ابزار وبمستر

گاه نوشته‌های من

روزهای آرام

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خوابهای تاریخی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

عصر پاییزی دلگیر

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دیروز و امروز من

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سوتی شاگرد

سلام دوستان

 

خبرهای مدرسه‌ای:

 

مدیرمون موفق نشده موبایلش رو پیدا کنه!!! دخترها تو مدرسش جشن پیروزی پرسپولیس گرفتند اونم آزادشون گذاشته بود.مدرسه خواهری خیلی ما رو تحویل می‌گیرند و کلاً نور چشمی شدم اما از این وضع خوشم نمیاد دوس دارم مثل بقیه با من رفتار بشه تا معذب نباشم.

 

یه روز بچه ها رو بردم گارگاه it. پنجرهای کارگاه رو باز گذاشتم. هوا خیلی خفه بود. رفتم پیش دوتا از دخترهای پشت سیستم، چند تا پنجره باز کرده بودند به یکیشون گفتم این پنجرها رو ببند. اون یکی بلند شد و پنجره ای کارگاه رو بست. خخخخخخ

ضد حال اساسی



مدیر پست «اتل متل یه مدیر» رو که یادتون هست، فکر میکنم به بعضی دلایل که ذکرش رفت این دخترای شیطون خواستند حالشو بگیرند. نمی دونم این شیطونها چه جور موبایلشو برداشتند که خودشم تا رفته خونه نفهمیده، بعد با همون شماره خودش، به شوهرش پیام دادند:«مگه غروب بر نگردی خونه! حسابت می رسم»! بعد پیامهای مشابه برای برادرش فرستادند.

مدیرهم فعلا سکوت کرده  و تو مدرسه چیزی به بچه ها نگفته و مطمئن هست که اونا برداشتند، که یه جوری از روی شماره سریال موبایل ردشونو بگیره و حسابشون برسه. فقط دوس دارم ببینم کی این کارو کرده. خلاصه امروز فقط دوبار اومد در کلاس اونم این دفعه برخلاف دفعات قبل در می‌زد و خیلی آروم حرف زد. حالش اینجوریه

سر کلاس

سر کلاس تاریخ معاصر:

بحث مشروطیت  و نقش اقلیتهای دینی در مشروطیت:

من: خوب دخترا درباره ارمنیان ایران چه اطلاعاتی دارید؟

دختران شوتفسکی: آندو تیموریان در تیم...

اتل متل یه مدیر

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

همکلاسی قدیمی

امروز یه همکلاسی قدیمی دیدم. همکلاسی چهارم ابتدایی. که بعد از گذشت سالها فراموشش نکرده بودم ولی فکر نمی کردم اینقدر قیافش تغییر کنه. من و یکی از همکارام داشتیم می رفتیم خونه منتظر سرویس بودیم، دیدم یه پراید نوک مدادی جلو پامون ترمز کرد. همکارم گفت می شناسم بیا سوار شیم. گفتم کیه؟ گفت: خانوم م. سلام کردم ولی لحظه اول بجا نیاوردم. تو آینه نگاه کردم دیدم این نگاه چقدر آشناست. افسانه دختر شاد و پر انرژی کلاسمون که نقاشیش بیست بود و همیشه تو منطقه و استان مقام میاورد.Smiley اون وقتها خیلی دوس داشتم نقاشیم مثل افسانه باشه ولی هیچ وقت نشد، نشد که هیچ افتضاح هم بود.77362_(sorati).gif افسانه تو شهری به دنیا اومده بود که اکثر مردمش هنرمند هستند، اکثرا شاعر یا نقاش هستند. همون سال از شهر ما رفتند و من تا امروز ندیدمش. ولی همیشه یادم بود که افسانه نقاش ماهری بوده و امروز تنها نشونه‌ی که سبب شد بشناسمش نگاهش بود و بس. انتظار داشتم هنر خونده باشه اما گفت تربیت معلم خونده و الان معلمه. خیلی خوشحالم یه دوست قدیمی رو دوباره دیدم. تا حالا از دیدن کسی اینقدر خوشحال نشده بود. 260121_Laie_80.gif

برگی از زندگی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

چشمم نزنید

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شیطونای دوس داشتنی

دخترای دبیرستان پارسال ما همونای که ذکر خیرشون تو پستهای قبل بود(کلیپس و تقلب)، اهل آرایش بودند. کرم پودرهای مارک خوب، رژ 24 ساعته و ریمل  و خلاصه خیلی تر تمیز و شیک  سر کلاس حاضر می‌شدند. البته همشون که نه، تعدادی اهلش بودند. گاهی وقتها که آرایششون کم رنگ می شد دزدکی تجدید می کردند. معاونهای آموزشی همیشه بالا سرشون می‌ایستادند تا آرایششون رو پاک کنند. دو تا دخترعمو(خدیجه و زیبا) تو کلاس دوم انسانی داشتیم که خیلی شیطون بودند طوری که مدرسه قبلی اخراجشون کرده بودند این مدرسه هم به زور ثبت نامشون کردند. همیشه با مدیر و معاونها درگیر بودند، بهشون گفتم: برای چه آرایش می‌کنید؟ خدیجه بدون آرایش هم زیبا بود و اینو بهش گفته بودم. حالا در جواب گفت: خانوم شاید بختمون باز بشه! گفتم: شما که با سرویس میری خونه کی شما رو میبینه؟ گفت: خانوم شاید راننده سرویس برای برادرش، شاید ساندیویجی برای خودش... و چند شاید دیگه ردیف کرد. 

 

   یه روز زنگ آخر داشتم با همین دوم انسانی که اکثراً آرایش کرده بودند می رفتیم پایین. تو راه‌پله‌ها  بین دخترا گیر افتاده بودم تعدادشون هم زیاد بود، یکهو دیدم اونای که جلوتر از من بودند با جیغ و داد برگشتند بالا. گفتم چی شده؟ فقط جیغ می زدند. رفتم پایین تر دیدم معاون دست به کمر مثل شمر پوزخند به لب پایین پله ها وایساده که آرایش دخترا رو پاک کنه. دخترا هم خودشون با دستمال افتاده بودند به جون صورتشون.

  چند ماه بعد اون دختر عموها بختشون باز شد ونامزد کردند. یکیشون با ساندیویجی نامزدی کرده بود. اون یکی هم با کارمند دانشگاه. بعد از نامزدی دیگه آرایش نمی کردند و حتی چادری شده و حجابشون کامل شده بود. یه روز به یکیشون گفتم: عوض شدین؟ گفت: خانوم دیگه ازدواج کردیم باید سنگین باشیم. حتی یکیشون بعد از سفر راهیان نور خیلی تغییر کرده بود.

 موافق آرایش کردن دانش‌آموزا نیستم اما معاونها می تونند روش ملایم تری در پیش گیرند. بین خشونت و سخت گیری بیش از حد و موارد انظباطی رابطه عکس دیدم. به هر حال من دانش آموزای شیطون مثبت رو خیلی دوس دارم همونای که مهربونند و احترام اولیای مدرسه رو حفظ می‌کنند و در عین حال شیطون هم هستند.

مرد قانون

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

گشنم بود اما...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سرمایی

از اول مهر تا امروز هر لباسی پوشیدم مدیر میگه منم عین همین لباسو دارم. تا حالا هم هیچکدوم رو نپوشیده، ببینیم مثل لباس من هست یا نه.

من خیلی سرماییم. بیش از حد. همیشه لباس گرم می پوشم اما باز به بخاری می چسپم، هنوز مدارس بخاری روشن نکردند ظهرها که برمی گردم با دست و پای یخی میرم کنار بخاری بعد دو ساعت یخم باز میشه.تازه اینکه هنوز برف نیامده و بارون پاییزی باریده. اگه برف بیاد احتمالاً منجمد بشم.

به نظرتون راه درمان آدمهای سرمایی چیه؟؟؟759920_phil_41.gif

عجایب روزگار معلمی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

بجه های دوس داشتنی

 امروز برای کلاس کار و فناوری اول مجبور شدم دوباره گروه بندی کنم.کلاس غایب داشت و گروه بندی به هم خورد. وقتی گروه دوم رو که اسمش گروه شقایق بود، تعیین کردم. گفتند خانوم ما عباسی رو نمی خوایم.

عباسی از اون دانش‌آموزای با نمکی هست که لحظه اول وارد کلاس میشی، چشمت اونو میگیره خیلی مودب و علاقمند، از همون جلسه اول ازش خوشم اومد. گفتم: برای چه؟؟ گفتند: خانوم عباسی خیلی ساده هستش. استدلالشون منو کشته. حالا عباسی، با مظلومیت و لبخند کم رنگ منو نگاه می کرد. اینجوریشکلک های شباهنگShabahang

آخ آخ! منم همچین دلم کباب شد که نگو! گفتم: عباسی دختر خوبیه و من دوسش دارم! اینو گفتم قبول کردند و همه چی به خوبی و خوشی تمام شد.چه دنیایی دارند این بچه ها!!Vishenka_04.gif

همه فن حریف

این روزها هرکلاسی غیر از تاریخ رفتم چنان برخورد کردم که انگار سالهاست مثلاً  دین و زندگی درس میدم یا اینکه واقعا من از اول معلم کار و فناوری بودم. خودم هم باورم شده بود. چند سال دیگه همه فن حریف میشم. این احساس عالم بودن هم فکر کنم کم‌کم  سراغم بیاد.

سر کلاس آمادگی دفاعی بحث امنیت ملی بود که یکی از دخترها پرسید: خانوم این داعش کیه؟ منم کمی صحبت کردم. که گفتند: خانوم مثل ماهواره ها صحبت می کنی!

من: تو عمرم ماهواره ندیدم.

بچه ها: عه راست میگی خانومپس این اطلاعات از کجا گرفتین؟

روزهای من

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سازماندهی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan