دریای مواجم که هنوز به ساحل آرامش نرسیده

  • ۱۲:۱۳

تابستان را  با چالشهایش پشت سر می‌گذارم، چالشهای که زندگی را از یکنواختی درآورد و از یه آدم بی تحرک یه آدم فعال ساخت هر چند که روزها و لحظات سخت گذشت اما با مقاومت همراه بود، به قول دیانا من به استواری تاریخ سرزمینم گام بر می‌دارم... 

این روزها سخت محتاج دعای قلبهای مهربانتان هستم


  • ۲۳۰

دیوار نوشت

  • ۱۱:۲۷

نمونه های از دیوارنوشت های شاگردانم

*من به دلم افتخار می‌کنم با آن که با آن بازی شد، زخمی شد به آن خیانت شد، سوخت و شکست اما هنوز کار می‌کند.

*دنیای نامعلومی است رفیق، آنکه برایم پاکتر از آب بود آتشم زد.

*مثل دریا شده بود همه از لبش حرف می‌زدند.

* سلامتی دلهای که در کلاس انتظار غیبت نکردند.

*خوش به حال لیوانی که هر کس تشنش میشه بهش لب میده، لیوانتم نفس.

  • ۲۵۱

توپ مروارید: اوج خرافات

  • ۱۰:۱۵

این توپ درزمان فتحعلی شاه ودر سال 1233 قمری ساخته شده است. درزمان ناصرالدین شاه مجرمان را به این توپ بسته و شلاق میزدند. برخی ساخت آنرا به شاه عباس منتسب می کنند.
به نقل از جاکسن مردم اثری معجزه آسا به توپ بخشیدن و شب های جمعه نیازمندان دخیل می بستن و شمع روشن می‌کردند. یا درچهارشنبه سوری دختران جهت بخت گشایی و زنان نازا درآرزوی بچه دارشدن از زیر توپ رد می‌شدند.


توپ مروارید در میدان ارگ
  • ۱۸۱

واهمه

  • ۱۰:۰۴

هر کاری میکنم فاطمه سوار ماشینم نمیشه، بخواهم به زور سوارش کنم جیغ و داد راه میندازه و همه را میریزه سرم، به گمانم از رانندگی  یک خانم واهمه داره و مادر بزرگم نیز هم...

*

* کم کم باید یک صفحه جدا برای فاطمه درسا نوشت، درست کنم.


  • ۱۸۳

دیگه خسته شدم...

  • ۱۶:۳۳

خیلی مواقع یه برند خاصی مد نظرم بوده رفتم فروشگاه گفتم: اینو میخوام، دارید؟ هر چی که داشته آورد ه و از جنسش تعریف کرده الا اون چیزی که من میخواستم، بعد گفتم: خب اون چیزی که من میخوام ندارید؟ میگه نه و منم با حرص میگم ممنون خدا حافظ

خیلی مواقع هم چیزی میخرم ولی اونی که من خواستم نبوده، مثلا من رو مسواک حساس هستم حتما باید نرم باشه و سه ماه یکبار عوض میکنم حالا قیمت هم برام مهم نیست، رفتم فروشگاه گفتم من مسواک نرم میخوام ، گرونترین مسواکش آورده بعد میگه این جنسش خوبه، خریدم بردم خونه دیدم زبرترین مسواکی هست که تو عمرم خریدم و جنسش مثل سنگه... عطرهای که ماندگاریش فقط پنج دقیقه بوده، جنس ترکی که یک بار قابل پوشیدن نبوده کفشهای چرمی که حتی ضمانت نامه چهار ماه داشته و بعد از یکبار استفاده چسپش باز شده، لباسی که اولین بار پوشیدم ملحفه ها را رنگ کرده، و...  

چند تا آهنگ سنتی (ناظری، سراج، شجریان و ...)ریختم تو فلشم بردم کافی نت برام رایت کنه، رفتم بگیرم، آقاهه گفته تعداد آهنگها کم بود چند تا به سلیقه خودم برات رایت کردم، حالا گوش میدم میبینم یک آهنگ سنتی، یکی خیلی شاد کردی، یک آهنگ سنتی یکی خیلی شاد کردی برای بزن و برقص تا آخر هم این جوری شده...

سوکت لب تابم که بار اول بردم درست کردم گفت که عوض کردم یکی دیگه برات انداختم، هفتاد تومان گرفت، بعد از چندی خراب شد بردم پیش یکی دیگه، گفت: اون یکی عوض نکرده لحیمش کرده من برات یه سوکت نو انداختم ویه کار دیگه هم کردم و صد و بیست تومان و یک روز هم دوام نیاورد و خراب شد...

  • ۱۶۶

پیامهای خواستگاری در 45 سال پیش

  • ۱۸:۱۰

مجله زن روز 45 سال پیش


 


  • ۲۰۰

تاب بازی

  • ۱۷:۳۵

 ماه قبل رفتیم کوه، چند خانواده بودیم که همراهمون شش تا بچه بود، یه طناب  برای تاب بازی برداشتیم، فاطمه درسا هم تاب مخصوص خودش را از خانه برداشته بود، که اصلا اجازه نمیداد کسی به تابش دست بزنه، هر کسی می رفت نزدیکش یه جیغ بنفش سرش می‌کشید، منم طناب را انداختم رو شاخه درخت و محکم کردم و یه تیکه موکت پادری هم انداختم که اذیت نشیم، قرار شد بچه ها به نوبت بازی کنند، منم تو نوبت بودم، وقتی نوبت من شد مثل این عقده ای ها شده بودم، اصلا رها نمی‌کردم، وقتی تاب می‌خوردم و از پایین از لابه‌لای شاخ و برگ درخت آسمان را نگاه می کردم، و بادخنکی  که می پیجید لای موهام و ... من رفتم تو عالم کودکی ... به بچه ها گفتم من از تاب بازی خاطره دارم ، یکیشون گفت خاله خاطره داره بذارید بیشتر بازی کنه، دیگه هیچی، من ول کن نبوم،  
اونقدر تاب خوردم که حوالی عصر وقتی همه مشغول میوه خوردن بودند و کسی به من توجه نداشت، از اون بالا طناب برید و من زرت افتادم، تا گفتم آخ همه برگشتند و زدند زیر خنده ...

تا من باشم دیگه خاطره بازی نکنم

...........................................

پی نوشت: کوههای این حوالی  پوشیده از جنگل بلوط، ون و ... می باشد ودارای تفرجگاههای بسیار زیبا


 

  • ۱۶۵

کپی ممنوع

  • ۰۸:۵۵

ای کسانی که کپی می کنید، اجازه که نمی گیرید، لااقل به نام خودتان ثبت نکنید...

  • ۲۲۲

به خاطر یک بوسه

  • ۱۰:۵۲

هر وقت میخواهم بوسش کنم میگم فاطمه درسا یه بوس بده تا یه چیزی بهت بدم، اونم لپشو میاره منم یه بوس آبدارمیگریم زبانکده محصلو یه خوراکی از تو کیفم یا کمدم بهش میدم.

دیروز گفتم فاطمه یه بوس بده تا یه چیزی بدم، نه تنها بوس نداد بلکه گفت: خودم یه چیزی پیدا میکنم و رفت سراغ کمدم...تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

  • ۱۹۳

زمانی که اشتباه کردم

  • ۱۰:۰۱
 هوا خیلی سرد بود شوفاژهای هنرستان تقریباً خاموش بودند، بچه ها اصرار می‌کردند بریم بیرون جلوی آفتاب بشینیم، فضای بیرون به هیچ وجه مناسب تدریس نبود، یک کلاس ورزش داشتند و یکی هم بیکار بودند، بعد از کلی اصرار قبول کردم، رفتیم یک گوشه نشستیم، نه می شد تدریس کرد نه هوا گرم بود، بحث را جمع جور کردم و نشستم، بعد گفتند خانم اجازه بده بریم با بچه ها ورزش کنیم باز هم اصرار، من هم قبول کردم و خودم رفتم داخل، دوستم را دیدم که داشت می رفت کارگاه، بهم گفت اگه بیکاری بیا کلاس من، بچه ها را به امان خدا رها کردم و رفتم پیش دوستم، همین زمان هم یکی از دخترها روی زمین میفته و از ناحیه آرنج صدمه میبینه  و از شانس بد هم همون موقع از اداره میایند بازدید، مسئول محترم میپرسه چی شده؟ و خلاصه متوجه می شوند که اینها با من کلاس داشتند و منم حضور نداشتم و حالا معاون و دیگران دربدر دنبال من گشتند و پیدا نکردند، تا زنگ زدند که فلانی کجایی بیا که کارت درآمد. رفتم دفتر وقتی متوجه شدم چی شده، موضوع را توضیح دادم و خدا را شکر توضیحات قانع کننده بود و موضوع رفت سر، سرد بودن فضای مدرسه و قرار شد دستی رو سر شوفاژها بکشند.

این یکی از خاطرات زمانی است که تجربه چندانی برای کلاسداری نداشتم، البته گاهی بد نیست آموزش را به فضای بیرون ببریم مثلا بازدید از یک کتابخانه یا یک موزه و ... که تجربه این کارها را دارم هر چند که مسئولیتش سخت هست ولی از آن زمان به بعد سعی کردم  بچه ها را برای بهره از گرمای آفتاب بیرون نبرم...

  • ۱۷۲

عکس تاریخی با کیفیت!

  • ۱۷:۰۷


خیلی وقت بود  که به بچه های سوم قول داده بودم که برایشان عکس تاریخی ببرم، مدرسه یک کلاس هوشمند داشت که لب تابشو دزد زده بود، لب تاب خودم را بردم و هر چه تلاش کردیم به دستگاه ویدئو پروژکتور وصل نمی شد، بچه ها پیشنهاد دادند که از لب تاب نگاه کنند، عکسها را یکی یکی  توضیح دادم، کم کم اطرافم خلوت شد و فقط یکی ماند، گفتم: این همه اصرار کردید عکس بیارم، چرا نگاه نمی‌کنید؟

 گفتند: خانوم عکس‌ها  کیفیت ندارند.

 گفتم: عکس تاریخیه، اون موقع دوربینها ساده بودند عکس سیاه و سفید می گرفتند.

گفتند: پس خانوم عکسهای خودتان را نشان بدید.



  • ۲۰۵

بستنی عشق است

  • ۱۱:۳۹

دوتا بستنی داشتیم، اون شروع کرد خوردن، منم بستنیمو گذاشتم داخل فریزر که بعداً بخورم، بعد از اینکه بستنیش تمام شد، بدو رفت آشپزخونه و در فریزر را باز کرد و گفت:

« بستنی عشق است»

من:تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 دو روزه دارم فکر می کنم این فسقلی سه ساله اینو از کجا یاد گرفته؟

 

  چند دقیقه الکی مشغولش کردم که بستنیم را فراموش کنه، من فراموش کردم ولی اون فراموش نکرد.

عمه بدجنسی هستم نه؟

...

بلد نیست دکمه ببنده، هر وقت لباس دکمه دار می پوشیم، میگه یکی را باز کنیم تا ببنده، یک ساعت با دکمه ور میره، نمیتونه ببنده بعد میگه خودت ببندش.

یعنی من دوس دارم اون انگشتای کوچیکشو که لاک زرد هم بهش زده، بخورم.زبانکده محصل

  • ۲۲۸

خارج از شهر

  • ۱۰:۱۸

Image result for ‫حمله سگها به ماشین‬‎

 

 

خارج شهر تو محدوه شهرک صنعتی میخواستم دور بزنم، پیچیدم سمت راست که سه تا سگ ولگرد به ماشینم حمله کردند ، سرعت رو کم کردم که بهشون نزنم یهو احساس کردم یکشون را زیر گرفتم، زدم رو ترمز سگها آروم شدند، چند لحظه جرات نکردم حرکت کنم، بعد آرام رفتم جلوتر، از آینه نگاه کردم دیدم هر سه زنده ماندند، دور زدم رفتم اون سمت، پیاده شدم ببینم ماشینم صدمه دیده یا نه، دیدم بله، آقا یا خانم سگه دندانشو رو سپر ماشین کشیده و قشنگ خرابکاری کرده، چند ماه بود که با احتیاط رفت و آمد می کردم که به در و دیوار برخورد نکنم، حالا یک سگ ولگرد همه چی را خراب کرد...

 

 

  • ۱۷۵

امتحان ریاضی

  • ۱۲:۳۱

دیروز امتحان ریاضی هماهنگ استانی بود، دختر زرنگها قیافهاشون درهم بود، از یکی دو تا یواشکی پرسیدم امتحان راحته یا نه؟ گفتند: خیلی سخته، به جای دبیر ریاضی دبیر فیزیک سر جلسه بود، وقتی داشت مثلا راهنمایی میکرد متوجه شدم جواب یکی از سوالها را میگه، یا یه سوال، راه حلش را میگه، زرنگها که گرفتند و نوشتند تنبلها هم گیج بودند متوجه نمی‌شدند.

 پایان جلسه امتحان آمدند پیش همکار و بهش گفتند خیلی کمکمون کردی ما راضی بودیم خدا هم از شما راضی باشه.

 منم که هیچ کمکی نکردم لابد تو دلشون گفتند خدا از خانوم تاریخ راضی نباشه!

  

 

  • ۲۱۱

خاطره مشترک دریا و دیانا

  • ۱۵:۳۹

یک خاطره مشترک با دو قلم

با قلم دیانا دوستم

در پارک لاله یک پسر جوان تعدادی کتاب را در دست داشت و با مردی که بر روی نیمکت پارک نشسته بود نشان میداد و آن مردم  هم کتاب ها را زیر و رو می کرد. ما هم  از کنار آنها گذشتیم، البته با مقداری حس دلسوزی نسبت به آن مرد جوان کتاب فروش که مجبور بود داخل پارک به کتابفروشی بپردازد. چند قدم جلوتر که چند نفری را دیدیدم که پشت بوته های داخل پارک دوربین فیلمبرداری را گذاشته بودند و داشتند از اون دو نفر فیلم می گرفتند. کنجکاوانه نگاه کردیم و فهیمدیم که دوربین مخفی قرار واکنش افراد را بررسی کنند. ما همچنان که از جلو دوربین رد می شدیم غافل از اینکه فیلمبرداری در حال انجام است، با صدای بلند گفتم : دوربین مخفیه!؟ قبل از اینکه سئوالم کاملا تمام شود خانمی که پشت دوربین بود با تاکید به من اشاره کرد که سکوت! تازه متوجه شدم که فیلمبرداری آنها را احتمالا خراب کردم!!  من و دوستم به این سادگی خندیدیم. و در مدتی که در پارک بودیم این افراد را می‌دیدیم که با دوربین و تعدادی کتاب برای پیدا کردن افراد مناسب تلاش می کردند. و اون پسر هم در واقع کارمند صدا و سیما بود نه کتاب فروش. در حالی که دوست داشیتم بیشتر دربارۀ کار و روش انها بدانیم با خنده ای بازیگوشانه انجا را ترک کردیم .

با قلم دریا

  • ۱۹۷

یک یادداشت

  • ۱۰:۴۸

او رفته


ولی رد پایش هنوز به جاست


گویی بی او  دنیا به عصر یخبندان بازگشته است


 

  • ۱۳۰

وقتی شبیه باشی

  • ۱۴:۲۲

بازومو گرفته بود و با انگشت فشار می داد و می‌کشید طرف راپله‌ها، می‌گفت برو کلاست، معاون مدرسه منو با بچه دبیرستانی اشتباه گرفته بود، تازه زمانی که سر جام میخ شدم و چشم غره رفتم، به خودش آمد، بغلم کرد و عذرخواهی کرد، وقتی لباس اداریت همرنگ لباس فرم بچه ها باشه این مسائل هم پیش میاد...

.

خوشمزه ترین کادوی روز معلم برای من یک قابلمه ماست گوسفندی بود، یکی از شاگردام با این کادوی متفاوت سورپرایزم کرد.

 


  • ۱۹۲

مثل رقص قاصدک

  • ۱۶:۴۱


 

                                        مثل رقص قاصدک در مسیر باد،در دستان روزگارست حال و روزم...


 

  • ۱۴۹

زمانی که محتاج می‌شود...

  • ۱۲:۵۷

دیروز زنگ زد، همین که اسمشو دیدم، سایلنت کردم و گوشی را انداختم زیر میز تلویزیون که حتی میس کالش را نبینم. ازهفته گذشته منتظر بودم، که جواب ندهم...همکاری که عادت دارد فقط زمانی که به کسی محتاج است، یادش بیفتد. قطعاً نمونه سؤال می‌خواست،[این روزها همه در تکاپوی طرح سؤال نوبت دوم هستند] مثل ترم قبل، که نمونه سؤال را پرینت گرفتم و حتی به خودش زحمت نداد بیاید بگیرد، با واسطه رسید به دستش، آنوقت به جای تشکر، تماس گرفت و گفت: ناراحت شدی... نمی‌دانست اگر کاری خلاف میلم باشد هرگز انجام نمی‍دهم...

البته این را نیز نمی‌داند که اگر کسی فقط و فقط موقع نیاز به یادم بیفتد، کات می‌کنم. هر چند خدمت به خلق خدا عبادت است، اما خود را از این نوع عبادت محروم کردم...

 

 

  • ۱۴۹

زمانی که آموزگار می‌شوم

  • ۲۱:۵۳

این هفته یک روز به جای خواهرم آموزگار کلاس سوم بودم، یه کلاس مختلط، با پسرها و دخترهای شیطون، یه تجربه شیرین... یادم رفت خودم را معرفی کنم اما به اسم فامیلیم صدا می‌زندند، به قول خودشون به خواهرم خیلی شباهت دارم، زمانی که «بخوانیم» تدریس می‌کردم، یکی از دخترهای شیطون اومد پایین، اجازه گرفت و گفت: خانوم من یه سوال بپرسم؟ گفتم بگو، میگه خانوم اسم کوچیک شما چیه؟

 سر جاشون بند نمی‌شدند سر پا بودند، دیدن این منظره برام سخت بود، گفتم سر کلاس من باید روی میز بشینید، وقتی می‌گفتم فلان کتاب را دربیارید، همه همزمان بلند می‌شدند و برمی‌گشتند پشت به کلاس از کوله کتابشون را درمیاوردند، یه وضعی بود... فکر می‌کردند معلمشون عوض شده و از این به بعد من معلم اونها هستم، زنگ تفریح رفتند دوستانشان را از کلاسهای دیگه آوردند در دفتر و منو با انگشت نشون می‌دادند، همکاران هم می‌خندیدند... وقتی هم می‌رفتم حیاط دورم جمع می‌شدند  و می‌گفتند شما همون معلم جدیده هستید؟

 دفتر نقاشیها رو نگاه می‌کردم همه دور میز جمع شده بودند چند تا از دخترها هم دست انداخته بودند گردنم، یکشون (مبینا)  سفت بغلم می‌کرد و می‌گفت دوستت دارم، دلم نیامد بگم بشینند... پسرهاشون خیلی بانمک بودند، محمدرضا دستم را می‌گرفت و چند بار به جون خودش قسمم داد که اجازه بدم ورزش کنند، شیطون فهمیده بود خیلی دوسش دارم.

این مدرسه هم از سوتی های من بی‌نصیب نماند... زنگ آخر بود، معاون مدرسه، آقای پ اومد در کلاس گفت اگه تدریس تمام شده می‌تونی بری، میخواستم به بچه‌ها یادآوری کنم که فردا املاء دارند، گفتم: « یادتان نباشد»... هنوز در کلاس باز بود و آقای معاون تشریف داشت و صدای خنده‌اش میامد...

 

 

  • ۱۵۲
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۹ ۱۰ ۱۱
یا رفیق من لا رفیق له...
Designed By Erfan Powered by Bayan