از این فیلمها خواهر زاده‌ام همش میگه: گل ناجی، گل ناجی، گل ناجی(نازی)... چند وقت پیش داشتم با یک نفر، فیلمها رو مرور می کردم بهم گفت: بیچاره بچه ها مثل اسیر بردیشون یه گوشه و به زور گفتی شعر بخوانند.«شعرخوانی با اعمال شاقه»!

 در یکی دیگه از فیلم ها یکی دیگه از خواهر زادها م خودش پیشنهاد داده جُک بگه و من ازش فیلم بگیرم گفته: یه روز یه دختری به دِ دِ دِ اداشش گفته داداش انشاء بگو! داداشش میگه اژدها وارد می‌شود.

یعنی من یکی کشته مرده جک گفتن اینها هستم.

الان هم تو تلگرام فقط کانالهای تاریخی باز می‌کنم و عکس تاریخی سیو میکنم. حدود 1430 فایل عکس تاریخی دارم، که از سایتهای مختلف و تلگرام گرفتم،(البته اطلاعات منتسب به تعدادی از این عکسها در تلگرام اشتباه بود. ) تعدادی هم مربوط به پایان‌نامه‌ام است. که به زودی باید بر اساس موضوع طبقه بندی شود. از دیدن عکسهای تاریخی بیش از خواندن یک مطلب تاریخی لذت می‌برم. میخواهم از این عکسها در کلاس درس هم استفاده کنم. عکسهای تاریخی یکی از منابع تاریخی محسوب می‌شوند و حاوی اطلاعت مهمی درباره اوضاع اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و ... در دوره های مختلف می‌باشد.

امتحانات از شنبه شروع میشه، ما فقط میریم مراقبت و تصحیح اوراق، چقدر مراقبت لذت بخشه مخصوصا اجازه ندی تقلب بشه لذتش بیشتره.  بعد از گذاشتن اون پست در مورد مدیر خیرمون، مدیر جون تصادف کرد کتفش آسیب دید. هفته گذشته هم دزد خونه‌اش را زد و طلاهایش را که در گاو صندوق بوده به یغما برده‌اند.

در ادامه چند عکس جالب تاریخی

  • ۱۶۸

هیتلر

  • ۱۹:۵۳

 من با شاگردای که دیکتاتور بزرگ « هیتلر » را « هیلتر » خطاب می کنند چه کار کنم؟؟؟

اگه هیتلر بود چکارشون می‌کرد؟؟؟19482_eva.gif

هیتلر در جنگ جهانی دوم به تنها قشری که اجازه وارد شدن به جنگ نداد معلمین بودند
و دستور داد معلمین را در سنگرهای زیرزمینی محبوس کنند دلیلش را از او پرسیدند
او گفت اگر در جنگ پیروز شویم برای جهانگشایی به آنها نیاز داریم
و اگر شکست بخوریم برای ساختن کشور به آنها نیاز داریم.

اینجا را هم بخوانید. این عکس در مقابل هدایای مانند دو قالی نفیس دستباف تبریز که روی یکی عکس هیتلر بافته شده بود و پسته رفسنجان و هدایای دیگر تقدیم تاج‌الملوک همسر رضاشاه شد.

..........

دوستان آدرس وبلاگم را تغییر دادم لطف کنید در لینک هاتون تغییر بدهید در فهرست دنبال کنندگان نیازی به تغییر نیست.


  • ۱۴۱

یک تشویق و یک تنبیه

  • ۲۱:۰۸

امروز یکی از کارهای منحصر به فرد را در کلاس انجام دادم، بچه ها در مقابل ارزشیابی مقاومت کردند، گفتم اشکال نداره فقط دوطلبان برای ارزشیابی شفاهی بیایند پایین کلاس. تعدادشون خیلی کم بود منم بدون پرسش یک بیست قشنگ و تپل تو فایل نمرات گذاشتم و گفتم بشینند بدون اینکه سؤالی بپرسم، بقیه اعتراض کردند که چرا اعلام نکردید. تازه فهمیدم که همه درسشون رو خواندند ولی تبانی کردند  امتحان ندهند...

  • ۱۷۴

از لابه‌لای یادداشت‌ها(2)

  • ۱۹:۵۶

اعتراف میکنم گاهی شنیدن جیغ بنفش دخترها به خاطر نیامدن همکار، یا از سر شیطنتشون، یا لغو یک امتحان، یا تعطیلی پیش بینی نشده، یا زنگ آخر که از بند مدرسه رها می‌شوند و گاهی با کوله میرن تو شکم دبیرشون و بعد جیغ.  یا سرسره بازی همگانی تو سالن طبقه بالا، یا گاهی نشستن رو صندلی ها و کشیدن رو موزاییک همراه با جیغ  و گاهی‌های دیگر ... بد جور حمله  دهشتناک مغول‌ها رو برام تداعی میکنه...  (آذر92دبیرستان امامت)

  • ۱۲۳

دلم برای صِدام تنگ شده!

  • ۲۰:۰۹

بدترین حالت ممکن برای یه معلم اینه که صداش بگیره و هیچ معجون، دم نوش و دارو درمانش نکنه!

 بدتر از اینها اینه که نتونه به موبایلش جواب بده!

تازه یک جلسه مهم کاری که در سال یک بار برگزار میشه و دو ماه منتظرش باشه درست همین روزها بی‌صدایی برگزار بشه و شرکت نکنه!

اگه همیار معلم نبود فکر کنم این جور مواقع  مدرسه میرفت رو هوا!

  • ۱۰۱

مدیر خیر

  • ۱۸:۰۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰۱

میم مثل مرگ

  • ۰۹:۰۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰۶

میم مثل میلاد

  • ۱۰:۰۲

دارم تاریخ گذاری «ق.م» یا «م»  و ... را توضیح میدم. قبل از میلاد و بعد از میلاد دو بار تکرار می کنم.

پریا می گوید: خانوم میشه اینقدر میلادی را تکرار نکنید، آخه اسم نامزد کوثر میلاده و همش میره تو فکر.

کوثر همون دختریه که پارسال وقتی گفتم درسمون رو به اتمامه گفت: حالا که درسمون تمام شده من میرم شوهر می کنم. تابستان نامزد کرده نامزدشم مثل خودش دانش‌آموزه، کلی بهش افتخار میکنه  به دوستانش شیرینی داده و سر کلاس هم یه جوری میشینه که مثلا من نامزد دارم و تو فکرشم. یه انگشتر درشت هم انداخته دست چپش و جوری دستش میزاره زیر چونه‌اش که انگشتره تو چشم باشه و به همکلاسی‌هاش گفته با فامیلی نامزدش صداش بزنند.

روزگاری داریم با این کوثر. خدا عاقبتشو ختم به خیر کنه!(94/7/11)

..........

بعد از تحریر

امروز کتاب کوثر را نگاه کردم در کمال تعجب دیدم تمام سالهای قبل از میلاد را زیر کلمه میلاد خط پرنگ کشیده همین که دید من متوجه شدم سقف رو نگاه می کرد.(94/8/9)

  • ۲۱۳

وقتی پریوش نظریه به انتقاد از وزیر آموزش و پرورش می‌پردازد...

  • ۱۱:۵۵
 پریوش نظریه  با حضور در برنامه «خندوانه» به انتقاد از وزیر آموزش و پرورش پرداخت.

  وی که در برنامه «خندوانه»  فهرستی از مشکلات اجتماعی را کف دست خود یادداشت کرده بود، درباره این مشکلات گفت: «مشکلات بسیاری وجود دارد، از جمله این که وزیر آموزش و پرورش بیاید و توضیح دهد که واقعا چه اتفاقی دارد می‌افتد»؟
 
ایشان افزود: «در مدرسه دختر من معلم هنر و قرآن با هم عوض شدند و دخترم در کلاس هنر، الویه درست می‌کنند. فکر می‌کنم تا همین حد که گفتم کافی‌ست...».

  • ۱۲۵

یک روزی که خوشحال تر بودم می آیم و می نویسم

  • ۰۸:۵۰

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی بی طوفان

مهدی اخون ثالث

  • ۱۰۶

هنوز در بهت جواب یک سلامم

  • ۰۸:۴۶
 

مرداد تمام شد اما من در خردادم

در آن لحظه‌ متوقف شده‌ام. در بهت جواب یک سلام

درست همان لحظه ای که بی خیال غرق شدم

لحظه ای که خرد شدم و شکستم

و از صدای شکستنم مست شدی


  • ۶۵

تاریخی دیدن

  • ۱۱:۵۱


تاریخ که خوانده باشی ممکنه وقتی برای اولین بار این صفحه رو باز می کنی:


زبان برنامه نویسی پایتون را بخوانی «ناپلئون»، بعد هم با خوشحالی روی جمله مزبور کلیک کنی و به خودت بگویید: به‌به! بلاگ مطلب تاریخی گذاشته بروم بخوانم.

                                                                                                   

  • ۱۷۶

آخ آخ

  • ۱۲:۴۰
امروز تولدشه، انداختمش هوا که از خنده‌هاش لذت ببرم، بی‌شرف هر چی خورده بود، از اون بالا سرازیر کرد تو دهان و صورتم. الان نمی‌تونم نهار بخورم.
  • ۷۲

از لا‌به‌لای یادداشتها1

  • ۱۰:۵۲

تکیه داده بود به شوفاژ،چمباته زده بود روی دفتری که دستش بود، صندلی ها رو کنار زدم و رفتم کنارش نشستم.

 گفتم: سردته؟

 لابد سرمایی تر از من بود که چسپیده بود به رادیاتور.

سرشو تکون داد و دوباره از محمد می‌گفت، محمد عشق دوران دانشجوییش بود، همدیگرو برای ازدواج  خواسته بودند، می گفت یه بار با  موتور همراه محمد رفته بودند شمال [با ذوق تعریف می کرد] می گفت مثل فردین و عشقش بودیم.

گفتم این دفتر چیه؟

گفت: دل نوشته‌هامه، می‌خوام برای محمد پستش کنم.

 چند صفحه اش چروک بود و نوشته‌هاش کمرنگ شده بود.

گفتم چرا این جوری شده؟

گفت: از بس رو این صفحات گریه کردم...

 دفتر دلنوشتها رو فرستاد اما جوابی از محمد نیامد. شاید اون دل نوشته‌ها دل سنگ رو آب می‌کرد اما دل محمد خیلی سنگ تر از این حرفها بود.[دیماه 90]

.......

خیلی وقت پیش می‌خواستم این یادداشت را پست کنم پشیمان شدم، حالا دیشب خوابشو دیدم، باز در یه مدرسه همکار بودیم، ماشین شاسی بلند خریده بود. ظاهراً شاد بود، اما در عمق چشمهاش غمی بزرگ نهفته بود...[مرداد 94]

  • ۱۳۷

غار تنهایی

  • ۱۱:۱۲

هر وقت تماس میگیرد می‌گوید:« نیستی؟ کجا بودی نبودی»؟

می‌گویم: در غار باستانی«تنهایی خویشتن»

می‌گوید:« یک روز میایم و آن غار را کشف می‌کنم تا ببینم آنجا چه غلطی می‌کنی و آن وقت می‌کِشمت بیرون»!  

  • ۹۹

یارغوزآباد

  • ۱۰:۴۴

مدیر آموزش دانشکده داروسازی دانشگاه بوق است، حقوق دو برابر من با کلی مزایا و 20 روز مرخصی در سال بیست روزتعطیلی تابستان و 14 روز تعطیلی عید...

 هر وقت زنگ می‌زند می‌گوید:«دوس دارم جای تو باشم شما معلما سه ماه تعطیلی دارید». خیلی از دوستانم می‌خواهند جای من باشند صرفاً به خاطر شغلم و همیشه هم ابراز می‌کنند.

 حالا  دارد برای استخدام آموزش و پرورش می‌خواند زنگ می زند و می‌گوید:«دریا! بعد از استخدام نکنه منو بفرستند یارغوزآباد! اگه این جور باشه پدرم در میاد».

می‌دانست من میروم همان یارغوزآباد و می دانست شش صبح  میروم و چهار عصر بر می‌گردم و نیز می دانست صبحانه‌ام و نهارم را هم میگذارم توی کیفم و صبحانه ام را توی سرویس می خورم...

  • ۹۲

یک داستان کوتاه و خواندنی از چخوف که شاید شبیه زندگی ما باشد.

  • ۱۰:۱۸

   

                                                                                                                

  • ۱۷۰

آیین شوهرداری در عصر قاجار

  • ۱۰:۴۲


  • ۳۵۲

بهشتیان زمینی

  • ۱۷:۵۷

تدریس بچه‌های استثنایی کاری بسیار سخت می باشد، باید در این مسیر عاشق و صبور بود، با این حال کاری لذت‌بخش و شیرین است، با بچه‌های سرو کار دارند که دروغ نمی گویند و هرکاری می‌کنند از سر سادگی است و همین ساده بودن یک دنیا عشق است، کافی است یک بار بهشون لبخند بزنی، عاشقت می‌شوند...

  • ۲۶۳

بعد از سحر

  • ۱۸:۴۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۵۱

همگی به بهشت می رویم اگر...

  • ۱۲:۳۸

شهرداری روی دیوار همسایه نوشته:« نظافت نصف ایمان است».

یادمان باشد نظافت رعایت کنیم نصف ایمان را کسب کردیم نصف دیگر را هم با ازدواج جور می‌کنیم و ایمانمان کامل می‌شود. دیگر لازم نیست کاری انجام بدهیم ما همگی به بهشت می رویم.77362_(sorati).gif

اینم از سوتی شهرداری282320_girl_wink.gif

  • ۹۱

دیدگاه خانوم معلم زرتشتی دهه بیست نسبت به تدریس

  • ۰۸:۴۸
«بهترین ساعات مرا بخواهید دقایقی است که با چهره های معصوم و نگاههای پاک و نمکین نوآموزان مواجه می‌شوم و از بیانات شیرینشان لذت می برم،میل دارید بدانید چه مواقعی رفع خستگی های روزانه می شود زمانی است که دانش آموزان با نوشتن انشای خوب یا قرائت قطعه‌ای از کتابهای فارسی یا بیان اشعاری از روی فهم مورد تحسین و تمجید واقع می شوند. آرزویم این است که خداوند موفقم بدارد همه عمر در خدمتگزاری به کشور محبوبم ساعی باشم و بخصوص تا آنجا که بتوانم در پیشرفت و بدست آوردن مقام واقعی بانوان کشور خدمتگزاری کنم».بانو اختر معدلی مدیر مدرسه زرتشتیان ایرج تهران(1322ش)
لازم به ذکر است که زرتشتیان از زمان ناصرالدین شاه به آموزش و پرورش پسران و دختران اهمیت می‌دادند و برای پیشرفت اجتماعی و فرهنگی از همان زمان شروع به تأسیس مدارس کردند. هر چند با چالشهای در این زمینه روبه‌رو بودند اما در تمام روستاها و شهرهای زرتشتی نشین مدرسه ساختند، مدارس آنها از امکانات خوبی برخوردار بود به طوری که رضاشاه حمیدرضا پهلوی و فاطمه پهلوی را برای تحصیل به این مدارس فرستاد.
  • ۲۴۷
یا رفیق من لا رفیق له...
Designed By Erfan Powered by Bayan