ابزار وبمستر

گاه نوشته‌های من

آناهیتا

آناهیتا دختر خنده رو و شیطونی بود، از آن شاگردهای بود که گاهی درس میخواند و گاهی هم نمی خواند، یک بار که درس نخوانده بود بهش گفتم: تو که دختر پر انرژی و شادابی هستی، چرا درس نمیخوانی، مثل همیشه خندید و رفت نشست، از آن روز به بعد بود که کم کم بهم نزدیک شد و متوجه شدم این دختر خنده رو زندگی خیلی سختی داشته، آناهیتا پدرش معتاد بود، مادرش طلاق میگیره و میره شوهر میکنه، نه آناهیتا و نه هیچ کس دیگر از مادرش خبر نداشت، پدرش هیچ وقت ترک نکرد و از او هم خبری در زندگی آناهیتا نبود، آناهیتا در بچگی به پرورشگاه سپرده میشه، و بعد از 18 سالگی از پرورشگاه بیرون میاد، سنش از همه همکلاسیها بیشتر بود، او حالا با خانواده عمویش زندگی می کرد، زن عمویش مریض بود و تمام کارهای خانه را آناهیتا انجام میداد و در کنار این همه کار اگر وقت می‌کرد درس هم می‌خواند، بعد از این درد دلها بود که معنی لبخندهای آناهیتا را بعد از جواب ندادنهایش فهمیدم، همان سال به مناسبت روز معلم یک هدیه کوچک برایم آورد، معمولا جلوی شاگردها کادو را باز نمی کنم آما آناهیتا اصرار کرد باز کنم، دیوان جیبی فروغ بود، خیلی خوشحال شدم بهش گفتم این بهترین هدیه ای است که گرفتم، من اشعار فروغ را خیلی دوس دارم، گفت: جدی؟  باورش نمی شد هدیه اش منو خوشحال بکنه، مثل همیشه لبخند زد ونشست...

                                                            

وبلاگ یک منبع تاریخی

وبلاگها آیینه تمام نمای زندگی اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی مردم هستند و در آینده نه چندان دور می تواند کاربرد تاریخی فروان داشته باشند. هر صفحه می تواند یک سند مجازی باشد که روزی گره از کار تحقیقی یک پژوهشگر باز کند. خیلی از دوستان وبلاگهای زیبایی دارند و بعد از مدتی وقت یا حوصله بروز کردن آن را ندارند و اقدام به حذف می‌کنند، بارها شاهد بودیم که وبلاگهای زیبایی که مدت زمان زیادی صرف نوشتن آن شده با یک کلیک آرشیو آن را منهدم کردند، می خواستم از دوستان خواهش کنم بروز نمی‌کنید حداقل آرشیو مطالب را دست نزنید، بگذارید برای نسلهای آینده بماند.

شاگرد ساده

من: در حال توضیح کارکردهای تاریخ در حالی که وقت زیادی ندارم و سعی میکنم بحث را خوب جمع کنم.

شاگرد : خانم یه سؤال بپرسم؟( ید طولانی در پرسیدن سؤالهای چرت داره)

من: اگه غیر درسیه بذار برای بعد، وقت نداریم

شاگرد: نه خانوم اتفاقا مربوط به همین بحثه

من: بفرمایید

شاگرد: خانم شما با ما میاید اردوی راهیان نور؟؟

نمی دونم با این شاگرد چکار کنم از روی عمد این کار نمیکنه، یه جور سادگی خاص داره، نمیتونم تنبیهش کنم، نصیحتش هم میکنم کارساز نیست. 


روزگار مهربان بمان!

  دیروز وقتی بیدار شدم متوجه شدم سرما خوردم و اصلا نمی تونم برم مدرسه با این حال رفتم، نفهمیدم سه زنگ چه جور پشت سر گذاشتم، سر راه رفتم اداره و مستقیم رفتم بازرسی تا از مدیر که حاضر نیست به خودش زحمت بده و برنامه را درست کنه شکایت کنم بعد از توضیحات مسئول مربوطه بهش زنگ زد، تن صداش بالا بود شنیدم میگفت برنامه را میارم اداره اگه تونستید خودتون درست کنید مسئول بهش گفت: شما مدیر شدید که این کارها را انجام بدید دیگه نفهمیدم چی گفت. بعد از اینکه قطع کرد بهم گفت برو خونه اون موظفه برنامه را درست کنه. وقتی داشتم میامدم معاونت پشتیبانی را که از آشناهامون هست دیدم بهم گفت: بیا برای مدیریت درخواست بنویس! البته گفت خیلی ها درخواست نوشتند، منم گفتم عاشق تدریس هستم و دوس دارم کنار دانش ‌آموز باشم از مدیریت خوشم نمیاد و با روحیه‌ام سازگارنیست.
این روزها دوباره روی آوردم به کتاب خوندن، خیلی وقت بود تعطیلش کرده بودم. کتابخانه گوشیم پر کردم از کتابهای مورد علاقه تاریخی، زندگینامه، سفرنامه، رمانهای تاریخی و غیر تاریخی، ادبی، روانشناسی و...  1760 پی دی اف دارم.
زندگی بهتر شده و روزگار کمی مهربان تر
...


نتونستم کاری کنم

معدلش 19/90 شده بود و دوست داشت رشته تجربی انتخاب کند تا پزشک شود.  تنها مدرسه نزدیک روستایشان رشته تجربی ندارد او ناچارعلوم انسانی را انتخاب کرده است، با او صحبت کردم که اگر مشکل هزینه سرویس دارد با خیرین صحبت کنم تا هزینه را جور کنند اما می گفت شرایطش جور نیست و تنهایی نمی تواند با سرویس رفت و آمد، کند، حالا تنها دل خوشی او این است که دانشگاه فرهنگیان قبول شود تا در آینده معلم شود.


مخابرات دزد

روزهای سخت رفتند با آمدن مهر انگار زندگی روال دیگری پیدا کرد، هر چند که هنوز مشکلاتی هست ولی نسبت به قبل اوضاع  بهتر شده، این هفته سه روز رفتم سر کار، همون مدیری که همیشه با اون مشکل داریم امسال برنامه منو طوری چیده که با مدرسه دیگه تداخل پیدا کرد، دقیقا همون روزهای که گفتم برای من تدریس نذاره، همون روز گذاشته و با کمال احترام میگه برو این ساعات را حذف کن و هنر بگیر، منم بهش گفتم خیالت راحت باشه که این کار را هرگز نخواهم کرد این مشکل برنامه شماست نه من. یکی دیگه از مدیرا میره مرخصی و برای جانشینی ایشان یک بگیر و ببندی راه افتاده که دیدنی و شنیدنی است، چند نفر به من گفتند شما بگیر، منم گفتم تدریس را بیشتر دوس دارم کارهای انجام میدم که ازش لذت ببرم.

سه ماه پیاپی مخابرات هزینه ای تحت عنوان خدمات مبتنی بر محتوا(همون پیام تبلیغاتی) دریافت میکنه، میزنه به جیب هیچ کس هم صداشو در نمیاره من که این سه ماه قبضشو پرداخت نکردم رفتم مخابرات کسی جوابگو نبود، یه پیرمردی آمده بود که از قبض شصت تومانی، چهل و دو تومانش همین تبلیغات بود و می گفت نمی تونم پرداخت کنم برام قسطی کن، خدا برای کسی نسازه که این جوری حق ملت را به جیب میزنه الهی آه من که هیچ آه اون پیرمرد بگیردشون.

دریای مواجم که هنوز به ساحل آرامش نرسیده

تابستان را  با چالشهایش پشت سر می‌گذارم، چالشهای که زندگی را از یکنواختی درآورد و از یه آدم بی تحرک یه آدم فعال ساخت هر چند که روزها و لحظات سخت گذشت اما با مقاومت همراه بود، به قول دیانا من به استواری تاریخ سرزمینم گام بر می‌دارم... 

این روزها سخت محتاج دعای قلبهای مهربانتان هستم


دیوار نوشت

نمونه های از دیوارنوشت های شاگردانم

*من به دلم افتخار می‌کنم با آن که با آن بازی شد، زخمی شد به آن خیانت شد، سوخت و شکست اما هنوز کار می‌کند.

*دنیای نامعلومی است رفیق، آنکه برایم پاکتر از آب بود آتشم زد.

*مثل دریا شده بود همه از لبش حرف می‌زدند.

* سلامتی دلهای که در کلاس انتظار غیبت نکردند.

*خوش به حال لیوانی که هر کس تشنش میشه بهش لب میده، لیوانتم نفس.

توپ مروارید: اوج خرافات

این توپ درزمان فتحعلی شاه ودر سال 1233 قمری ساخته شده است. درزمان ناصرالدین شاه مجرمان را به این توپ بسته و شلاق میزدند. برخی ساخت آنرا به شاه عباس منتسب می کنند.
به نقل از جاکسن مردم اثری معجزه آسا به توپ بخشیدن و شب های جمعه نیازمندان دخیل می بستن و شمع روشن می‌کردند. یا درچهارشنبه سوری دختران جهت بخت گشایی و زنان نازا درآرزوی بچه دارشدن از زیر توپ رد می‌شدند.


توپ مروارید در میدان ارگ

واهمه

هر کاری میکنم فاطمه سوار ماشینم نمیشه، بخواهم به زور سوارش کنم جیغ و داد راه میندازه و همه را میریزه سرم، به گمانم از رانندگی  یک خانم واهمه داره و مادر بزرگم نیز هم...

*

* کم کم باید یک صفحه جدا برای فاطمه درسا نوشت، درست کنم.


دیگه خسته شدم...

خیلی مواقع یه برند خاصی مد نظرم بوده رفتم فروشگاه گفتم: اینو میخوام، دارید؟ هر چی که داشته آورد ه و از جنسش تعریف کرده الا اون چیزی که من میخواستم، بعد گفتم: خب اون چیزی که من میخوام ندارید؟ میگه نه و منم با حرص میگم ممنون خدا حافظ

خیلی مواقع هم چیزی میخرم ولی اونی که من خواستم نبوده، مثلا من رو مسواک حساس هستم حتما باید نرم باشه و سه ماه یکبار عوض میکنم حالا قیمت هم برام مهم نیست، رفتم فروشگاه گفتم من مسواک نرم میخوام ، گرونترین مسواکش آورده بعد میگه این جنسش خوبه، خریدم بردم خونه دیدم زبرترین مسواکی هست که تو عمرم خریدم و جنسش مثل سنگه... عطرهای که ماندگاریش فقط پنج دقیقه بوده، جنس ترکی که یک بار قابل پوشیدن نبوده کفشهای چرمی که حتی ضمانت نامه چهار ماه داشته و بعد از یکبار استفاده چسپش باز شده، لباسی که اولین بار پوشیدم ملحفه ها را رنگ کرده، و...  

چند تا آهنگ سنتی (ناظری، سراج، شجریان و ...)ریختم تو فلشم بردم کافی نت برام رایت کنه، رفتم بگیرم، آقاهه گفته تعداد آهنگها کم بود چند تا به سلیقه خودم برات رایت کردم، حالا گوش میدم میبینم یک آهنگ سنتی، یکی خیلی شاد کردی، یک آهنگ سنتی یکی خیلی شاد کردی برای بزن و برقص تا آخر هم این جوری شده...

سوکت لب تابم که بار اول بردم درست کردم گفت که عوض کردم یکی دیگه برات انداختم، هفتاد تومان گرفت، بعد از چندی خراب شد بردم پیش یکی دیگه، گفت: اون یکی عوض نکرده لحیمش کرده من برات یه سوکت نو انداختم ویه کار دیگه هم کردم و صد و بیست تومان و یک روز هم دوام نیاورد و خراب شد...

پیامهای خواستگاری در 45 سال پیش

مجله زن روز 45 سال پیش


 


تاب بازی

 ماه قبل رفتیم کوه، چند خانواده بودیم که همراهمون شش تا بچه بود، یه طناب  برای تاب بازی برداشتیم، فاطمه درسا هم تاب مخصوص خودش را از خانه برداشته بود، که اصلا اجازه نمیداد کسی به تابش دست بزنه، هر کسی می رفت نزدیکش یه جیغ بنفش سرش می‌کشید، منم طناب را انداختم رو شاخه درخت و محکم کردم و یه تیکه موکت پادری هم انداختم که اذیت نشیم، قرار شد بچه ها به نوبت بازی کنند، منم تو نوبت بودم، وقتی نوبت من شد مثل این عقده ای ها شده بودم، اصلا رها نمی‌کردم، وقتی تاب می‌خوردم و از پایین از لابه‌لای شاخ و برگ درخت آسمان را نگاه می کردم، و بادخنکی  که می پیجید لای موهام و ... من رفتم تو عالم کودکی ... به بچه ها گفتم من از تاب بازی خاطره دارم ، یکیشون گفت خاله خاطره داره بذارید بیشتر بازی کنه، دیگه هیچی، من ول کن نبوم،  
اونقدر تاب خوردم که حوالی عصر وقتی همه مشغول میوه خوردن بودند و کسی به من توجه نداشت، از اون بالا طناب برید و من زرت افتادم، تا گفتم آخ همه برگشتند و زدند زیر خنده ...

تا من باشم دیگه خاطره بازی نکنم

...........................................

پی نوشت: کوههای این حوالی  پوشیده از جنگل بلوط، ون و ... می باشد ودارای تفرجگاههای بسیار زیبا


 

کپی ممنوع

ای کسانی که کپی می کنید، اجازه که نمی گیرید، لااقل به نام خودتان ثبت نکنید...

به خاطر یک بوسه

هر وقت میخواهم بوسش کنم میگم فاطمه درسا یه بوس بده تا یه چیزی بهت بدم، اونم لپشو میاره منم یه بوس آبدارمیگریم زبانکده محصلو یه خوراکی از تو کیفم یا کمدم بهش میدم.

دیروز گفتم فاطمه یه بوس بده تا یه چیزی بدم، نه تنها بوس نداد بلکه گفت: خودم یه چیزی پیدا میکنم و رفت سراغ کمدم...تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

زمانی که اشتباه کردم

 هوا خیلی سرد بود شوفاژهای هنرستان تقریباً خاموش بودند، بچه ها اصرار می‌کردند بریم بیرون جلوی آفتاب بشینیم، فضای بیرون به هیچ وجه مناسب تدریس نبود، یک کلاس ورزش داشتند و یکی هم بیکار بودند، بعد از کلی اصرار قبول کردم، رفتیم یک گوشه نشستیم، نه می شد تدریس کرد نه هوا گرم بود، بحث را جمع جور کردم و نشستم، بعد گفتند خانم اجازه بده بریم با بچه ها ورزش کنیم باز هم اصرار، من هم قبول کردم و خودم رفتم داخل، دوستم را دیدم که داشت می رفت کارگاه، بهم گفت اگه بیکاری بیا کلاس من، بچه ها را به امان خدا رها کردم و رفتم پیش دوستم، همین زمان هم یکی از دخترها روی زمین میفته و از ناحیه آرنج صدمه میبینه  و از شانس بد هم همون موقع از اداره میایند بازدید، مسئول محترم میپرسه چی شده؟ و خلاصه متوجه می شوند که اینها با من کلاس داشتند و منم حضور نداشتم و حالا معاون و دیگران دربدر دنبال من گشتند و پیدا نکردند، تا زنگ زدند که فلانی کجایی بیا که کارت درآمد. رفتم دفتر وقتی متوجه شدم چی شده، موضوع را توضیح دادم و خدا را شکر توضیحات قانع کننده بود و موضوع رفت سر، سرد بودن فضای مدرسه و قرار شد دستی رو سر شوفاژها بکشند.

این یکی از خاطرات زمانی است که تجربه چندانی برای کلاسداری نداشتم، البته گاهی بد نیست آموزش را به فضای بیرون ببریم مثلا بازدید از یک کتابخانه یا یک موزه و ... که تجربه این کارها را دارم هر چند که مسئولیتش سخت هست ولی از آن زمان به بعد سعی کردم  بچه ها را برای بهره از گرمای آفتاب بیرون نبرم...

عکس تاریخی با کیفیت!


خیلی وقت بود  که به بچه های سوم قول داده بودم که برایشان عکس تاریخی ببرم، مدرسه یک کلاس هوشمند داشت که لب تابشو دزد زده بود، لب تاب خودم را بردم و هر چه تلاش کردیم به دستگاه ویدئو پروژکتور وصل نمی شد، بچه ها پیشنهاد دادند که از لب تاب نگاه کنند، عکسها را یکی یکی  توضیح دادم، کم کم اطرافم خلوت شد و فقط یکی ماند، گفتم: این همه اصرار کردید عکس بیارم، چرا نگاه نمی‌کنید؟

 گفتند: خانوم عکس‌ها  کیفیت ندارند.

 گفتم: عکس تاریخیه، اون موقع دوربینها ساده بودند عکس سیاه و سفید می گرفتند.

گفتند: پس خانوم عکسهای خودتان را نشان بدید.



بستنی عشق است

دوتا بستنی داشتیم، اون شروع کرد خوردن، منم بستنیمو گذاشتم داخل فریزر که بعداً بخورم، بعد از اینکه بستنیش تمام شد، بدو رفت آشپزخونه و در فریزر را باز کرد و گفت:

« بستنی عشق است»

من:تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 دو روزه دارم فکر می کنم این فسقلی سه ساله اینو از کجا یاد گرفته؟

 

  چند دقیقه الکی مشغولش کردم که بستنیم را فراموش کنه، من فراموش کردم ولی اون فراموش نکرد.

عمه بدجنسی هستم نه؟

...

بلد نیست دکمه ببنده، هر وقت لباس دکمه دار می پوشیم، میگه یکی را باز کنیم تا ببنده، یک ساعت با دکمه ور میره، نمیتونه ببنده بعد میگه خودت ببندش.

یعنی من دوس دارم اون انگشتای کوچیکشو که لاک زرد هم بهش زده، بخورم.زبانکده محصل

خارج از شهر

Image result for ‫حمله سگها به ماشین‬‎

 

 

خارج شهر تو محدوه شهرک صنعتی میخواستم دور بزنم، پیچیدم سمت راست که سه تا سگ ولگرد به ماشینم حمله کردند ، سرعت رو کم کردم که بهشون نزنم یهو احساس کردم یکشون را زیر گرفتم، زدم رو ترمز سگها آروم شدند، چند لحظه جرات نکردم حرکت کنم، بعد آرام رفتم جلوتر، از آینه نگاه کردم دیدم هر سه زنده ماندند، دور زدم رفتم اون سمت، پیاده شدم ببینم ماشینم صدمه دیده یا نه، دیدم بله، آقا یا خانم سگه دندانشو رو سپر ماشین کشیده و قشنگ خرابکاری کرده، چند ماه بود که با احتیاط رفت و آمد می کردم که به در و دیوار برخورد نکنم، حالا یک سگ ولگرد همه چی را خراب کرد...

 

 

امتحان ریاضی

دیروز امتحان ریاضی هماهنگ استانی بود، دختر زرنگها قیافهاشون درهم بود، از یکی دو تا یواشکی پرسیدم امتحان راحته یا نه؟ گفتند: خیلی سخته، به جای دبیر ریاضی دبیر فیزیک سر جلسه بود، وقتی داشت مثلا راهنمایی میکرد متوجه شدم جواب یکی از سوالها را میگه، یا یه سوال، راه حلش را میگه، زرنگها که گرفتند و نوشتند تنبلها هم گیج بودند متوجه نمی‌شدند.

 پایان جلسه امتحان آمدند پیش همکار و بهش گفتند خیلی کمکمون کردی ما راضی بودیم خدا هم از شما راضی باشه.

 منم که هیچ کمکی نکردم لابد تو دلشون گفتند خدا از خانوم تاریخ راضی نباشه!

  

 

Designed By Erfan Powered by Bayan