خانوم میشه اولشو بگی؟

  • ۱۹:۱۷
خانوم میشه اولشو بگی؟

یکی از عادت بعضی دخترها موقع ارزشیابی ... با وجود اینکه دوس دارم سخت گیری کنم بر خلاف  میلم اولشو می‌گم باز یادشون نمیاد. وسطشم میگم باز فایده نداره! آخرشم میگم، کلاً خودم جوابو می‌گم اون موقع یادشون میاد. گاهی هم میگم:« بلد نیستم»  به ذهنشون فشار میارند و از محفوظات شب قبل یه چیزی میگن.

 گاهی اولش گفتن یه جرقه‌ای است برای ذهن، مثلاً به محض اینکه میگم «زیرا» فوراً ادامه میدن و اون وقته که من نفس راحتی میکشم...

  • ۶۱

دو ماراتن من و تو

  • ۱۰:۴۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۶۹

گلی یعنی فاطمه درسا

  • ۱۹:۲۸
دو روز منو ندیده مثلن دلش تنگ شده، هی تو خونه دور خودش چرخیده و مرا صدا کرده، مامانش شمارمو رو گرفته و گوشی رو داده دستش که با من حرف بزنه دل کوچولوش وا بشه!

هنوز حرف زدن بلد نیست، کلمات رو ادا میکنه، خیلی به خودش فشار آورد حرف بزنه کلمات نامفهومی  گفت که نفهمیدم چی بود.

بهش میگم: گلی! تو ناز و خوشکلی؟

میگه: نه!77362_(sorati).gif

  • ۱۱۳

مکالمه من با خواهر زاده

  • ۱۰:۱۵
خواهرزاده عزیز در حالی که پریده بود رو اپن آشپزخونه گفت:

 : عمه؟

: عمه خودتی !

:آجی!

: من خاله ‌‍‌هستم اگه بگی آجی هم اشکال نداره!

: خاله من فارسم اما تو کُردها به دنیا اومدم!

: کی گفته تو فارسی؟

: آخه من فارسی حرفم میزنم شماها کُردی حرف میزنید.

: بابا و مامانت کرد هستند آجیت کُرده، خاله و عمه کُرد هستند اصلاً جد و آبادت کُرد هستند اون وقت تو چه جور فارس شدی؟:

:آخه من فارسی حرف میزنم... خاله عربها به دو تا میگن «دوگِلَه»

:

: عربها میگن...

: ای شیطون حالا چشم نداری ما را  کُرد ببینی عربمون کردی؟

...

  • ۷۳

ماهیگیری

  • ۲۰:۳۷
امروز رفتیم ماهیگیری(یکی از سدهای استانمان) نمی دونم چرا قلابها و تور ماهیگیری‌های ما هیچ ماهی رو صید نکرد از صبح تا عصر چشم دوختیم به آب ... اما امروز روز صیادی ما نبود... آفتاب سوخته شدیم...

نمی دونستم ماهیگیری اینقدر آرامشبخشه!

  • ۶۴

نرم نرمک میرسد اینک بهار، خوش به حال روزگار..

  • ۲۰:۴۴
سال 93 با خاطرات تلخ و شیرین گذشت، شاید خاطرات شیرینش خیلی کمتربود ولی اونقدر شیرین بودند که تمام تلخی ها رو به شیرینی تبدیل کرد... خدا را سپاس به خاطر همه چیز...

به بچه‌های کار و فناوری گفته بودم برای درس فناوری از سفره هفت سین که سبزه کوزه‌اش رو خودشون درست کرده بودند عکس بگیرند، خودم تا امسال برای چیدن سفره هفت سین اشتیاقی نداشتم اما امسال به خودم گفتم بچه ها رو تشویق کردم خودم هم بیام سفره رو خودم تزیین کنم. با شور و شوق سین‌هاشو خریدم خیلی حس خوبی بود. از اون حسهای که کمتر میاد سراغت و معمولاً احساس خوشبختی می‌کنی...

الان سفره هفت سین را آماده کردم منتظر لحظه تحویل سال هستم... زمانی که بچه بودم از بزرگترها شنیده بودم لحظه تحویل سال زمین از خواب بیدار می شود و یه تکونی میخوره، منم سر سفره هسین به تخم مرغهای رنگی خیره می‌شدم که ببینم کی تکون می خورند و هیچ وقت ندیدم تکون بخورند. فکر می‌کردم لابد من دختر بدی هستم که چشم بصیرت دیدن این تکون خوردنها را نمی بینم. بزرگتر شدم لحظه تحویل به سجاده ام پناه بردم و نماز می خوندم که بسیار بهم آرامش میداد. امسال دوس دارم به یاد اون دوران بشینم و زل بزنم به تخم مرغهای رنگی...

پیشاپیش سال نو را تبریک میگم از خداوند می خواهم بهترینها را برای دوستانم رقم بزند. التماس دعا!

  • ۱۲۳

مدرسه نامه 2

  • ۰۹:۰۹

  • ۱۲۳

حال و هوای عید

  • ۲۲:۱۲
 
  • ۹۱

پانتومیم کودکانه

  • ۲۰:۱۹

به خیار میگه: کیکار

وقتی کیکار براش پوست گرفتم دادم دستش تَبک می خواست...

هر وقت میگم چی میخوای با حرکات پانتومیم تلاش میکنه بفهمونه چی می خواد. مثلاً حالت ریختن نمک از نمکدان به این شکل که انگشتان یک دستش رو جمع کرده و بر روی دست دیگرش نمک میریزد این یعنی تبک می خواد. دستش رو تو دهانش به حالت مسواک کردن یعنی مسواک می خواد.

«انگُت» یعنی می خواد انگشتم رو تو دستش بگیره.

***

 خواهرزاده‌م وقتی کوچولو بود سس میریختم کف دستش می خورد یه بار ازم سس خواست. گفت اِسمِس (به سکون سین اول) بده! دید متوجه نمیشم  رفت کنار یخچال کف دستش رو لیس میزد و به در یخچال می کوبید.

  • ۱۶۸

سریعترین واکنش شیمیایی

  • ۲۰:۵۰
معلم شیمی پرسیده بود سریعترین واکنش شیمیایی چیه ?

جواب داده بودند : میگ میگ

  • ۸۸

تقویم تاریخ

  • ۱۳:۰۳
«14 اسفند» مناسبتهای تاریخی زیادی داره که بیشترش فوت می‌باشد. مثلاً فوت استالین، فوت دکتر محمد مصدق، قتل سعد الدوله وزیر یهودی ایلخانان و ...

اما تولدهای زیادی نیز در این روز اتفاق افتاده که در تقویم ثبت نمیشه. یکیش « تولد من »، که هر سال مخابرات عزیز اولین کسی است که آن را  یادآوری می ‌کند...  77362_(sorati).gif

بهترین جشن تولدم اسفند 91 بود وقتی دو تا از دوستام فهمیدند اون روز تولدمه، به زور منو بردند طرف بوفه دانشگاه و یه کیک کوچولو خریدند، چند تا کبریت به جای شمع گذاشتند و من کبریتها رو فوت کردم... خندیدیم و عکس گرفتیم...

 

http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/71hbhl.gif

  • ۹۵

چشم بادامی

  • ۲۰:۱۰

استادمان که رئیس گروه هم بود سفارش او را به ما دخترهای کلاس کرده بود. از این چشم بادامی ها بود تو دانشکده چشم بادامی زیاد داشتیم تو گروه ما هفت هشت نفری چشم بادامی بودند. آخرش نفهمیدم چینی بود یا کره ای و یا ژاپنی، میانه ای با این از بلاد خارجه آمده به وطن نداشتم و هیچ وقت هم اسمشون رو یاد نمی گرفتم آهان چرا اسم دو تا همکلاسیم رو تو دفترم نوشتم.«هیسافومی شیمیزو» از ژاپن و «جونگ ساک پارک» از کره. همکلاسی بودیم اما غیر از سلام بین ما کلمه ی دیگر رد و بدل نمیشد. پارک دو ترم تاریخ خواند و بعد رفت. گفتند تو کره کار میکنه. حالا این دختره آمده بود  پروژه اش را در ایران تمام کنه مقتعه و مانتو می پوشید. هر روز به یکی نزدیک می‌شد ولی دریغ از دست یاری! یه بار به من گفت بیا باهم غذا بخوریم گفتم اگه وقت بشه میام. هیچ وقت هم نرفتم. یعنی وقت نشد یا مدرسه بودم یا دانشگاه یا مرکز اسناد. از انقلاب مقنعه خریده بود 5 هزار تومان همون رو من چند خیابان بالاتر 7 هزار تومان خریده بودم.  دخترای دیگر گروه‌ها هم دعوت به نهارش را یا رد کرده بودند یا پیچونده بودند. کارتش که حاوی ایمیل و شماره تلفن و تاریخ تولد و دیگر مشخصات بود بهم داده بود تا چند وقت پیش تو جا کارتی بود وقتی  کیفم را خونه تکونی کردم، انداختم تو کاغذ باطله‌ها. چی شد یادش افتادم هم درست نمی‌دونم. به خودم گفتم کاش کارتش بود براش یه ایمیل می فرستادم...

  • ۸۶

اگه معلم شوم

  • ۲۰:۰۶

 خیلی سخت گیر بود، دبیر روانشناسی رو میگم. هر وقت روانشناسی داشتیم گاهی از استرس دیر خوابم میبرد یا صبح زود به قولی خروسخوان من به کتاب روانشناسی سلام میدادم. از اون درسهای بود که به مادرم می‌گفتم دعا کن امتحان نگیرند. اونقدر سخت گیر بود که به خودش هم سخت می‌گرفت به بار سرما خورده بود از سر و صورتش بر اثر تب شدید عرق میریخت و دماغش هم شیر آب شده بود. پایین کلاس خودش رو نگه داشته بود و تدریس میکرد. اما من با یه سرماخوردگی کوچک دو روز غیبت دارم. با اینکه شاگرد ممتاز بودم یادم نمیاد از درسش بیست شده باشم. خط خوبی هم داشت و این هنر بزرگی بود که کمی سختگیریش را قابل تحمل کرده بود و من خطش را دوس میداشتم. بالاترین درصد کنکورم روانشناسی بود. اما در انتخاب رشته اولویت سوم یا چهارمم بود...

چند روز قبل دیدمش کارمند اداره شده وقتی منو دید خیلی تحویل گرفت و به همکارانش گفت: خانوم ... از بهترین شاگردانم بود همیشه بیست می گرفت و همه نمراتش بیست بود... به بیست خیلی تاکید کرد. اما من فقط صحنه اون روز که سرما خورده بود، رو به یاد داشتم...

بچه بودم درک نمیکردم سختگیری ها هیچ نفعی برای دبیرانمان ندارد و تازه به خاطر تنبلی ما هم حرص می خورند گاهی که شرایط سخت بود دندونهامو رو هم فشار میدادم و مشتهای گره کرده رو به هم می کوبیم و به دوستم می گفتم: آخ اگه من معلم شوم ال میکنم بل میکنم...

  • ۹۴

پیرو پست قبل

  • ۱۸:۱۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۲۰

مدرسه نامه

  • ۱۵:۵۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۹۰

اسپندار مد

  • ۲۰:۳۸
  پیغام آمد «سپندارمذگان» مبارک! به بهانه این روز رفتم سراغ کتاب ایران در زمان ساسانیان، این کتاب به جشنهای زیادی در زمان ایران باستان اشاره دارد و این نشان از روحیه شاد ایرانیان در این برهه از تاریخ دارد. بر عکس جامعه طبقاتی عصر ساسانی این جشنها مخصوص همه طبقات بود، تفریحات عامیانه که دین آن را پذیرفته بود.

امروز 29 بهمن مصادف با اسپندارمد(سپندارمذگان) ایران باستان است.  روز اسپندارمد را عید زنان باستان می گویند و آن را «‌مزد گیران» می‌گفتند در این روز مردان به زنان هدیه می‌دادند و کشمش، گرد ناردان خشک می‌خوردند...(ر.ک ایران در زمان ساسانیان،آرتور کریستنسن،ص129) از منابع ایران دوره اسلامی ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه به این جشن اشاره کرده است و آن را روز زن  نامیده است. البته این جشن به احتمال زیاد در اسفند (5 اسفند) برگزار میشده، این روز را روز عشق و مهرورزی می نامیدند و نماد مهر مادری بود.

روز عشق و مهرورزی ایران باستان گرامی باد!

  • ۲۶۸

خانوم مشاور گل

  • ۱۸:۱۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۶۷

گاهی

  • ۱۸:۲۳
  گاهی کسی رو که بیشتر از لیاقتش اجازه دادی تو زندگیت بمونه از زندگیت حذف می‌کنی اونوقته که چشمت به روی خیلی چیزها باز میشه. مثلاً صبحها با محبت به رفتگر محله سلام می‌کنی بعد به خودت میگی: «ای وای چرا تا حالا ندیدمش»؟...
  • ۷۵

شاید تنها دارایش بود...

  • ۱۱:۵۵
 دوران دانشجویی یه روز تو سالن خوابگاه داشتم قدم می زدم یهو صدای زار زدن یکی از دخترا رو شنیدم. چنان زار می زد «مامان ...وای مامان»! http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/crysmiley2.gifکه فکر کردم یا افتاده یه جایی از بدنش شکسته (که همیشه از این موارد شکستنی بخصوص از ناحیه پا زیاد داشتیم) یا خدای ناکرده عزیزی از دست داده.رد صدا رو گرفتم رسیدم به سرویس بهداشتی. پرسیدم چی شده گفتند: خانوم گوشیش تو جیب شلوارش بوده سر خورده افتاده تو سرویس بهداشتی. حالا هم سرش خم کرده بود  رو جسد افتاده در ناحیه مزبور و مامان مامان می کرد.http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/dramaqueensmil.gif آخرش رفتند تاسیساتی آوردند گوشی خانوم رو درآورد...
  • ۸۰

نازنین معلم

  • ۱۸:۰۶
*عادتشه (شیدا)همیشه میگه: «خانوم نوکم تمام شده صبر کن نوک بذارم!»77362_(sorati).gif با وجود اینکه بهش می‌خندن این عادتو ترک نکرده و همچنان میگه: «نوکم»...

.

.

*من: امروز امتحان دارید.

دخترهای استرسی: خانوم با احساسات ما بازی نکنید. http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/dramaqueensmil.gifhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/dramaqueensmil.gif

دیدم راست میگن طفلی‌ها منم امتحان نگرفتم...77362_(sorati).gif

نمیدونم چی شد درست لحظه همین اتفاق، یادم افتاد که از آرزوهام این بود روزهای امتحان معلمی بیاد و بگه امتحان نمی گیرم. هر وقت برآورده می‌شد اونو از دعای مادرم می‌دونستم. آخه صبح قبل از رفتنم بهش می‌گفتم دعا کن معلممون امتحان نگیره اونم دعا می‌کرد...77362_(sorati).gif
  • ۶۶

تشویقی

  • ۱۸:۲۲
سال اول معلمی بعد از پشت سر گذاشتن امتحانات ترم اول یه روز سرگروه آمد بازدید و گفت«سؤالات شما در منطقه رتبه اول طراحی سؤال استاندارد رو کسب کرده و از اداره قراره بهت تشویقی بدهند». خیلی خوشحال شدم فکر می‌کردم تشویقی مبلغی پول هست که به حسابمان واریز می‌کنند. تا مدتها خواب یک میلیون تومان تشویقی میدیم و براش نقشه می کشیدم. تقدیرنامه را دریافت کردم و همچنان خواب پول تشویقی می‌دیدم...
  • ۱۳۸

به خاطر کارملا

  • ۰۹:۴۰
 حذف شد
  • ۹۲

صد سال بعد

  • ۱۵:۳۱
صد سال بعد

*

*

*

*

*
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻣﯽ ﺧﻮﻧﻨﺪ
ﺑﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺭﺳﻨﺪ ﮐﻪ
ﻣﺎ در آن ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ
ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺻﻔﺤﺎﺕ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ...36121_Laie_21.gif
ﻣﻌﻠﻤﺸﻮﻥ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﻪ :
« ﺍﯾﻨﺠﺎﯼ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﺯﺵ ﺳﺆﺍﻝ ﻧﻤﯿﺎﺩ!
این قوم کار مهمی نکرده اند!
فقط فیسبوق، وایبر و واتس‌آپ بازی میکردند!»77362_(sorati).gif

  • ۷۲

رفقای کوچولو

  • ۲۰:۵۹
بچه‌ها  تصوراتی عجیب و غریبی از زندگی خصوصی معلمها دارند! حالا به این دو مورد توجه کنید:

*یکی از بچه های دوم راهنمایی: خانوم این شیرینی رو مادرم پخته بردارید اگه خودتون نمی‌خورید برای پسرتون بردارید.19482_eva.gif

*یکی از بچه های دوم راهنمایی: خانوم کی عروسی می کنید؟ هر وقت عروسی کردین خودم رو دعوت کن مراسم کیک و حنا  براتون برقصم.83172_(11).gif

نفهمیدم در تصورشون شوهر کردم یا نه؟ 

اینها هم شگفتی‌های این هفته بود:

*بچه های دوم دبیرستان: خانوم ما این ترم هر کدام چند جوجه بردیم خونه!(منظور دروس افتاده) به جان خودم تصور می کردم منظورشون جوجه واقعی است.793221_Laie_56.gif

*دیگری: 300c +رو می خوند:  بعلاوه 30 صفر سی.

  • ۷۸

گره ای که باز شد

  • ۲۰:۵۴

امروز خطم رو مجانی کردم و به دوستم زنگ زدم، وقتی داشت بوق می‌زد یادم نبود به کی زنگ زدم تا گوشیو برداشت صداشو شنیدم تازه دو هزاری افتاد دچار آلزایمر شدم. از فرصت استفاده کردم و کلی حرف زدیم. بهش گفتم الان مدرسه ام. گفت تصور میکنم که چی پوشیدی و الان چطور نشستی. من خیلی خوبم هوای جیب مخابرات رو دارم هر وقت مجانی میکنم فقط به یکی از دوستانم زنگ می زنم.

 تو مدرسه هر چند وقت یکبار فروشندها چیزهای برای فروش میارند گاهی لباس، گاهی عسل، گاهی آجیل ... امروز آجیل آورده بودند آخر ماه بود جیبها پر بود و همه خرید کردند منم ایضاً. قیمتها بالا بود ولی کیفیتش خیلی خوب بود. یکی از همکارامون خرید نکرد مدیر تعارفش کرد کلی پسته برداشت خورد و پوستشو رو میز جا گذاشت و رفت کلاس بعد یه دانش‌آموز فرستاد میز رو جمع کنه.

برای فرهنگیان وام پنجاه میلیون ریالی اومده که طبق معمول کارکنان اداره بدون قرعه کشی و معلمهای زحمتکش با قرعه کشی. منم صد البته که اسم نوشتم. دعا کردم اونی که مستحقشه برنده بشه! و منم در کنار اونها برنده شم. یکی از همکارامون که بسیار مهربون و اهل کار هست یک دستگاه پراید همراه اول برنده شده واقعاً مستحقش بود و لیاقتشو داشت.

دیروز دوباره رفتم مسافرت کاری، اما اینبار خسته نشدم خدا رو شکر. هر وقت کار اداری داشتم یا مسئولش نبوده یا اتوماسیون خراب بوده دیروز مسئول بود اما اتوماسیون قاطی کرده بود داشتم ته دلم از خدا شکایت می‌کردم میگفتم خدا جون شده من یه کاری انجام بدم گره نیفته تو کارم، همون لحظه خانومه اومد و گفت: کارت درست شد. رفتم اداره دیگه این بار مسئولش نبود گفتم ای خدا بازم...

  • ۷۷

توجیه

  • ۱۹:۱۰
جلسه امتحان

من: خانومها لطفاً حرف نزنید!

نخودی: خانوم این دو تا فامیلند باید با هم حرف بزنند.

  • ۷۵

خرید و فروش تاریخ

  • ۱۶:۴۱

93/6/17

دوستم یه دوربین(فنی) قدیمی داشت می خواست ببره منوچهری بفروشه! فکر می‌کرد با من باشه فریب نمی خوره، با اصرار منو همراه خودش کرد، منم یک دل نه صد دل عاشق پیاده‌روی موقع خرید هستم بدون رودربایستی و ذره ای نارضایتی باهش همراه شدم. وقتی رفتیم اونجا واقعاً خوشم اومد اولین بار بود که می‌رفتم منوچهری. بازار خلوت بود، غروب اون روز من و دوستم جزء معدود مشتریان منوچهری بودیم. دوربین رو با وسواس و ترس نشان می‌داد، چند مغازه که رفتیم همه می‌گفتند دویست و پنجاه تا سیصد تومان. من فکر می‌کردم منظورشون سیصد میلیون هست به دوستم گفتم من می‌ترسم نگاه کن کسی تعقیبمون نکنه، الانه این عتیقه رو از ما بدزدند.

گفت: چی میگی؟

گفتم:

  • ۱۷۴

تصمیم کبری

  • ۲۰:۲۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۹۰

وقتی کوچولو میتونه بخونه...

  • ۱۷:۲۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۸۰

ماه پشت ابر نمی مونه

  • ۱۰:۱۰
 دوستم چند وقتی بود از داشتن یه مزاحم تلفنی می نالید و معتقد بود مزاحم از دانش‌آموزاست، بهش گفتم اگه از دانش‌آموزان باشه من می‌تونم از صداش تشخیص بدم. ابروهاشو بالا انداخت و گفت: اوه! یعنی میگی صداشناسی؟ گفتم: نه همچین ادعایی ندارم ولی خوب اجازه بده امتحان کنیم. با شماره ایرانسلش زنگ زدم   گفتم: سلام. همراه خانم احمدی؟ گفت نه خانم اشتباه گرفتی! دوستم گفت: خوب چی میگی؟ گفتم: یه حدسی می زنم ولی مطمئن نیستم گفت به نظرت کیه؟ گفتم: دنیا! گفت نه بابا اون با من دشمنی نداره! کمی فکر کرد و گفت: شاید هم خودش باشه نمی دونم کلا حس خوبی نسبت بهش ندارم. بعد از چند روز هر دو به این نتیجه رسیدم مزاحم دنیاست.

بعد از چند هفته:

 هر دو تو دفتر نشسته بودیم. یهو چشمم افتاد به یه گوشی که تو شارژ بود. به مدیر گفتم گوشی شماست گفت نه! گوشی دنیا است. این دختره خیلی اذیت میکنه از دشتش خسته شدیم امروز موبایل آورده.

هر دو به هم خیره شدیم. گفتم وقتش امتحان کنیم. با همون ایرانسل به شماره مزاحم زنگ زدیم در کمال ناباوری دیدیم گوشی دنیا زنگ خورد. مدیر فهمید و فرستاد دنبال دنیا که بیاد پایین. دوستم به مدیر گفت: خودم باهش صحبت می کنم. رفتند تو آبدار‌خونه و نفهمیدم چی بهش گفت. من حدس زدم خیلی با ملایمت باهش صحبت کرد...

  • ۱۶۴
۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰
پروردگارا تو را سپاس که از میان هنرها وجودم را به هنر معلم بودن آراستی!
Designed By Erfan Powered by Bayan