ابزار وبمستر

گاه نوشته‌های من

توجیه

جلسه امتحان

من: خانومها لطفاً حرف نزنید!

نخودی: خانوم این دو تا فامیلند باید با هم حرف بزنند.

خرید و فروش تاریخ

93/6/17

دوستم یه دوربین(فنی) قدیمی داشت می خواست ببره منوچهری بفروشه! فکر می‌کرد با من باشه فریب نمی خوره، با اصرار منو همراه خودش کرد، منم یک دل نه صد دل عاشق پیاده‌روی موقع خرید هستم بدون رودربایستی و ذره ای نارضایتی باهش همراه شدم. وقتی رفتیم اونجا واقعاً خوشم اومد اولین بار بود که می‌رفتم منوچهری. بازار خلوت بود، غروب اون روز من و دوستم جزء معدود مشتریان منوچهری بودیم. دوربین رو با وسواس و ترس نشان می‌داد، چند مغازه که رفتیم همه می‌گفتند دویست و پنجاه تا سیصد تومان. من فکر می‌کردم منظورشون سیصد میلیون هست به دوستم گفتم من می‌ترسم نگاه کن کسی تعقیبمون نکنه، الانه این عتیقه رو از ما بدزدند.

گفت: چی میگی؟

گفتم:

تصمیم کبری

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

وقتی کوچولو میتونه بخونه...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ماه پشت ابر نمی مونه

 دوستم چند وقتی بود از داشتن یه مزاحم تلفنی می نالید و معتقد بود مزاحم از دانش‌آموزاست، بهش گفتم اگه از دانش‌آموزان باشه من می‌تونم از صداش تشخیص بدم. ابروهاشو بالا انداخت و گفت: اوه! یعنی میگی صداشناسی؟ گفتم: نه همچین ادعایی ندارم ولی خوب اجازه بده امتحان کنیم. با شماره ایرانسلش زنگ زدم   گفتم: سلام. همراه خانم احمدی؟ گفت نه خانم اشتباه گرفتی! دوستم گفت: خوب چی میگی؟ گفتم: یه حدسی می زنم ولی مطمئن نیستم گفت به نظرت کیه؟ گفتم: دنیا! گفت نه بابا اون با من دشمنی نداره! کمی فکر کرد و گفت: شاید هم خودش باشه نمی دونم کلا حس خوبی نسبت بهش ندارم. بعد از چند روز هر دو به این نتیجه رسیدم مزاحم دنیاست.

بعد از چند هفته:

 هر دو تو دفتر نشسته بودیم. یهو چشمم افتاد به یه گوشی که تو شارژ بود. به مدیر گفتم گوشی شماست گفت نه! گوشی دنیا است. این دختره خیلی اذیت میکنه از دشتش خسته شدیم امروز موبایل آورده.

هر دو به هم خیره شدیم. گفتم وقتش امتحان کنیم. با همون ایرانسل به شماره مزاحم زنگ زدیم در کمال ناباوری دیدیم گوشی دنیا زنگ خورد. مدیر فهمید و فرستاد دنبال دنیا که بیاد پایین. دوستم به مدیر گفت: خودم باهش صحبت می کنم. رفتند تو آبدار‌خونه و نفهمیدم چی بهش گفت. من حدس زدم خیلی با ملایمت باهش صحبت کرد...

شاهکار دخترها


 چند عکس از شاهکار دخترها (با دوربین فوق پیشرفته) گرفتم، دعوت می کنم در ادامه مطلب مشاهده نمایید و لذت ببرید.

 

امروز 23 آذر

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نذری

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

روزهای آرام

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خوابهای تاریخی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

عصر پاییزی دلگیر

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دیروز و امروز من

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سوتی شاگرد

سلام دوستان

 

خبرهای مدرسه‌ای:

 

مدیرمون موفق نشده موبایلش رو پیدا کنه!!! دخترها تو مدرسش جشن پیروزی پرسپولیس گرفتند اونم آزادشون گذاشته بود.مدرسه خواهری خیلی ما رو تحویل می‌گیرند و کلاً نور چشمی شدم اما از این وضع خوشم نمیاد دوس دارم مثل بقیه با من رفتار بشه تا معذب نباشم.

 

یه روز بچه ها رو بردم گارگاه it. پنجرهای کارگاه رو باز گذاشتم. هوا خیلی خفه بود. رفتم پیش دوتا از دخترهای پشت سیستم، چند تا پنجره باز کرده بودند به یکیشون گفتم این پنجرها رو ببند. اون یکی بلند شد و پنجره ای کارگاه رو بست. خخخخخخ

ضد حال اساسی



مدیر پست «اتل متل یه مدیر» رو که یادتون هست، فکر میکنم به بعضی دلایل که ذکرش رفت این دخترای شیطون خواستند حالشو بگیرند. نمی دونم این شیطونها چه جور موبایلشو برداشتند که خودشم تا رفته خونه نفهمیده، بعد با همون شماره خودش، به شوهرش پیام دادند:«مگه غروب بر نگردی خونه! حسابت می رسم»! بعد پیامهای مشابه برای برادرش فرستادند.

مدیرهم فعلا سکوت کرده  و تو مدرسه چیزی به بچه ها نگفته و مطمئن هست که اونا برداشتند، که یه جوری از روی شماره سریال موبایل ردشونو بگیره و حسابشون برسه. فقط دوس دارم ببینم کی این کارو کرده. خلاصه امروز فقط دوبار اومد در کلاس اونم این دفعه برخلاف دفعات قبل در می‌زد و خیلی آروم حرف زد. حالش اینجوریه

سر کلاس

سر کلاس تاریخ معاصر:

بحث مشروطیت  و نقش اقلیتهای دینی در مشروطیت:

من: خوب دخترا درباره ارمنیان ایران چه اطلاعاتی دارید؟

دختران شوتفسکی: آندو تیموریان در تیم...

اتل متل یه مدیر

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

همکلاسی قدیمی

امروز یه همکلاسی قدیمی دیدم. همکلاسی چهارم ابتدایی. که بعد از گذشت سالها فراموشش نکرده بودم ولی فکر نمی کردم اینقدر قیافش تغییر کنه. من و یکی از همکارام داشتیم می رفتیم خونه منتظر سرویس بودیم، دیدم یه پراید نوک مدادی جلو پامون ترمز کرد. همکارم گفت می شناسم بیا سوار شیم. گفتم کیه؟ گفت: خانوم م. سلام کردم ولی لحظه اول بجا نیاوردم. تو آینه نگاه کردم دیدم این نگاه چقدر آشناست. افسانه دختر شاد و پر انرژی کلاسمون که نقاشیش بیست بود و همیشه تو منطقه و استان مقام میاورد.Smiley اون وقتها خیلی دوس داشتم نقاشیم مثل افسانه باشه ولی هیچ وقت نشد، نشد که هیچ افتضاح هم بود.77362_(sorati).gif افسانه تو شهری به دنیا اومده بود که اکثر مردمش هنرمند هستند، اکثرا شاعر یا نقاش هستند. همون سال از شهر ما رفتند و من تا امروز ندیدمش. ولی همیشه یادم بود که افسانه نقاش ماهری بوده و امروز تنها نشونه‌ی که سبب شد بشناسمش نگاهش بود و بس. انتظار داشتم هنر خونده باشه اما گفت تربیت معلم خونده و الان معلمه. خیلی خوشحالم یه دوست قدیمی رو دوباره دیدم. تا حالا از دیدن کسی اینقدر خوشحال نشده بود. 260121_Laie_80.gif

برگی از زندگی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

چشمم نزنید

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شیطونای دوس داشتنی

دخترای دبیرستان پارسال ما همونای که ذکر خیرشون تو پستهای قبل بود(کلیپس و تقلب)، اهل آرایش بودند. کرم پودرهای مارک خوب، رژ 24 ساعته و ریمل  و خلاصه خیلی تر تمیز و شیک  سر کلاس حاضر می‌شدند. البته همشون که نه، تعدادی اهلش بودند. گاهی وقتها که آرایششون کم رنگ می شد دزدکی تجدید می کردند. معاونهای آموزشی همیشه بالا سرشون می‌ایستادند تا آرایششون رو پاک کنند. دو تا دخترعمو(خدیجه و زیبا) تو کلاس دوم انسانی داشتیم که خیلی شیطون بودند طوری که مدرسه قبلی اخراجشون کرده بودند این مدرسه هم به زور ثبت نامشون کردند. همیشه با مدیر و معاونها درگیر بودند، بهشون گفتم: برای چه آرایش می‌کنید؟ خدیجه بدون آرایش هم زیبا بود و اینو بهش گفته بودم. حالا در جواب گفت: خانوم شاید بختمون باز بشه! گفتم: شما که با سرویس میری خونه کی شما رو میبینه؟ گفت: خانوم شاید راننده سرویس برای برادرش، شاید ساندیویجی برای خودش... و چند شاید دیگه ردیف کرد. 

 

   یه روز زنگ آخر داشتم با همین دوم انسانی که اکثراً آرایش کرده بودند می رفتیم پایین. تو راه‌پله‌ها  بین دخترا گیر افتاده بودم تعدادشون هم زیاد بود، یکهو دیدم اونای که جلوتر از من بودند با جیغ و داد برگشتند بالا. گفتم چی شده؟ فقط جیغ می زدند. رفتم پایین تر دیدم معاون دست به کمر مثل شمر پوزخند به لب پایین پله ها وایساده که آرایش دخترا رو پاک کنه. دخترا هم خودشون با دستمال افتاده بودند به جون صورتشون.

  چند ماه بعد اون دختر عموها بختشون باز شد ونامزد کردند. یکیشون با ساندیویجی نامزدی کرده بود. اون یکی هم با کارمند دانشگاه. بعد از نامزدی دیگه آرایش نمی کردند و حتی چادری شده و حجابشون کامل شده بود. یه روز به یکیشون گفتم: عوض شدین؟ گفت: خانوم دیگه ازدواج کردیم باید سنگین باشیم. حتی یکیشون بعد از سفر راهیان نور خیلی تغییر کرده بود.

 موافق آرایش کردن دانش‌آموزا نیستم اما معاونها می تونند روش ملایم تری در پیش گیرند. بین خشونت و سخت گیری بیش از حد و موارد انظباطی رابطه عکس دیدم. به هر حال من دانش آموزای شیطون مثبت رو خیلی دوس دارم همونای که مهربونند و احترام اولیای مدرسه رو حفظ می‌کنند و در عین حال شیطون هم هستند.
Designed By Erfan Powered by Bayan