ابزار وبمستر

گاه نوشته‌های من

کپی ممنوع

ای کسانی که کپی می کنید، اجازه که نمی گیرید، لااقل به نام خودتان ثبت نکنید...

به خاطر یک بوسه

هر وقت میخواهم بوسش کنم میگم فاطمه درسا یه بوس بده تا یه چیزی بهت بدم، اونم لپشو میاره منم یه بوس آبدارمیگریم زبانکده محصلو یه خوراکی از تو کیفم یا کمدم بهش میدم.

دیروز گفتم فاطمه یه بوس بده تا یه چیزی بدم، نه تنها بوس نداد بلکه گفت: خودم یه چیزی پیدا میکنم و رفت سراغ کمدم...تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

زمانی که اشتباه کردم

 هوا خیلی سرد بود شوفاژهای هنرستان تقریباً خاموش بودند، بچه ها اصرار می‌کردند بریم بیرون جلوی آفتاب بشینیم، فضای بیرون به هیچ وجه مناسب تدریس نبود، یک کلاس ورزش داشتند و یکی هم بیکار بودند، بعد از کلی اصرار قبول کردم، رفتیم یک گوشه نشستیم، نه می شد تدریس کرد نه هوا گرم بود، بحث را جمع جور کردم و نشستم، بعد گفتند خانم اجازه بده بریم با بچه ها ورزش کنیم باز هم اصرار، من هم قبول کردم و خودم رفتم داخل، دوستم را دیدم که داشت می رفت کارگاه، بهم گفت اگه بیکاری بیا کلاس من، بچه ها را به امان خدا رها کردم و رفتم پیش دوستم، همین زمان هم یکی از دخترها روی زمین میفته و از ناحیه آرنج صدمه میبینه  و از شانس بد هم همون موقع از اداره میایند بازدید، مسئول محترم میپرسه چی شده؟ و خلاصه متوجه می شوند که اینها با من کلاس داشتند و منم حضور نداشتم و حالا معاون و دیگران دربدر دنبال من گشتند و پیدا نکردند، تا زنگ زدند که فلانی کجایی بیا که کارت درآمد. رفتم دفتر وقتی متوجه شدم چی شده، موضوع را توضیح دادم و خدا را شکر توضیحات قانع کننده بود و موضوع رفت سر، سرد بودن فضای مدرسه و قرار شد دستی رو سر شوفاژها بکشند.

این یکی از خاطرات زمانی است که تجربه چندانی برای کلاسداری نداشتم، البته گاهی بد نیست آموزش را به فضای بیرون ببریم مثلا بازدید از یک کتابخانه یا یک موزه و ... که تجربه این کارها را دارم هر چند که مسئولیتش سخت هست ولی از آن زمان به بعد سعی کردم  بچه ها را برای بهره از گرمای آفتاب بیرون نبرم...

عکس تاریخی با کیفیت!


خیلی وقت بود  که به بچه های سوم قول داده بودم که برایشان عکس تاریخی ببرم، مدرسه یک کلاس هوشمند داشت که لب تابشو دزد زده بود، لب تاب خودم را بردم و هر چه تلاش کردیم به دستگاه ویدئو پروژکتور وصل نمی شد، بچه ها پیشنهاد دادند که از لب تاب نگاه کنند، عکسها را یکی یکی  توضیح دادم، کم کم اطرافم خلوت شد و فقط یکی ماند، گفتم: این همه اصرار کردید عکس بیارم، چرا نگاه نمی‌کنید؟

 گفتند: خانوم عکس‌ها  کیفیت ندارند.

 گفتم: عکس تاریخیه، اون موقع دوربینها ساده بودند عکس سیاه و سفید می گرفتند.

گفتند: پس خانوم عکسهای خودتان را نشان بدید.



بستنی عشق است

دوتا بستنی داشتیم، اون شروع کرد خوردن، منم بستنیمو گذاشتم داخل فریزر که بعداً بخورم، بعد از اینکه بستنیش تمام شد، بدو رفت آشپزخونه و در فریزر را باز کرد و گفت:

« بستنی عشق است»

من:تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 دو روزه دارم فکر می کنم این فسقلی سه ساله اینو از کجا یاد گرفته؟

 

  چند دقیقه الکی مشغولش کردم که بستنیم را فراموش کنه، من فراموش کردم ولی اون فراموش نکرد.

عمه بدجنسی هستم نه؟

...

بلد نیست دکمه ببنده، هر وقت لباس دکمه دار می پوشیم، میگه یکی را باز کنیم تا ببنده، یک ساعت با دکمه ور میره، نمیتونه ببنده بعد میگه خودت ببندش.

یعنی من دوس دارم اون انگشتای کوچیکشو که لاک زرد هم بهش زده، بخورم.زبانکده محصل

خارج از شهر

Image result for ‫حمله سگها به ماشین‬‎

 

 

خارج شهر تو محدوه شهرک صنعتی میخواستم دور بزنم، پیچیدم سمت راست که سه تا سگ ولگرد به ماشینم حمله کردند ، سرعت رو کم کردم که بهشون نزنم یهو احساس کردم یکشون را زیر گرفتم، زدم رو ترمز سگها آروم شدند، چند لحظه جرات نکردم حرکت کنم، بعد آرام رفتم جلوتر، از آینه نگاه کردم دیدم هر سه زنده ماندند، دور زدم رفتم اون سمت، پیاده شدم ببینم ماشینم صدمه دیده یا نه، دیدم بله، آقا یا خانم سگه دندانشو رو سپر ماشین کشیده و قشنگ خرابکاری کرده، چند ماه بود که با احتیاط رفت و آمد می کردم که به در و دیوار برخورد نکنم، حالا یک سگ ولگرد همه چی را خراب کرد...

 

 

امتحان ریاضی

دیروز امتحان ریاضی هماهنگ استانی بود، دختر زرنگها قیافهاشون درهم بود، از یکی دو تا یواشکی پرسیدم امتحان راحته یا نه؟ گفتند: خیلی سخته، به جای دبیر ریاضی دبیر فیزیک سر جلسه بود، وقتی داشت مثلا راهنمایی میکرد متوجه شدم جواب یکی از سوالها را میگه، یا یه سوال، راه حلش را میگه، زرنگها که گرفتند و نوشتند تنبلها هم گیج بودند متوجه نمی‌شدند.

 پایان جلسه امتحان آمدند پیش همکار و بهش گفتند خیلی کمکمون کردی ما راضی بودیم خدا هم از شما راضی باشه.

 منم که هیچ کمکی نکردم لابد تو دلشون گفتند خدا از خانوم تاریخ راضی نباشه!

  

 

خاطره مشترک دریا و دیانا

یک خاطره مشترک با دو قلم

با قلم دیانا دوستم

در پارک لاله یک پسر جوان تعدادی کتاب را در دست داشت و با مردی که بر روی نیمکت پارک نشسته بود نشان میداد و آن مردم  هم کتاب ها را زیر و رو می کرد. ما هم  از کنار آنها گذشتیم، البته با مقداری حس دلسوزی نسبت به آن مرد جوان کتاب فروش که مجبور بود داخل پارک به کتابفروشی بپردازد. چند قدم جلوتر که چند نفری را دیدیدم که پشت بوته های داخل پارک دوربین فیلمبرداری را گذاشته بودند و داشتند از اون دو نفر فیلم می گرفتند. کنجکاوانه نگاه کردیم و فهیمدیم که دوربین مخفی قرار واکنش افراد را بررسی کنند. ما همچنان که از جلو دوربین رد می شدیم غافل از اینکه فیلمبرداری در حال انجام است، با صدای بلند گفتم : دوربین مخفیه!؟ قبل از اینکه سئوالم کاملا تمام شود خانمی که پشت دوربین بود با تاکید به من اشاره کرد که سکوت! تازه متوجه شدم که فیلمبرداری آنها را احتمالا خراب کردم!!  من و دوستم به این سادگی خندیدیم. و در مدتی که در پارک بودیم این افراد را می‌دیدیم که با دوربین و تعدادی کتاب برای پیدا کردن افراد مناسب تلاش می کردند. و اون پسر هم در واقع کارمند صدا و سیما بود نه کتاب فروش. در حالی که دوست داشیتم بیشتر دربارۀ کار و روش انها بدانیم با خنده ای بازیگوشانه انجا را ترک کردیم .

با قلم دریا

یک یادداشت

او رفته


ولی رد پایش هنوز به جاست


گویی بی او  دنیا به عصر یخبندان بازگشته است


 

وقتی شبیه باشی

بازومو گرفته بود و با انگشت فشار می داد و می‌کشید طرف راپله‌ها، می‌گفت برو کلاست، معاون مدرسه منو با بچه دبیرستانی اشتباه گرفته بود، تازه زمانی که سر جام میخ شدم و چشم غره رفتم، به خودش آمد، بغلم کرد و عذرخواهی کرد، وقتی لباس اداریت همرنگ لباس فرم بچه ها باشه این مسائل هم پیش میاد...

.

خوشمزه ترین کادوی روز معلم برای من یک قابلمه ماست گوسفندی بود، یکی از شاگردام با این کادوی متفاوت سورپرایزم کرد.

 


مثل رقص قاصدک



 

                                        مثل رقص قاصدک در مسیر باد،در دستان روزگارست حال و روزم...


 

زمانی که محتاج می‌شود...

دیروز زنگ زد، همین که اسمشو دیدم، سایلنت کردم و گوشی را انداختم زیر میز تلویزیون که حتی میس کالش را نبینم. ازهفته گذشته منتظر بودم، که جواب ندهم...همکاری که عادت دارد فقط زمانی که به کسی محتاج است، یادش بیفتد. قطعاً نمونه سؤال می‌خواست،[این روزها همه در تکاپوی طرح سؤال نوبت دوم هستند] مثل ترم قبل، که نمونه سؤال را پرینت گرفتم و حتی به خودش زحمت نداد بیاید بگیرد، با واسطه رسید به دستش، آنوقت به جای تشکر، تماس گرفت و گفت: ناراحت شدی... نمی‌دانست اگر کاری خلاف میلم باشد هرگز انجام نمی‍دهم...

البته این را نیز نمی‌داند که اگر کسی فقط و فقط موقع نیاز به یادم بیفتد، کات می‌کنم. هر چند خدمت به خلق خدا عبادت است، اما خود را از این نوع عبادت محروم کردم...

 

 

زمانی که آموزگار می‌شوم

این هفته یک روز به جای خواهرم آموزگار کلاس سوم بودم، یه کلاس مختلط، با پسرها و دخترهای شیطون، یه تجربه شیرین... یادم رفت خودم را معرفی کنم اما به اسم فامیلیم صدا می‌زندند، به قول خودشون به خواهرم خیلی شباهت دارم، زمانی که «بخوانیم» تدریس می‌کردم، یکی از دخترهای شیطون اومد پایین، اجازه گرفت و گفت: خانوم من یه سوال بپرسم؟ گفتم بگو، میگه خانوم اسم کوچیک شما چیه؟

 سر جاشون بند نمی‌شدند سر پا بودند، دیدن این منظره برام سخت بود، گفتم سر کلاس من باید روی میز بشینید، وقتی می‌گفتم فلان کتاب را دربیارید، همه همزمان بلند می‌شدند و برمی‌گشتند پشت به کلاس از کوله کتابشون را درمیاوردند، یه وضعی بود... فکر می‌کردند معلمشون عوض شده و از این به بعد من معلم اونها هستم، زنگ تفریح رفتند دوستانشان را از کلاسهای دیگه آوردند در دفتر و منو با انگشت نشون می‌دادند، همکاران هم می‌خندیدند... وقتی هم می‌رفتم حیاط دورم جمع می‌شدند  و می‌گفتند شما همون معلم جدیده هستید؟

 دفتر نقاشیها رو نگاه می‌کردم همه دور میز جمع شده بودند چند تا از دخترها هم دست انداخته بودند گردنم، یکشون (مبینا)  سفت بغلم می‌کرد و می‌گفت دوستت دارم، دلم نیامد بگم بشینند... پسرهاشون خیلی بانمک بودند، محمدرضا دستم را می‌گرفت و چند بار به جون خودش قسمم داد که اجازه بدم ورزش کنند، شیطون فهمیده بود خیلی دوسش دارم.

این مدرسه هم از سوتی های من بی‌نصیب نماند... زنگ آخر بود، معاون مدرسه، آقای پ اومد در کلاس گفت اگه تدریس تمام شده می‌تونی بری، میخواستم به بچه‌ها یادآوری کنم که فردا املاء دارند، گفتم: « یادتان نباشد»... هنوز در کلاس باز بود و آقای معاون تشریف داشت و صدای خنده‌اش میامد...

 

 

ویژژژژژژژژژژژژ

از پله ها پایین میام، طبق معمول با احتیاط ، مخصوصا وقتی کفش پاشنه بلند می‌پوشم، آخه مارگزیده هستم، می‌بینم یه موجودی با سرعت نور، ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ از روی نرده‌ی راپله سر خورد و رفت پایین، مدیونید اگه فکر کنید دانش‌آموز بود، یه جن بود، منتهی از این جنهای که لباس سورمه‌ای فرم مدرسه با کفشهای کتانی می‌پوشه و کوله پشتی داره...






پی نوشت: ویژژژژژژژژژ حرکات غیر طبیعی با سرعت زیاد


تو می‌تونی...

در حال دور زدن مقابل مدرسه بودم که برگردم خیابان اصلی، تو عالم خودم و با سرعت کم، که اسب چموشم به جدول برخورد نکنه، یکهو دیدم بیست تا کله‌ی زشت از در حیاط داد میزنند: «تو می‌تونی... تو می‌تونی» شوکه شدم، اولین بار بود که رانندگی منو می‌دیدند، با یه بوق گاز گرفتم و رفتم، یادم افتاد من یک ساعت پیش از با ادب بودن این شیطونها پیش مدیر تعریف کرده بودم و مدیر هم خودی گرفته و می‌گفت: «همه چی بستگی به مدیر داره...» حالا با یه حرکت اون همه تعریف بر باد رفت، بوق زدن من در آن شراط بماند،« تو» گفتن اونها هم بماند، دادزدنشون را نمی‌تونم نادیده بگیرم در حالی که چند نفر این صحنه را تماشا می‌کردند... دلم میگه حالشون را اساسی بگیرم.

هر لحظه که یاد این صحنه میفتم خندم میگیره، مسلما من اهل حال گرفتن نیستم، مگه نه؟

مهمان حیاط

هر روز صبح  اون موقعی که تازه اذان گفتند وقتی چشمامو باز می‌کنم صدای جیغ جیغ یه پرستو از حیاط می‌شنوم، روی طناب رختها نشسته و هی یک نفس می‌خونه، از صداش خوشم نمیاد، اما احساس میکنم داره با خدا حرف میزنه،  چند دفعه رفتم بیرون و کیش کردم اما دوباره برمی‌گرده و می‌خونه... پرستو تنهاست اما چند روزی هست مهمان حیاط خانه‌ی ماست، چه می‌خونه و برای کی می‌خونه خدا می‌داند...

 

بدون عنوان


 


این تصویر را برادر بزرگوار بنده فرستاده... یادم هست که خودش از کسانی بود که کتاب تاریخش را بعد از امتحان تو کوچه پاره کرد و صفحاتش را به باد سپرد، البته این دهه شصتی‌ها بودند که حب و بغض خود را نسبت به کتابهای درسی ابراز می‌کردند، الان نسل جدید حب و بغض ندارند خنثی هستند همون روز امتحان درصد بالای کتابهایشان را در  مدرسه جا می‌گذارند. 

روزگارم بد نیست...

ما که نرفتیم مدرسه، تا خواستم ماشین روشن کنم، زنگ زدند و گفتند که هیچ پرنده‌ای تو مدرسه پر نمیزنه، منم از خدا خواسته فورا لباس کار درآوردم و اومدم نت. حالا باید جبرانی بذارم، هی نگید تاریخ چیه و جبرانیش چیه؟ قبل از عید مرخصی استعلاجی داشتم، تعطیلی زیاد بود، امروز هم خودشون نیامدند، یعنی من تا حالا تدریس نکردم همه درسها مونده.

بقیه در ادامه مطلب

زمانی که شاعر بودم...

زادگاهم شهری است که اکثر مردمانش فی‌البداهه شعر کردی و فارسی می‌سرایند یا اینکه دستی در هنر نقاشی دارند. چندی پیش یکی از دوستان یکی از شعرهای دوران دبیرستان در وبلاگش گذاشته بود، همین بهانه‎‌ای شد که بروم سراغ دفتر خاطراتم...

از سروده‌های دبیرستانی:

قاب خاطرات همکاران

یه دانش آموز دارم اسمش شفیعیه. مخ ریاضیه ولی املا و فارسی رو در حد مسی میفهمه.

خودش گفت که از کلاغ سفید مینویسه. چند روز پیش داشتیم بنویسیم انجام میدادیم. گفتم شما بخون شفیعی خوند دیدم بععععله. کپی از کلاغ سفید. گفتم بسه شفیعی دیگه نخون .

اگه بخوام از این حرفا بشنوم ،میرم کلاغ سفید میخرم . گفت . شما هم بخرین . راحت میشین .

یکی از بچه ها اومد خیر سرش از من تعریف کن و بگه که:خانم اند این حرفاست و استاده

گفت :خانوم خودش کلاغ سفیده !!!

دیگه اونقدر خندیدیم . طفلی هی عرق ریخت و معذرت خواهی کرد.

...................

پی‌نوشت: منبع این خاطره: http://khshirin.blogfa.com/


Designed By Erfan Powered by Bayan