شاید تنها دارایش بود...

  • ۱۱:۵۵
 دوران دانشجویی یه روز تو سالن خوابگاه داشتم قدم می زدم یهو صدای زار زدن یکی از دخترا رو شنیدم. چنان زار می زد «مامان ...وای مامان»! http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/crysmiley2.gifکه فکر کردم یا افتاده یه جایی از بدنش شکسته (که همیشه از این موارد شکستنی بخصوص از ناحیه پا زیاد داشتیم) یا خدای ناکرده عزیزی از دست داده.رد صدا رو گرفتم رسیدم به سرویس بهداشتی. پرسیدم چی شده گفتند: خانوم گوشیش تو جیب شلوارش بوده سر خورده افتاده تو سرویس بهداشتی. حالا هم سرش خم کرده بود  رو جسد افتاده در ناحیه مزبور و مامان مامان می کرد.http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/dramaqueensmil.gif آخرش رفتند تاسیساتی آوردند گوشی خانوم رو درآورد...
  • ۳۸

نازنین معلم

  • ۱۸:۰۶
*عادتشه (شیدا)همیشه میگه: «خانوم نوکم تمام شده صبر کن نوک بذارم!»77362_(sorati).gif با وجود اینکه بهش می‌خندن این عادتو ترک نکرده و همچنان میگه: «نوکم»...

.

.

*من: امروز امتحان دارید.

دخترهای استرسی: خانوم با احساسات ما بازی نکنید. http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/dramaqueensmil.gifhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/dramaqueensmil.gif

دیدم راست میگن طفلی‌ها منم امتحان نگرفتم...77362_(sorati).gif

نمیدونم چی شد درست لحظه همین اتفاق، یادم افتاد که از آرزوهام این بود روزهای امتحان معلمی بیاد و بگه امتحان نمی گیرم. هر وقت برآورده می‌شد اونو از دعای مادرم می‌دونستم. آخه صبح قبل از رفتنم بهش می‌گفتم دعا کن معلممون امتحان نگیره اونم دعا می‌کرد...77362_(sorati).gif
  • ۲۵

تشویقی

  • ۱۸:۲۲
سال اول معلمی بعد از پشت سر گذاشتن امتحانات ترم اول یه روز سرگروه آمد بازدید و گفت«سؤالات شما در منطقه رتبه اول طراحی سؤال استاندارد رو کسب کرده و از اداره قراره بهت تشویقی بدهند». خیلی خوشحال شدم فکر می‌کردم تشویقی مبلغی پول هست که به حسابمان واریز می‌کنند. تا مدتها خواب یک میلیون تومان تشویقی میدیم و براش نقشه می کشیدم. تقدیرنامه را دریافت کردم و همچنان خواب پول تشویقی می‌دیدم...
  • ۴۷

به خاطر کارملا

  • ۰۹:۴۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۵۵

صد سال بعد

  • ۱۵:۳۱
صد سال بعد

*

*

*

*

*
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻣﯽ ﺧﻮﻧﻨﺪ
ﺑﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺭﺳﻨﺪ ﮐﻪ
ﻣﺎ در آن ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ
ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺻﻔﺤﺎﺕ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ...36121_Laie_21.gif
ﻣﻌﻠﻤﺸﻮﻥ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﻪ :
« ﺍﯾﻨﺠﺎﯼ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﺯﺵ ﺳﺆﺍﻝ ﻧﻤﯿﺎﺩ!
این قوم کار مهمی نکرده اند!
فقط فیسبوق، وایبر و واتس‌آپ بازی میکردند!»77362_(sorati).gif

  • ۳۳

رفقای کوچولو

  • ۲۰:۵۹
بچه‌ها  تصوراتی عجیب و غریبی از زندگی خصوصی معلمها دارند! حالا به این دو مورد توجه کنید:

*یکی از بچه های دوم راهنمایی: خانوم این شیرینی رو مادرم پخته بردارید اگه خودتون نمی‌خورید برای پسرتون بردارید.19482_eva.gif

*یکی از بچه های دوم راهنمایی: خانوم کی عروسی می کنید؟ هر وقت عروسی کردین خودم رو دعوت کن مراسم کیک و حنا  براتون برقصم.83172_(11).gif

نفهمیدم در تصورشون شوهر کردم یا نه؟ 

اینها هم شگفتی‌های این هفته بود:

*بچه های دوم دبیرستان: خانوم ما این ترم هر کدام چند جوجه بردیم خونه!(منظور دروس افتاده) به جان خودم تصور می کردم منظورشون جوجه واقعی است.793221_Laie_56.gif

*دیگری: 300c +رو می خوند:  بعلاوه 30 صفر سی.

  • ۳۷

گره ای که باز شد

  • ۲۰:۵۴

امروز خطم رو مجانی کردم و به دوستم زنگ زدم، وقتی داشت بوق می‌زد یادم نبود به کی زنگ زدم تا گوشیو برداشت صداشو شنیدم تازه دو هزاری افتاد دچار آلزایمر شدم. از فرصت استفاده کردم و کلی حرف زدیم. بهش گفتم الان مدرسه ام. گفت تصور میکنم که چی پوشیدی و الان چطور نشستی. من خیلی خوبم هوای جیب مخابرات رو دارم هر وقت مجانی میکنم فقط به یکی از دوستانم زنگ می زنم.

 تو مدرسه هر چند وقت یکبار فروشندها چیزهای برای فروش میارند گاهی لباس، گاهی عسل، گاهی آجیل ... امروز آجیل آورده بودند آخر ماه بود جیبها پر بود و همه خرید کردند منم ایضاً. قیمتها بالا بود ولی کیفیتش خیلی خوب بود. یکی از همکارامون خرید نکرد مدیر تعارفش کرد کلی پسته برداشت خورد و پوستشو رو میز جا گذاشت و رفت کلاس بعد یه دانش‌آموز فرستاد میز رو جمع کنه.

برای فرهنگیان وام پنجاه میلیون ریالی اومده که طبق معمول کارکنان اداره بدون قرعه کشی و معلمهای زحمتکش با قرعه کشی. منم صد البته که اسم نوشتم. دعا کردم اونی که مستحقشه برنده بشه! و منم در کنار اونها برنده شم. یکی از همکارامون که بسیار مهربون و اهل کار هست یک دستگاه پراید همراه اول برنده شده واقعاً مستحقش بود و لیاقتشو داشت.

دیروز دوباره رفتم مسافرت کاری، اما اینبار خسته نشدم خدا رو شکر. هر وقت کار اداری داشتم یا مسئولش نبوده یا اتوماسیون خراب بوده دیروز مسئول بود اما اتوماسیون قاطی کرده بود داشتم ته دلم از خدا شکایت می‌کردم میگفتم خدا جون شده من یه کاری انجام بدم گره نیفته تو کارم، همون لحظه خانومه اومد و گفت: کارت درست شد. رفتم اداره دیگه این بار مسئولش نبود گفتم ای خدا بازم...

  • ۳۷

توجیه

  • ۱۹:۱۰
جلسه امتحان

من: خانومها لطفاً حرف نزنید!

نخودی: خانوم این دو تا فامیلند باید با هم حرف بزنند.

  • ۳۷

خرید و فروش تاریخ

  • ۱۶:۴۱

93/6/17

دوستم یه دوربین(فنی) قدیمی داشت می خواست ببره منوچهری بفروشه! فکر می‌کرد با من باشه فریب نمی خوره، با اصرار منو همراه خودش کرد، منم یک دل نه صد دل عاشق پیاده‌روی موقع خرید هستم بدون رودربایستی و ذره ای نارضایتی باهش همراه شدم. وقتی رفتیم اونجا واقعاً خوشم اومد اولین بار بود که می‌رفتم منوچهری. بازار خلوت بود، غروب اون روز من و دوستم جزء معدود مشتریان منوچهری بودیم. دوربین رو با وسواس و ترس نشان می‌داد، چند مغازه که رفتیم همه می‌گفتند دویست و پنجاه تا سیصد تومان. من فکر می‌کردم منظورشون سیصد میلیون هست به دوستم گفتم من می‌ترسم نگاه کن کسی تعقیبمون نکنه، الانه این عتیقه رو از ما بدزدند.

گفت: چی میگی؟

گفتم:

  • ۹۲

تصمیم کبری

  • ۲۰:۲۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۵۱

وقتی کوچولو میتونه بخونه...

  • ۱۷:۲۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۹

ماه پشت ابر نمی مونه

  • ۱۰:۱۰
 دوستم چند وقتی بود از داشتن یه مزاحم تلفنی می نالید و معتقد بود مزاحم از دانش‌آموزاست، بهش گفتم اگه از دانش‌آموزان باشه من می‌تونم از صداش تشخیص بدم. ابروهاشو بالا انداخت و گفت: اوه! یعنی میگی صداشناسی؟ گفتم: نه همچین ادعایی ندارم ولی خوب اجازه بده امتحان کنیم. با شماره ایرانسلش زنگ زدم   گفتم: سلام. همراه خانم احمدی؟ گفت نه خانم اشتباه گرفتی! دوستم گفت: خوب چی میگی؟ گفتم: یه حدسی می زنم ولی مطمئن نیستم گفت به نظرت کیه؟ گفتم: دنیا! گفت نه بابا اون با من دشمنی نداره! کمی فکر کرد و گفت: شاید هم خودش باشه نمی دونم کلا حس خوبی نسبت بهش ندارم. بعد از چند روز هر دو به این نتیجه رسیدم مزاحم دنیاست.

بعد از چند هفته:

 هر دو تو دفتر نشسته بودیم. یهو چشمم افتاد به یه گوشی که تو شارژ بود. به مدیر گفتم گوشی شماست گفت نه! گوشی دنیا است. این دختره خیلی اذیت میکنه از دشتش خسته شدیم امروز موبایل آورده.

هر دو به هم خیره شدیم. گفتم وقتش امتحان کنیم. با همون ایرانسل به شماره مزاحم زنگ زدیم در کمال ناباوری دیدیم گوشی دنیا زنگ خورد. مدیر فهمید و فرستاد دنبال دنیا که بیاد پایین. دوستم به مدیر گفت: خودم باهش صحبت می کنم. رفتند تو آبدار‌خونه و نفهمیدم چی بهش گفت. من حدس زدم خیلی با ملایمت باهش صحبت کرد...

  • ۴۳

شاهکار دخترها

  • ۱۹:۲۶

 چند عکس از شاهکار دخترها (با دوربین فوق پیشرفته) گرفتم، دعوت می کنم در ادامه مطلب مشاهده نمایید و لذت ببرید.

 
  • ۸۲

امروز 23 آذر

  • ۱۱:۰۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۷

نذری

  • ۲۳:۰۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۵۰

روزهای آرام

  • ۲۰:۴۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۵۶

خوابهای تاریخی

  • ۲۱:۳۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۸

عصر پاییزی دلگیر

  • ۱۷:۳۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۱

دیروز و امروز من

  • ۱۶:۴۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۵۲

سوتی شاگرد

  • ۲۱:۱۵

سلام دوستان

 

خبرهای مدرسه‌ای:

 

مدیرمون موفق نشده موبایلش رو پیدا کنه!!! دخترها تو مدرسش جشن پیروزی پرسپولیس گرفتند اونم آزادشون گذاشته بود.مدرسه خواهری خیلی ما رو تحویل می‌گیرند و کلاً نور چشمی شدم اما از این وضع خوشم نمیاد دوس دارم مثل بقیه با من رفتار بشه تا معذب نباشم.

 

یه روز بچه ها رو بردم گارگاه it. پنجرهای کارگاه رو باز گذاشتم. هوا خیلی خفه بود. رفتم پیش دوتا از دخترهای پشت سیستم، چند تا پنجره باز کرده بودند به یکیشون گفتم این پنجرها رو ببند. اون یکی بلند شد و پنجره ای کارگاه رو بست. خخخخخخ

  • ۴۱
۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱
یا رفیق من لا رفیق له...
Designed By Erfan Powered by Bayan