ابزار وبمستر

گاه نوشته‌های من

یک یادداشت

او رفته


ولی رد پایش هنوز به جاست


گویی بی او  دنیا به عصر یخبندان بازگشته است


 

وقتی شبیه باشی

بازومو گرفته بود و با انگشت فشار می داد و می‌کشید طرف راپله‌ها، می‌گفت برو کلاست، معاون مدرسه منو با بچه دبیرستانی اشتباه گرفته بود، تازه زمانی که سر جام میخ شدم و چشم غره رفتم، به خودش آمد، بغلم کرد و عذرخواهی کرد، وقتی لباس اداریت همرنگ لباس فرم بچه ها باشه این مسائل هم پیش میاد...

.

خوشمزه ترین کادوی روز معلم برای من یک قابلمه ماست گوسفندی بود، یکی از شاگردام با این کادوی متفاوت سورپرایزم کرد.

 


مثل رقص قاصدک



 

                                        مثل رقص قاصدک در مسیر باد،در دستان روزگارست حال و روزم...


 

زمانی که محتاج می‌شود...

دیروز زنگ زد، همین که اسمشو دیدم، سایلنت کردم و گوشی را انداختم زیر میز تلویزیون که حتی میس کالش را نبینم. ازهفته گذشته منتظر بودم، که جواب ندهم...همکاری که عادت دارد فقط زمانی که به کسی محتاج است، یادش بیفتد. قطعاً نمونه سؤال می‌خواست،[این روزها همه در تکاپوی طرح سؤال نوبت دوم هستند] مثل ترم قبل، که نمونه سؤال را پرینت گرفتم و حتی به خودش زحمت نداد بیاید بگیرد، با واسطه رسید به دستش، آنوقت به جای تشکر، تماس گرفت و گفت: ناراحت شدی... نمی‌دانست اگر کاری خلاف میلم باشد هرگز انجام نمی‍دهم...

البته این را نیز نمی‌داند که اگر کسی فقط و فقط موقع نیاز به یادم بیفتد، کات می‌کنم. هر چند خدمت به خلق خدا عبادت است، اما خود را از این نوع عبادت محروم کردم...

 

 

زمانی که آموزگار می‌شوم

این هفته یک روز به جای خواهرم آموزگار کلاس سوم بودم، یه کلاس مختلط، با پسرها و دخترهای شیطون، یه تجربه شیرین... یادم رفت خودم را معرفی کنم اما به اسم فامیلیم صدا می‌زندند، به قول خودشون به خواهرم خیلی شباهت دارم، زمانی که «بخوانیم» تدریس می‌کردم، یکی از دخترهای شیطون اومد پایین، اجازه گرفت و گفت: خانوم من یه سوال بپرسم؟ گفتم بگو، میگه خانوم اسم کوچیک شما چیه؟

 سر جاشون بند نمی‌شدند سر پا بودند، دیدن این منظره برام سخت بود، گفتم سر کلاس من باید روی میز بشینید، وقتی می‌گفتم فلان کتاب را دربیارید، همه همزمان بلند می‌شدند و برمی‌گشتند پشت به کلاس از کوله کتابشون را درمیاوردند، یه وضعی بود... فکر می‌کردند معلمشون عوض شده و از این به بعد من معلم اونها هستم، زنگ تفریح رفتند دوستانشان را از کلاسهای دیگه آوردند در دفتر و منو با انگشت نشون می‌دادند، همکاران هم می‌خندیدند... وقتی هم می‌رفتم حیاط دورم جمع می‌شدند  و می‌گفتند شما همون معلم جدیده هستید؟

 دفتر نقاشیها رو نگاه می‌کردم همه دور میز جمع شده بودند چند تا از دخترها هم دست انداخته بودند گردنم، یکشون (مبینا)  سفت بغلم می‌کرد و می‌گفت دوستت دارم، دلم نیامد بگم بشینند... پسرهاشون خیلی بانمک بودند، محمدرضا دستم را می‌گرفت و چند بار به جون خودش قسمم داد که اجازه بدم ورزش کنند، شیطون فهمیده بود خیلی دوسش دارم.

این مدرسه هم از سوتی های من بی‌نصیب نماند... زنگ آخر بود، معاون مدرسه، آقای پ اومد در کلاس گفت اگه تدریس تمام شده می‌تونی بری، میخواستم به بچه‌ها یادآوری کنم که فردا املاء دارند، گفتم: « یادتان نباشد»... هنوز در کلاس باز بود و آقای معاون تشریف داشت و صدای خنده‌اش میامد...

 

 

ویژژژژژژژژژژژژ

از پله ها پایین میام، طبق معمول با احتیاط ، مخصوصا وقتی کفش پاشنه بلند می‌پوشم، آخه مارگزیده هستم، می‌بینم یه موجودی با سرعت نور، ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ از روی نرده‌ی راپله سر خورد و رفت پایین، مدیونید اگه فکر کنید دانش‌آموز بود، یه جن بود، منتهی از این جنهای که لباس سورمه‌ای فرم مدرسه با کفشهای کتانی می‌پوشه و کوله پشتی داره...






پی نوشت: ویژژژژژژژژژ حرکات غیر طبیعی با سرعت زیاد


تو می‌تونی...

در حال دور زدن مقابل مدرسه بودم که برگردم خیابان اصلی، تو عالم خودم و با سرعت کم، که اسب چموشم به جدول برخورد نکنه، یکهو دیدم بیست تا کله‌ی زشت از در حیاط داد میزنند: «تو می‌تونی... تو می‌تونی» شوکه شدم، اولین بار بود که رانندگی منو می‌دیدند، با یه بوق گاز گرفتم و رفتم، یادم افتاد من یک ساعت پیش از با ادب بودن این شیطونها پیش مدیر تعریف کرده بودم و مدیر هم خودی گرفته و می‌گفت: «همه چی بستگی به مدیر داره...» حالا با یه حرکت اون همه تعریف بر باد رفت، بوق زدن من در آن شراط بماند،« تو» گفتن اونها هم بماند، دادزدنشون را نمی‌تونم نادیده بگیرم در حالی که چند نفر این صحنه را تماشا می‌کردند... دلم میگه حالشون را اساسی بگیرم.

هر لحظه که یاد این صحنه میفتم خندم میگیره، مسلما من اهل حال گرفتن نیستم، مگه نه؟

مهمان حیاط

هر روز صبح  اون موقعی که تازه اذان گفتند وقتی چشمامو باز می‌کنم صدای جیغ جیغ یه پرستو از حیاط می‌شنوم، روی طناب رختها نشسته و هی یک نفس می‌خونه، از صداش خوشم نمیاد، اما احساس میکنم داره با خدا حرف میزنه،  چند دفعه رفتم بیرون و کیش کردم اما دوباره برمی‌گرده و می‌خونه... پرستو تنهاست اما چند روزی هست مهمان حیاط خانه‌ی ماست، چه می‌خونه و برای کی می‌خونه خدا می‌داند...

 

بدون عنوان


 


این تصویر را برادر بزرگوار بنده فرستاده... یادم هست که خودش از کسانی بود که کتاب تاریخش را بعد از امتحان تو کوچه پاره کرد و صفحاتش را به باد سپرد، البته این دهه شصتی‌ها بودند که حب و بغض خود را نسبت به کتابهای درسی ابراز می‌کردند، الان نسل جدید حب و بغض ندارند خنثی هستند همون روز امتحان درصد بالای کتابهایشان را در  مدرسه جا می‌گذارند. 

روزگارم بد نیست...

ما که نرفتیم مدرسه، تا خواستم ماشین روشن کنم، زنگ زدند و گفتند که هیچ پرنده‌ای تو مدرسه پر نمیزنه، منم از خدا خواسته فورا لباس کار درآوردم و اومدم نت. حالا باید جبرانی بذارم، هی نگید تاریخ چیه و جبرانیش چیه؟ قبل از عید مرخصی استعلاجی داشتم، تعطیلی زیاد بود، امروز هم خودشون نیامدند، یعنی من تا حالا تدریس نکردم همه درسها مونده.

بقیه در ادامه مطلب

زمانی که شاعر بودم...

زادگاهم شهری است که اکثر مردمانش فی‌البداهه شعر کردی و فارسی می‌سرایند یا اینکه دستی در هنر نقاشی دارند. چندی پیش یکی از دوستان یکی از شعرهای دوران دبیرستان در وبلاگش گذاشته بود، همین بهانه‎‌ای شد که بروم سراغ دفتر خاطراتم...

از سروده‌های دبیرستانی:

قاب خاطرات همکاران

یه دانش آموز دارم اسمش شفیعیه. مخ ریاضیه ولی املا و فارسی رو در حد مسی میفهمه.

خودش گفت که از کلاغ سفید مینویسه. چند روز پیش داشتیم بنویسیم انجام میدادیم. گفتم شما بخون شفیعی خوند دیدم بععععله. کپی از کلاغ سفید. گفتم بسه شفیعی دیگه نخون .

اگه بخوام از این حرفا بشنوم ،میرم کلاغ سفید میخرم . گفت . شما هم بخرین . راحت میشین .

یکی از بچه ها اومد خیر سرش از من تعریف کن و بگه که:خانم اند این حرفاست و استاده

گفت :خانوم خودش کلاغ سفیده !!!

دیگه اونقدر خندیدیم . طفلی هی عرق ریخت و معذرت خواهی کرد.

...................

پی‌نوشت: منبع این خاطره: http://khshirin.blogfa.com/


سلسله‌ی خوابها

 پریشب خواب دیدم که دزدی آمد و النگوهایم را قیچی کرد و برد، شب بعد کیفم را دزدیدند و دیشب ماشینم را... دارم فکر میکنم آیا برای امشب چیزی برای از دست دادن دارم؟...

و یحی الارضَ بعد مَوتِها...

سال 94 هم دارد ورق می‌خورد و می‌رود لای دیگر صفحات زندگی، از فردا هم صفحه دیگری آغاز می‌شود یک صفحه سفید که باید هر روز صفحاتش را سطر به سطر پر کنیم و سال دیگه این موقع ورق بزنیم... سال 94 با وجود این که سال خوبی بود دوستش ندارم، از بعضی کارهای که کردم پشیمان هستم، هر چند که نتیجه مثبت برایم داشت، این سه ماه آخرش خیلی بدبیاری آوردم، اگر دیگری جای من بود  شاید افسردگی می‌گرفت ولی من اصلا به روی خودم نمی آورم، شاید به قول استادم این خواندن تاریخ هست که برایمان تحمل می‌آورد، بدتر از همه روز تولدم را تو بستر بیماری بودم... فهمیدم چقدر به مرگ نزدیکم و چقدر از این همسایه غافل هستم.

 برای روزهای از دست رفته نمی‌توان کاری کرد، اما فهمیدم هر روز که چشم باز می‌کنم و بیدار می‌شوم و روشنایی روز را دوباره می‌بینم، این یک معجزه است و باید به خاطر هر چشم باز کردن سجده شکر به جای آورد. به خاطر این معجزها شاید لازم باشد خیلی‌ها را ببخشم، آن دختر اصفهانی هم اتاقی خوابگاه، که صدایم را ضبط می‌کرد که از من آتوی بگیرد و برایم دردسر درست کند، آن همکاری که حقم را ضایع کرد و مرا غده سرطانی می‌خواند که از آسمان برایش نازل شدم و روزی سه صلوات نذر امام جواد(ع) کرده بود که زندگیم خراب شود و تنها گناه من این بود امتیازم از او بیشتر بود و من فقط سکوت کرده بودم و هفت روز بعدش من روبه‌روی حرم امام جواد(ع) در کاظمین داشتم به این نفرین فکر می‌کردم... و آن خانم مسئول آموزش اداره که به ناحق چند روز اشکم را درآورده بود و روزی که برای همیشه از او خدا حافظی کردم از من حلالیت می‌طلبید و ... و تو... تو که مهربانم می‌خواندی، قسم به مهربانی که هرگز مرا نشناختی، تو را به روزگار سپردم که بازیت دهد، اما باز دلم نیام، تو را بخشیدم، که شاید به واسطه این بخشیدنها خداوند مرا ببخشد. سال 94 سال تجربه‌ها بود...

سال خوبی برای دوستانم آرزو می‌کنم.

ترقه

مشغول کلاس خودم بودم اول ساعت بود، یکهو بمبـــــــــــــــــــــــــ ، مدرسه سکوت بود و انعکاس صدای انفجار تو سالن بد جور ترسناک بود، بهانه ای برای دخترا که جیغ بزنند، فوراً معاون و مدیر سراسیمه اومدند بالا که مجرم را دستگیر کنند، اگه خانم مارپل می فهمید کی بوده معاون و مدیر ما هم می‌فهمیدند کی بود، تو مدرسه دخترانه  فقط ترقه کم داشتیم که اینم الحمد الله امسال تجربه کردیم.

 

بازگشت به خانه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

یا من اسمه دوا و ذکره شفا

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دعای خیر

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نظام جمع

جلسه اول آموزش نظام جمع خیلی خسته م میکنه، دشمن فرضی سریال برره را یادتون میاد؟ کلاس یه چیزی شبیه اون سریاله، سمت راست و چپ خودشون را فراموش می‌کنند، وقتی میگم به چپ چپ به راست میرند وقتی میگم به راست راست به چپ میرند، عقب گرد را هم گروهی به سمت راست و گروهی به چپ میرند، عاشق فرمان به صف هستند، توجیه شدند که در نظام جمع به هیچ وجه نباید حرف بزنند یا برگردند و مدام در حالت خبردار باشند مگه حرف حالیشون میشه حتی سر اشتباهات همدیگه هم دعوا می‌کنند، حالا اگه رقص کردی بود سه سوته یاد می‌گرفتند، وقتی هم یاد بگیرند دیگه ول‌کن نیستند، بهشون گفتم اگه سرباز بودید به خاطر هر اشتباه اضافه خدمت می‌خوردید حالا که کلاسه، برای هر اشتباه نمره کم می‌کنم.

 منم روحیه نظامی ندارم وقتی اشتباهی میبینم اون پایین ریسه میرم خب معلوم فرمانده اینجوری باشه دیگه سربازاش چه جوریند، وقتی حواسم نیست و کفش پاشنه بلند می پوشم سر نظام جمع دیدنی میشم. جلسه اول به این شکل میگذره و تا کلاس تمام میشه من هلاک میشم، خدا جلسه افزار شناسی را به خیر کنه! کشته ندیم خوبه!

                
                                                                     

روز عشق و مهرورزی در ایران باستان

"سپندارمذگان" چیست؟

در ایران باستان، دوهزار سال پیش از تولد ولنتاین، میان آریائیان روزی موسوم به روز عشق (سپندارمذگان یا اسفندارمذگان) بوده است. این روز در تقویم زرتشتی مصادف است با پنجم اسفند ماه و در تقویم جدید ایرانی، که شش ماه اول سال سی و یک روز حساب میشود، شش روز به جلو آمده و دقیقا مصادف میشود با ۲۹ بهمن، یعنی چهار روز پس از روز ولنتاین فرنگی. زرتشتیان جشن سپندارمذ (سپندارمذگان – روز زن و روز زمین) را هرساله در پنجم اسفند ماه برگزار میکنند.

جشن اسفندگان خجسته باد!

در این باب، این پست را هم بخونید.

Designed By Erfan Powered by Bayan