شاگردان من

  • ۱۷:۱۶

چند جلسه قبل با شاگردان هنرستان در مورد ادامه تحصیلشون صحبت می‌کردم که چند نفرشون گفتند خانوادهاشون موافق ادامه تحصیل نیستند، ناگفته نماند که چهره زیبایی دارند، یکیشون گفت که پسر عموش خانواده‌شو تحریک کرده که اجازه ندهند ... بعد همین شاگرد گفت خانم بعضی دوستامون برای طلا و پول ازدواج می کنند، خیلی تعجب کردم و همون لحظه یاد شلوغی دادگاه روبه‌روی خانه مان افتادم که هرزگاهی صدایی دعوای خانواده ها را می شنویم ...

سمانه همون شاگردم که گفتم خودزنی کرد(اینجا) چند روز پیش زنگ زد و از زندگیش راضی نبود و گفت تو فکر طلاق هست که یه جوری خودشو خلاص کنه و بره با همون عشقش زندگی کنه و فقط عشق سابقش را مرد می دونه، خیلی باهش حرف زدم اما هیچ فایده ای نداشت. سمانه راز بیرون رفتنهاش از کلاس به بهانه کتابخانه را هم فاش کرد، گفت با خودم موبایل می آوردم و تو کتابخانه قایم می کردم، حتی کلیپس بچه ها را هم می برده اونجا تا دست معاون مدرسه نیفته.


 

  • ۱۶۵

رمز

  • ۱۵:۵۳

سلام رمز قبلی باز نشد تغییرش دادم.

  • ۱۵۸

اسم خاص

  • ۱۵:۴۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴۹

این مدت

  • ۱۱:۲۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷۵

برگ دیگری از زندگی

  • ۱۶:۱۰

 حذف شد

  • ۲۴۹

مادربزرگ

  • ۲۱:۲۸

مادربزرگ هم به دیار باقی شتافت.

  • ۱۹۲

وقتی مدیر می شوم

  • ۲۱:۲۲

دیروز مدیرمون جلسه داشت، مدرسه را به من سپرد کار خاصی نبود انجام بدم جز این که طرح همیار معلم و لیست مستمر ماهانه بدم به همکاران که تکمیل بکنند، سرایدار هم نبود سماور روشن کردم که برای زنگ اول چای درست کنم اما هر چه منتظر شدم جوش نیامد، منصرف شدیم و چای را موکول کردیم به زنگ دوم، زنگ دوم هم خودم با سوم انسانی کلاس داشتم، وقتی رفتم کلاس بچه ها گفتند آب سماور را ما خالی کردیم...

درس اول اینکه وقتی مدیر شدم همیشه در آبدارخانه را کلید کنم.

دسته کلید مدیر تو دستم بود تو دسته کلید یه چیزی شبیه ریموت ماشین بود، کنجکاو شدم که ببینم چیه؟ یکی از دکمه ها را فشار دادم، فشار دادن همان و صدای آژیر دزد گیر مدرسه همان، اونم در حالی که همه کلاس بودند، فورا یه دکمه دیگه را زدم خاموش شد.

  • ۱۸۳

آناهیتا

  • ۱۷:۲۰

آناهیتا دختر خنده رو و شیطونی بود، از آن شاگردهای بود که گاهی درس میخواند و گاهی هم نمی خواند، یک بار که درس نخوانده بود بهش گفتم: تو که دختر پر انرژی و شادابی هستی، چرا درس نمیخوانی، مثل همیشه خندید و رفت نشست، از آن روز به بعد بود که کم کم بهم نزدیک شد و متوجه شدم این دختر خنده رو زندگی خیلی سختی داشته، آناهیتا پدرش معتاد بود، مادرش طلاق میگیره و میره شوهر میکنه، نه آناهیتا و نه هیچ کس دیگر از مادرش خبر نداشت، پدرش هیچ وقت ترک نکرد و از او هم خبری در زندگی آناهیتا نبود، آناهیتا در بچگی به پرورشگاه سپرده میشه، و بعد از 18 سالگی از پرورشگاه بیرون میاد، سنش از همه همکلاسیها بیشتر بود، او حالا با خانواده عمویش زندگی می کرد، زن عمویش مریض بود و تمام کارهای خانه را آناهیتا انجام میداد و در کنار این همه کار اگر وقت می‌کرد درس هم می‌خواند، بعد از این درد دلها بود که معنی لبخندهای آناهیتا را بعد از جواب ندادنهایش فهمیدم، همان سال به مناسبت روز معلم یک هدیه کوچک برایم آورد، معمولا جلوی شاگردها کادو را باز نمی کنم آما آناهیتا اصرار کرد باز کنم، دیوان جیبی فروغ بود، خیلی خوشحال شدم بهش گفتم این بهترین هدیه ای است که گرفتم، من اشعار فروغ را خیلی دوس دارم، گفت: جدی؟  باورش نمی شد هدیه اش منو خوشحال بکنه، مثل همیشه لبخند زد ونشست...

                                                            

  • ۲۰۵

وبلاگ یک منبع تاریخی

  • ۱۷:۴۸

وبلاگها آیینه تمام نمای زندگی اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی مردم هستند و در آینده نه چندان دور می تواند کاربرد تاریخی فروان داشته باشند. هر صفحه می تواند یک سند مجازی باشد که روزی گره از کار تحقیقی یک پژوهشگر باز کند. خیلی از دوستان وبلاگهای زیبایی دارند و بعد از مدتی وقت یا حوصله بروز کردن آن را ندارند و اقدام به حذف می‌کنند، بارها شاهد بودیم که وبلاگهای زیبایی که مدت زمان زیادی صرف نوشتن آن شده با یک کلیک آرشیو آن را منهدم کردند، می خواستم از دوستان خواهش کنم بروز نمی‌کنید حداقل آرشیو مطالب را دست نزنید، بگذارید برای نسلهای آینده بماند.
  • ۲۴۱

شاگرد ساده

  • ۱۰:۴۵

من: در حال توضیح کارکردهای تاریخ در حالی که وقت زیادی ندارم و سعی میکنم بحث را خوب جمع کنم.

شاگرد : خانم یه سؤال بپرسم؟( ید طولانی در پرسیدن سؤالهای چرت داره)

من: اگه غیر درسیه بذار برای بعد، وقت نداریم

شاگرد: نه خانوم اتفاقا مربوط به همین بحثه

من: بفرمایید

شاگرد: خانم شما با ما میاید اردوی راهیان نور؟؟

نمی دونم با این شاگرد چکار کنم از روی عمد این کار نمیکنه، یه جور سادگی خاص داره، نمیتونم تنبیهش کنم، نصیحتش هم میکنم کارساز نیست. 


  • ۱۸۹

روزگار مهربان بمان!

  • ۱۶:۲۶

  دیروز وقتی بیدار شدم متوجه شدم سرما خوردم و اصلا نمی تونم برم مدرسه با این حال رفتم، نفهمیدم سه زنگ چه جور پشت سر گذاشتم، سر راه رفتم اداره و مستقیم رفتم بازرسی تا از مدیر که حاضر نیست به خودش زحمت بده و برنامه را درست کنه شکایت کنم بعد از توضیحات مسئول مربوطه بهش زنگ زد، تن صداش بالا بود شنیدم میگفت برنامه را میارم اداره اگه تونستید خودتون درست کنید مسئول بهش گفت: شما مدیر شدید که این کارها را انجام بدید دیگه نفهمیدم چی گفت. بعد از اینکه قطع کرد بهم گفت برو خونه اون موظفه برنامه را درست کنه. وقتی داشتم میامدم معاونت پشتیبانی را که از آشناهامون هست دیدم بهم گفت: بیا برای مدیریت درخواست بنویس! البته گفت خیلی ها درخواست نوشتند، منم گفتم عاشق تدریس هستم و دوس دارم کنار دانش ‌آموز باشم از مدیریت خوشم نمیاد و با روحیه‌ام سازگارنیست.
این روزها دوباره روی آوردم به کتاب خوندن، خیلی وقت بود تعطیلش کرده بودم. کتابخانه گوشیم پر کردم از کتابهای مورد علاقه تاریخی، زندگینامه، سفرنامه، رمانهای تاریخی و غیر تاریخی، ادبی، روانشناسی و...  1760 پی دی اف دارم.
زندگی بهتر شده و روزگار کمی مهربان تر
...


  • ۱۶۶

نتونستم کاری کنم

  • ۱۷:۵۲

معدلش 19/90 شده بود و دوست داشت رشته تجربی انتخاب کند تا پزشک شود.  تنها مدرسه نزدیک روستایشان رشته تجربی ندارد او ناچارعلوم انسانی را انتخاب کرده است، با او صحبت کردم که اگر مشکل هزینه سرویس دارد با خیرین صحبت کنم تا هزینه را جور کنند اما می گفت شرایطش جور نیست و تنهایی نمی تواند با سرویس رفت و آمد، کند، حالا تنها دل خوشی او این است که دانشگاه فرهنگیان قبول شود تا در آینده معلم شود.


  • ۱۸۴

مخابرات دزد

  • ۱۸:۳۴

روزهای سخت رفتند با آمدن مهر انگار زندگی روال دیگری پیدا کرد، هر چند که هنوز مشکلاتی هست ولی نسبت به قبل اوضاع  بهتر شده، این هفته سه روز رفتم سر کار، همون مدیری که همیشه با اون مشکل داریم امسال برنامه منو طوری چیده که با مدرسه دیگه تداخل پیدا کرد، دقیقا همون روزهای که گفتم برای من تدریس نذاره، همون روز گذاشته و با کمال احترام میگه برو این ساعات را حذف کن و هنر بگیر، منم بهش گفتم خیالت راحت باشه که این کار را هرگز نخواهم کرد این مشکل برنامه شماست نه من. یکی دیگه از مدیرا میره مرخصی و برای جانشینی ایشان یک بگیر و ببندی راه افتاده که دیدنی و شنیدنی است، چند نفر به من گفتند شما بگیر، منم گفتم تدریس را بیشتر دوس دارم کارهای انجام میدم که ازش لذت ببرم.

سه ماه پیاپی مخابرات هزینه ای تحت عنوان خدمات مبتنی بر محتوا(همون پیام تبلیغاتی) دریافت میکنه، میزنه به جیب هیچ کس هم صداشو در نمیاره من که این سه ماه قبضشو پرداخت نکردم رفتم مخابرات کسی جوابگو نبود، یه پیرمردی آمده بود که از قبض شصت تومانی، چهل و دو تومانش همین تبلیغات بود و می گفت نمی تونم پرداخت کنم برام قسطی کن، خدا برای کسی نسازه که این جوری حق ملت را به جیب میزنه الهی آه من که هیچ آه اون پیرمرد بگیردشون.

  • ۱۵۴

دریای مواجم که هنوز به ساحل آرامش نرسیده

  • ۱۲:۱۳

تابستان را  با چالشهایش پشت سر می‌گذارم، چالشهای که زندگی را از یکنواختی درآورد و از یه آدم بی تحرک یه آدم فعال ساخت هر چند که روزها و لحظات سخت گذشت اما با مقاومت همراه بود، به قول دیانا من به استواری تاریخ سرزمینم گام بر می‌دارم... 

این روزها سخت محتاج دعای قلبهای مهربانتان هستم


  • ۲۶۸

دیوار نوشت

  • ۱۱:۲۷

نمونه های از دیوارنوشت های شاگردانم

*من به دلم افتخار می‌کنم با آن که با آن بازی شد، زخمی شد به آن خیانت شد، سوخت و شکست اما هنوز کار می‌کند.

*دنیای نامعلومی است رفیق، آنکه برایم پاکتر از آب بود آتشم زد.

*مثل دریا شده بود همه از لبش حرف می‌زدند.

* سلامتی دلهای که در کلاس انتظار غیبت نکردند.

*خوش به حال لیوانی که هر کس تشنش میشه بهش لب میده، لیوانتم نفس.

  • ۲۸۹

توپ مروارید: اوج خرافات

  • ۱۰:۱۵

این توپ درزمان فتحعلی شاه ودر سال 1233 قمری ساخته شده است. درزمان ناصرالدین شاه مجرمان را به این توپ بسته و شلاق میزدند. برخی ساخت آنرا به شاه عباس منتسب می کنند.
به نقل از جاکسن مردم اثری معجزه آسا به توپ بخشیدن و شب های جمعه نیازمندان دخیل می بستن و شمع روشن می‌کردند. یا درچهارشنبه سوری دختران جهت بخت گشایی و زنان نازا درآرزوی بچه دارشدن از زیر توپ رد می‌شدند.


توپ مروارید در میدان ارگ
  • ۲۱۵

واهمه

  • ۱۰:۰۴

هر کاری میکنم فاطمه سوار ماشینم نمیشه، بخواهم به زور سوارش کنم جیغ و داد راه میندازه و همه را میریزه سرم، به گمانم از رانندگی  یک خانم واهمه داره و مادر بزرگم نیز هم...

*

* کم کم باید یک صفحه جدا برای فاطمه درسا نوشت، درست کنم.


  • ۲۳۰

دیگه خسته شدم...

  • ۱۶:۳۳

خیلی مواقع یه برند خاصی مد نظرم بوده رفتم فروشگاه گفتم: اینو میخوام، دارید؟ هر چی که داشته آورد ه و از جنسش تعریف کرده الا اون چیزی که من میخواستم، بعد گفتم: خب اون چیزی که من میخوام ندارید؟ میگه نه و منم با حرص میگم ممنون خدا حافظ

خیلی مواقع هم چیزی میخرم ولی اونی که من خواستم نبوده، مثلا من رو مسواک حساس هستم حتما باید نرم باشه و سه ماه یکبار عوض میکنم حالا قیمت هم برام مهم نیست، رفتم فروشگاه گفتم من مسواک نرم میخوام ، گرونترین مسواکش آورده بعد میگه این جنسش خوبه، خریدم بردم خونه دیدم زبرترین مسواکی هست که تو عمرم خریدم و جنسش مثل سنگه... عطرهای که ماندگاریش فقط پنج دقیقه بوده، جنس ترکی که یک بار قابل پوشیدن نبوده کفشهای چرمی که حتی ضمانت نامه چهار ماه داشته و بعد از یکبار استفاده چسپش باز شده، لباسی که اولین بار پوشیدم ملحفه ها را رنگ کرده، و...  

چند تا آهنگ سنتی (ناظری، سراج، شجریان و ...)ریختم تو فلشم بردم کافی نت برام رایت کنه، رفتم بگیرم، آقاهه گفته تعداد آهنگها کم بود چند تا به سلیقه خودم برات رایت کردم، حالا گوش میدم میبینم یک آهنگ سنتی، یکی خیلی شاد کردی، یک آهنگ سنتی یکی خیلی شاد کردی برای بزن و برقص تا آخر هم این جوری شده...

سوکت لب تابم که بار اول بردم درست کردم گفت که عوض کردم یکی دیگه برات انداختم، هفتاد تومان گرفت، بعد از چندی خراب شد بردم پیش یکی دیگه، گفت: اون یکی عوض نکرده لحیمش کرده من برات یه سوکت نو انداختم ویه کار دیگه هم کردم و صد و بیست تومان و یک روز هم دوام نیاورد و خراب شد...

  • ۱۹۷

پیامهای خواستگاری در 45 سال پیش

  • ۱۸:۱۰

مجله زن روز 45 سال پیش


 


  • ۲۶۵

تاب بازی

  • ۱۷:۳۵

 ماه قبل رفتیم کوه، چند خانواده بودیم که همراهمون شش تا بچه بود، یه طناب  برای تاب بازی برداشتیم، فاطمه درسا هم تاب مخصوص خودش را از خانه برداشته بود، که اصلا اجازه نمیداد کسی به تابش دست بزنه، هر کسی می رفت نزدیکش یه جیغ بنفش سرش می‌کشید، منم طناب را انداختم رو شاخه درخت و محکم کردم و یه تیکه موکت پادری هم انداختم که اذیت نشیم، قرار شد بچه ها به نوبت بازی کنند، منم تو نوبت بودم، وقتی نوبت من شد مثل این عقده ای ها شده بودم، اصلا رها نمی‌کردم، وقتی تاب می‌خوردم و از پایین از لابه‌لای شاخ و برگ درخت آسمان را نگاه می کردم، و بادخنکی  که می پیجید لای موهام و ... من رفتم تو عالم کودکی ... به بچه ها گفتم من از تاب بازی خاطره دارم ، یکیشون گفت خاله خاطره داره بذارید بیشتر بازی کنه، دیگه هیچی، من ول کن نبوم،  
اونقدر تاب خوردم که حوالی عصر وقتی همه مشغول میوه خوردن بودند و کسی به من توجه نداشت، از اون بالا طناب برید و من زرت افتادم، تا گفتم آخ همه برگشتند و زدند زیر خنده ...

تا من باشم دیگه خاطره بازی نکنم

...........................................

پی نوشت: کوههای این حوالی  پوشیده از جنگل بلوط، ون و ... می باشد ودارای تفرجگاههای بسیار زیبا


 

  • ۲۱۴

کپی ممنوع

  • ۰۸:۵۵

ای کسانی که کپی می کنید، اجازه که نمی گیرید، لااقل به نام خودتان ثبت نکنید...

  • ۲۹۳

به خاطر یک بوسه

  • ۱۰:۵۲

هر وقت میخواهم بوسش کنم میگم فاطمه درسا یه بوس بده تا یه چیزی بهت بدم، اونم لپشو میاره منم یه بوس آبدارمیگریم زبانکده محصلو یه خوراکی از تو کیفم یا کمدم بهش میدم.

دیروز گفتم فاطمه یه بوس بده تا یه چیزی بدم، نه تنها بوس نداد بلکه گفت: خودم یه چیزی پیدا میکنم و رفت سراغ کمدم...تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

  • ۲۳۵

زمانی که اشتباه کردم

  • ۱۰:۰۱
 هوا خیلی سرد بود شوفاژهای هنرستان تقریباً خاموش بودند، بچه ها اصرار می‌کردند بریم بیرون جلوی آفتاب بشینیم، فضای بیرون به هیچ وجه مناسب تدریس نبود، یک کلاس ورزش داشتند و یکی هم بیکار بودند، بعد از کلی اصرار قبول کردم، رفتیم یک گوشه نشستیم، نه می شد تدریس کرد نه هوا گرم بود، بحث را جمع جور کردم و نشستم، بعد گفتند خانم اجازه بده بریم با بچه ها ورزش کنیم باز هم اصرار، من هم قبول کردم و خودم رفتم داخل، دوستم را دیدم که داشت می رفت کارگاه، بهم گفت اگه بیکاری بیا کلاس من، بچه ها را به امان خدا رها کردم و رفتم پیش دوستم، همین زمان هم یکی از دخترها روی زمین میفته و از ناحیه آرنج صدمه میبینه  و از شانس بد هم همون موقع از اداره میایند بازدید، مسئول محترم میپرسه چی شده؟ و خلاصه متوجه می شوند که اینها با من کلاس داشتند و منم حضور نداشتم و حالا معاون و دیگران دربدر دنبال من گشتند و پیدا نکردند، تا زنگ زدند که فلانی کجایی بیا که کارت درآمد. رفتم دفتر وقتی متوجه شدم چی شده، موضوع را توضیح دادم و خدا را شکر توضیحات قانع کننده بود و موضوع رفت سر، سرد بودن فضای مدرسه و قرار شد دستی رو سر شوفاژها بکشند.

این یکی از خاطرات زمانی است که تجربه چندانی برای کلاسداری نداشتم، البته گاهی بد نیست آموزش را به فضای بیرون ببریم مثلا بازدید از یک کتابخانه یا یک موزه و ... که تجربه این کارها را دارم هر چند که مسئولیتش سخت هست ولی از آن زمان به بعد سعی کردم  بچه ها را برای بهره از گرمای آفتاب بیرون نبرم...

  • ۱۹۷

عکس تاریخی با کیفیت!

  • ۱۷:۰۷


خیلی وقت بود  که به بچه های سوم قول داده بودم که برایشان عکس تاریخی ببرم، مدرسه یک کلاس هوشمند داشت که لب تابشو دزد زده بود، لب تاب خودم را بردم و هر چه تلاش کردیم به دستگاه ویدئو پروژکتور وصل نمی شد، بچه ها پیشنهاد دادند که از لب تاب نگاه کنند، عکسها را یکی یکی  توضیح دادم، کم کم اطرافم خلوت شد و فقط یکی ماند، گفتم: این همه اصرار کردید عکس بیارم، چرا نگاه نمی‌کنید؟

 گفتند: خانوم عکس‌ها  کیفیت ندارند.

 گفتم: عکس تاریخیه، اون موقع دوربینها ساده بودند عکس سیاه و سفید می گرفتند.

گفتند: پس خانوم عکسهای خودتان را نشان بدید.



  • ۲۳۵

بستنی عشق است

  • ۱۱:۳۹

دوتا بستنی داشتیم، اون شروع کرد خوردن، منم بستنیمو گذاشتم داخل فریزر که بعداً بخورم، بعد از اینکه بستنیش تمام شد، بدو رفت آشپزخونه و در فریزر را باز کرد و گفت:

« بستنی عشق است»

من:تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 دو روزه دارم فکر می کنم این فسقلی سه ساله اینو از کجا یاد گرفته؟

 

  چند دقیقه الکی مشغولش کردم که بستنیم را فراموش کنه، من فراموش کردم ولی اون فراموش نکرد.

عمه بدجنسی هستم نه؟

...

بلد نیست دکمه ببنده، هر وقت لباس دکمه دار می پوشیم، میگه یکی را باز کنیم تا ببنده، یک ساعت با دکمه ور میره، نمیتونه ببنده بعد میگه خودت ببندش.

یعنی من دوس دارم اون انگشتای کوچیکشو که لاک زرد هم بهش زده، بخورم.زبانکده محصل

  • ۲۸۷

خارج از شهر

  • ۱۰:۱۸

Image result for ‫حمله سگها به ماشین‬‎

 

 

خارج شهر تو محدوه شهرک صنعتی میخواستم دور بزنم، پیچیدم سمت راست که سه تا سگ ولگرد به ماشینم حمله کردند ، سرعت رو کم کردم که بهشون نزنم یهو احساس کردم یکشون را زیر گرفتم، زدم رو ترمز سگها آروم شدند، چند لحظه جرات نکردم حرکت کنم، بعد آرام رفتم جلوتر، از آینه نگاه کردم دیدم هر سه زنده ماندند، دور زدم رفتم اون سمت، پیاده شدم ببینم ماشینم صدمه دیده یا نه، دیدم بله، آقا یا خانم سگه دندانشو رو سپر ماشین کشیده و قشنگ خرابکاری کرده، چند ماه بود که با احتیاط رفت و آمد می کردم که به در و دیوار برخورد نکنم، حالا یک سگ ولگرد همه چی را خراب کرد...

 

 

  • ۲۲۱

امتحان ریاضی

  • ۱۲:۳۱

دیروز امتحان ریاضی هماهنگ استانی بود، دختر زرنگها قیافهاشون درهم بود، از یکی دو تا یواشکی پرسیدم امتحان راحته یا نه؟ گفتند: خیلی سخته، به جای دبیر ریاضی دبیر فیزیک سر جلسه بود، وقتی داشت مثلا راهنمایی میکرد متوجه شدم جواب یکی از سوالها را میگه، یا یه سوال، راه حلش را میگه، زرنگها که گرفتند و نوشتند تنبلها هم گیج بودند متوجه نمی‌شدند.

 پایان جلسه امتحان آمدند پیش همکار و بهش گفتند خیلی کمکمون کردی ما راضی بودیم خدا هم از شما راضی باشه.

 منم که هیچ کمکی نکردم لابد تو دلشون گفتند خدا از خانوم تاریخ راضی نباشه!

  

 

  • ۲۳۹

خاطره مشترک دریا و دیانا

  • ۱۵:۳۹

یک خاطره مشترک با دو قلم

با قلم دیانا دوستم

در پارک لاله یک پسر جوان تعدادی کتاب را در دست داشت و با مردی که بر روی نیمکت پارک نشسته بود نشان میداد و آن مردم  هم کتاب ها را زیر و رو می کرد. ما هم  از کنار آنها گذشتیم، البته با مقداری حس دلسوزی نسبت به آن مرد جوان کتاب فروش که مجبور بود داخل پارک به کتابفروشی بپردازد. چند قدم جلوتر که چند نفری را دیدیدم که پشت بوته های داخل پارک دوربین فیلمبرداری را گذاشته بودند و داشتند از اون دو نفر فیلم می گرفتند. کنجکاوانه نگاه کردیم و فهیمدیم که دوربین مخفی قرار واکنش افراد را بررسی کنند. ما همچنان که از جلو دوربین رد می شدیم غافل از اینکه فیلمبرداری در حال انجام است، با صدای بلند گفتم : دوربین مخفیه!؟ قبل از اینکه سئوالم کاملا تمام شود خانمی که پشت دوربین بود با تاکید به من اشاره کرد که سکوت! تازه متوجه شدم که فیلمبرداری آنها را احتمالا خراب کردم!!  من و دوستم به این سادگی خندیدیم. و در مدتی که در پارک بودیم این افراد را می‌دیدیم که با دوربین و تعدادی کتاب برای پیدا کردن افراد مناسب تلاش می کردند. و اون پسر هم در واقع کارمند صدا و سیما بود نه کتاب فروش. در حالی که دوست داشیتم بیشتر دربارۀ کار و روش انها بدانیم با خنده ای بازیگوشانه انجا را ترک کردیم .

با قلم دریا

  • ۲۳۶

یک یادداشت

  • ۱۰:۴۸
 
  • ۱۷۲

وقتی شبیه باشی

  • ۱۴:۲۲

بازومو گرفته بود و با انگشت فشار می داد و می‌کشید طرف راپله‌ها، می‌گفت برو کلاست، معاون مدرسه منو با بچه دبیرستانی اشتباه گرفته بود، تازه زمانی که سر جام میخ شدم و چشم غره رفتم، به خودش آمد، بغلم کرد و عذرخواهی کرد، وقتی لباس اداریت همرنگ لباس فرم بچه ها باشه این مسائل هم پیش میاد...

.

خوشمزه ترین کادوی روز معلم برای من یک قابلمه ماست گوسفندی بود، یکی از شاگردام با این کادوی متفاوت سورپرایزم کرد.

 


  • ۲۵۶

مثل رقص قاصدک

  • ۱۶:۴۱
 
  • ۲۳۶

زمانی که محتاج می‌شود...

  • ۱۲:۵۷

دیروز زنگ زد، همین که اسمشو دیدم، سایلنت کردم و گوشی را انداختم زیر میز تلویزیون که حتی میس کالش را نبینم. ازهفته گذشته منتظر بودم، که جواب ندهم...همکاری که عادت دارد فقط زمانی که به کسی محتاج است، یادش بیفتد. قطعاً نمونه سؤال می‌خواست،[این روزها همه در تکاپوی طرح سؤال نوبت دوم هستند] مثل ترم قبل، که نمونه سؤال را پرینت گرفتم و حتی به خودش زحمت نداد بیاید بگیرد، با واسطه رسید به دستش، آنوقت به جای تشکر، تماس گرفت و گفت: ناراحت شدی... نمی‌دانست اگر کاری خلاف میلم باشد هرگز انجام نمی‍دهم...

البته این را نیز نمی‌داند که اگر کسی فقط و فقط موقع نیاز به یادم بیفتد، کات می‌کنم. هر چند خدمت به خلق خدا عبادت است، اما خود را از این نوع عبادت محروم کردم...

 

 

  • ۲۰۳

زمانی که آموزگار می‌شوم

  • ۲۱:۵۳

این هفته یک روز به جای خواهرم آموزگار کلاس سوم بودم، یه کلاس مختلط، با پسرها و دخترهای شیطون، یه تجربه شیرین... یادم رفت خودم را معرفی کنم اما به اسم فامیلیم صدا می‌زندند، به قول خودشون به خواهرم خیلی شباهت دارم، زمانی که «بخوانیم» تدریس می‌کردم، یکی از دخترهای شیطون اومد پایین، اجازه گرفت و گفت: خانوم من یه سوال بپرسم؟ گفتم بگو، میگه خانوم اسم کوچیک شما چیه؟

 سر جاشون بند نمی‌شدند سر پا بودند، دیدن این منظره برام سخت بود، گفتم سر کلاس من باید روی میز بشینید، وقتی می‌گفتم فلان کتاب را دربیارید، همه همزمان بلند می‌شدند و برمی‌گشتند پشت به کلاس از کوله کتابشون را درمیاوردند، یه وضعی بود... فکر می‌کردند معلمشون عوض شده و از این به بعد من معلم اونها هستم، زنگ تفریح رفتند دوستانشان را از کلاسهای دیگه آوردند در دفتر و منو با انگشت نشون می‌دادند، همکاران هم می‌خندیدند... وقتی هم می‌رفتم حیاط دورم جمع می‌شدند  و می‌گفتند شما همون معلم جدیده هستید؟

 دفتر نقاشیها رو نگاه می‌کردم همه دور میز جمع شده بودند چند تا از دخترها هم دست انداخته بودند گردنم، یکشون (مبینا)  سفت بغلم می‌کرد و می‌گفت دوستت دارم، دلم نیامد بگم بشینند... پسرهاشون خیلی بانمک بودند، محمدرضا دستم را می‌گرفت و چند بار به جون خودش قسمم داد که اجازه بدم ورزش کنند، شیطون فهمیده بود خیلی دوسش دارم.

این مدرسه هم از سوتی های من بی‌نصیب نماند... زنگ آخر بود، معاون مدرسه، آقای پ اومد در کلاس گفت اگه تدریس تمام شده می‌تونی بری، میخواستم به بچه‌ها یادآوری کنم که فردا املاء دارند، گفتم: « یادتان نباشد»... هنوز در کلاس باز بود و آقای معاون تشریف داشت و صدای خنده‌اش میامد...

 

 

  • ۲۰۹

ویژژژژژژژژژژژژ

  • ۱۴:۱۴

از پله ها پایین میام، طبق معمول با احتیاط ، مخصوصا وقتی کفش پاشنه بلند می‌پوشم، آخه مارگزیده هستم، می‌بینم یه موجودی با سرعت نور، ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ از روی نرده‌ی راپله سر خورد و رفت پایین، مدیونید اگه فکر کنید دانش‌آموز بود، یه جن بود، منتهی از این جنهای که لباس سورمه‌ای فرم مدرسه با کفشهای کتانی می‌پوشه و کوله پشتی داره...






پی نوشت: ویژژژژژژژژژ حرکات غیر طبیعی با سرعت زیاد


  • ۲۳۷

تو می‌تونی...

  • ۱۶:۰۴

در حال دور زدن مقابل مدرسه بودم که برگردم خیابان اصلی، تو عالم خودم و با سرعت کم، که اسب چموشم به جدول برخورد نکنه، یکهو دیدم بیست تا کله‌ی زشت از در حیاط داد میزنند: «تو می‌تونی... تو می‌تونی» شوکه شدم، اولین بار بود که رانندگی منو می‌دیدند، با یه بوق گاز گرفتم و رفتم، یادم افتاد من یک ساعت پیش از با ادب بودن این شیطونها پیش مدیر تعریف کرده بودم و مدیر هم خودی گرفته و می‌گفت: «همه چی بستگی به مدیر داره...» حالا با یه حرکت اون همه تعریف بر باد رفت، بوق زدن من در آن شراط بماند،« تو» گفتن اونها هم بماند، دادزدنشون را نمی‌تونم نادیده بگیرم در حالی که چند نفر این صحنه را تماشا می‌کردند... دلم میگه حالشون را اساسی بگیرم.

هر لحظه که یاد این صحنه میفتم خندم میگیره، مسلما من اهل حال گرفتن نیستم، مگه نه؟

  • ۱۸۸

مهمان حیاط

  • ۱۶:۱۶

هر روز صبح  اون موقعی که تازه اذان گفتند وقتی چشمامو باز می‌کنم صدای جیغ جیغ یه پرستو از حیاط می‌شنوم، روی طناب رختها نشسته و هی یک نفس می‌خونه، از صداش خوشم نمیاد، اما احساس میکنم داره با خدا حرف میزنه،  چند دفعه رفتم بیرون و کیش کردم اما دوباره برمی‌گرده و می‌خونه... پرستو تنهاست اما چند روزی هست مهمان حیاط خانه‌ی ماست، چه می‌خونه و برای کی می‌خونه خدا می‌داند...

 

  • ۱۷۱

بدون عنوان

  • ۲۰:۱۱


 


این تصویر را برادر بزرگوار بنده فرستاده... یادم هست که خودش از کسانی بود که کتاب تاریخش را بعد از امتحان تو کوچه پاره کرد و صفحاتش را به باد سپرد، البته این دهه شصتی‌ها بودند که حب و بغض خود را نسبت به کتابهای درسی ابراز می‌کردند، الان نسل جدید حب و بغض ندارند خنثی هستند همون روز امتحان درصد بالای کتابهایشان را در  مدرسه جا می‌گذارند. 

  • ۱۵۱

روزگارم بد نیست...

  • ۱۷:۱۹

ما که نرفتیم مدرسه، تا خواستم ماشین روشن کنم، زنگ زدند و گفتند که هیچ پرنده‌ای تو مدرسه پر نمیزنه، منم از خدا خواسته فورا لباس کار درآوردم و اومدم نت. حالا باید جبرانی بذارم، هی نگید تاریخ چیه و جبرانیش چیه؟ قبل از عید مرخصی استعلاجی داشتم، تعطیلی زیاد بود، امروز هم خودشون نیامدند، یعنی من تا حالا تدریس نکردم همه درسها مونده.

بقیه در ادامه مطلب

  • ۱۹۶

زمانی که شاعر بودم...

  • ۱۷:۵۸

زادگاهم شهری است که اکثر مردمانش فی‌البداهه شعر کردی و فارسی می‌سرایند یا اینکه دستی در هنر نقاشی دارند. چندی پیش یکی از دوستان یکی از شعرهای دوران دبیرستان در وبلاگش گذاشته بود، همین بهانه‎‌ای شد که بروم سراغ دفتر خاطراتم...

از سروده‌های دبیرستانی:

  • ۱۹۱

قاب خاطرات همکاران

  • ۱۹:۱۰

یه دانش آموز دارم اسمش شفیعیه. مخ ریاضیه ولی املا و فارسی رو در حد مسی میفهمه.

خودش گفت که از کلاغ سفید مینویسه. چند روز پیش داشتیم بنویسیم انجام میدادیم. گفتم شما بخون شفیعی خوند دیدم بععععله. کپی از کلاغ سفید. گفتم بسه شفیعی دیگه نخون .

اگه بخوام از این حرفا بشنوم ،میرم کلاغ سفید میخرم . گفت . شما هم بخرین . راحت میشین .

یکی از بچه ها اومد خیر سرش از من تعریف کن و بگه که:خانم اند این حرفاست و استاده

گفت :خانوم خودش کلاغ سفیده !!!

دیگه اونقدر خندیدیم . طفلی هی عرق ریخت و معذرت خواهی کرد.

...................

پی‌نوشت: منبع این خاطره: http://khshirin.blogfa.com/


  • ۱۴۰

سلسله‌ی خوابها

  • ۱۱:۴۲
 پریشب خواب دیدم که دزدی آمد و النگوهایم را قیچی کرد و برد، شب بعد کیفم را دزدیدند و دیشب ماشینم را... دارم فکر میکنم آیا برای امشب چیزی برای از دست دادن دارم؟...
  • ۱۴۹

و یحی الارضَ بعد مَوتِها...

  • ۱۶:۳۱

سال 94 هم دارد ورق می‌خورد و می‌رود لای دیگر صفحات زندگی، از فردا هم صفحه دیگری آغاز می‌شود یک صفحه سفید که باید هر روز صفحاتش را سطر به سطر پر کنیم و سال دیگه این موقع ورق بزنیم... سال 94 با وجود این که سال خوبی بود دوستش ندارم، از بعضی کارهای که کردم پشیمان هستم، هر چند که نتیجه مثبت برایم داشت، این سه ماه آخرش خیلی بدبیاری آوردم، اگر دیگری جای من بود  شاید افسردگی می‌گرفت ولی من اصلا به روی خودم نمی آورم، شاید به قول استادم این خواندن تاریخ هست که برایمان تحمل می‌آورد، بدتر از همه روز تولدم را تو بستر بیماری بودم... فهمیدم چقدر به مرگ نزدیکم و چقدر از این همسایه غافل هستم.

 برای روزهای از دست رفته نمی‌توان کاری کرد، اما فهمیدم هر روز که چشم باز می‌کنم و بیدار می‌شوم و روشنایی روز را دوباره می‌بینم، این یک معجزه است و باید به خاطر هر چشم باز کردن سجده شکر به جای آورد. به خاطر این معجزها شاید لازم باشد خیلی‌ها را ببخشم، آن دختر اصفهانی هم اتاقی خوابگاه، که صدایم را ضبط می‌کرد که از من آتوی بگیرد و برایم دردسر درست کند، آن همکاری که حقم را ضایع کرد و مرا غده سرطانی می‌خواند که از آسمان برایش نازل شدم و روزی سه صلوات نذر امام جواد(ع) کرده بود که زندگیم خراب شود و تنها گناه من این بود امتیازم از او بیشتر بود و من فقط سکوت کرده بودم و هفت روز بعدش من روبه‌روی حرم امام جواد(ع) در کاظمین داشتم به این نفرین فکر می‌کردم... و آن خانم مسئول آموزش اداره که به ناحق چند روز اشکم را درآورده بود و روزی که برای همیشه از او خدا حافظی کردم از من حلالیت می‌طلبید و ... و تو... تو که مهربانم می‌خواندی، قسم به مهربانی که هرگز مرا نشناختی، تو را به روزگار سپردم که بازیت دهد، اما باز دلم نیام، تو را بخشیدم، که شاید به واسطه این بخشیدنها خداوند مرا ببخشد. سال 94 سال تجربه‌ها بود...

سال خوبی برای دوستانم آرزو می‌کنم.

  • ۱۵۹

ترقه

  • ۱۷:۲۷

مشغول کلاس خودم بودم اول ساعت بود، یکهو بمبـــــــــــــــــــــــــ ، مدرسه سکوت بود و انعکاس صدای انفجار تو سالن بد جور ترسناک بود، بهانه ای برای دخترا که جیغ بزنند، فوراً معاون و مدیر سراسیمه اومدند بالا که مجرم را دستگیر کنند، اگه خانم مارپل می فهمید کی بوده معاون و مدیر ما هم می‌فهمیدند کی بود، تو مدرسه دخترانه  فقط ترقه کم داشتیم که اینم الحمد الله امسال تجربه کردیم.

 

  • ۱۸۰

بازگشت به خانه

  • ۰۹:۱۶

 حذف شد

  • ۱۲۶

یا من اسمه دوا و ذکره شفا

  • ۲۰:۳۶

 حذف شد

  • ۱۶۴

دعای خیر

  • ۲۲:۲۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۲۱

نظام جمع

  • ۲۰:۱۵

جلسه اول آموزش نظام جمع خیلی خسته م میکنه، دشمن فرضی سریال برره را یادتون میاد؟ کلاس یه چیزی شبیه اون سریاله، سمت راست و چپ خودشون را فراموش می‌کنند، وقتی میگم به چپ چپ به راست میرند وقتی میگم به راست راست به چپ میرند، عقب گرد را هم گروهی به سمت راست و گروهی به چپ میرند، عاشق فرمان به صف هستند، توجیه شدند که در نظام جمع به هیچ وجه نباید حرف بزنند یا برگردند و مدام در حالت خبردار باشند مگه حرف حالیشون میشه حتی سر اشتباهات همدیگه هم دعوا می‌کنند، حالا اگه رقص کردی بود سه سوته یاد می‌گرفتند، وقتی هم یاد بگیرند دیگه ول‌کن نیستند، بهشون گفتم اگه سرباز بودید به خاطر هر اشتباه اضافه خدمت می‌خوردید حالا که کلاسه، برای هر اشتباه نمره کم می‌کنم.

 منم روحیه نظامی ندارم وقتی اشتباهی میبینم اون پایین ریسه میرم خب معلوم فرمانده اینجوری باشه دیگه سربازاش چه جوریند، وقتی حواسم نیست و کفش پاشنه بلند می پوشم سر نظام جمع دیدنی میشم. جلسه اول به این شکل میگذره و تا کلاس تمام میشه من هلاک میشم، خدا جلسه افزار شناسی را به خیر کنه! کشته ندیم خوبه!

                
                                                                     
  • ۲۵۱

روز عشق و مهرورزی در ایران باستان

  • ۱۶:۳۴

"سپندارمذگان" چیست؟

در ایران باستان، دوهزار سال پیش از تولد ولنتاین، میان آریائیان روزی موسوم به روز عشق (سپندارمذگان یا اسفندارمذگان) بوده است. این روز در تقویم زرتشتی مصادف است با پنجم اسفند ماه و در تقویم جدید ایرانی، که شش ماه اول سال سی و یک روز حساب میشود، شش روز به جلو آمده و دقیقا مصادف میشود با ۲۹ بهمن، یعنی چهار روز پس از روز ولنتاین فرنگی. زرتشتیان جشن سپندارمذ (سپندارمذگان – روز زن و روز زمین) را هرساله در پنجم اسفند ماه برگزار میکنند.

جشن اسفندگان خجسته باد!

در این باب، این پست را هم بخونید.

  • ۱۶۶

شمع تولد

  • ۱۷:۰۶

فکر میکنه تولد فقط شمع خاموش کردنه، فاطمه درسا را میگم، بردنش نزدیک چاهای نفت در مرز (نفت شهر) آنجا لوله های مشتعل نفت را دیده گفته: این شمع تولده، از دور فوت کرده که خاموش بشه.

536320_d_birthday.gif

  • ۱۵۶

برد هوشمند و شال کیمیا

  • ۲۰:۲۶

ماژیک را برداشتم، تا خواستم روی وایت برد بنویسم، کلاس 35 نفری همه با هم نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!

به خودم آمدم و دیدم می خواهم روی تخته هوشمند بنویسم. وقتی متوجه خرابکاری شدم، برگشتم چهار چشمی نگاشون کردم و عمداً دوباره برگشتم که روی تخته هوشمند بنویسم، این بار صدای نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه گفتنشون تا مدرسه همسایه هم رسید و با هم خندیدیم.  یکی از دخترا گفت: خانوم خوش به حالت! گفتم چرا؟ گفت در عین مهربان بودن سخت گیر هستی! گاهی مهربان بودن به کلاسداری ضربه میزنه و جنبه منفی داره.
این کلاس پر انرژی همه انرژی من را روزهای یکشنبه میگیرند. پنج نفرشون معدل بیست هستند، امروز جایزه گرفته بودند، جایزهاشون یک عدد شال و یک جفت جوراب بود، با ذوق و شوق به من نشون می‌دادند، خیلی خوشرنگ بودند، همه راضی بودند به جز یکی...  کیمیا با پوست تیره یک شال عسلی رنگ گرفته بود، به پوستش نمی‌آمد، خیلی هم ناراحت بود، فکر نمی‌کردم یک شال اینقدر مهم باشه، وقتی رفتم دفتر همین که به مدیر گفتم اگه امکانش هست شال کیمیا را عوض کنند، فوراً بلند شد و رفت شال را گرفت و گذاشت داخل کیفش که ببره عوضش کنه...

  • ۱۸۴
پروردگارا تو را سپاس که از میان هنرها وجودم را به هنر معلم بودن آراستی!
Designed By Erfan Powered by Bayan