ابزار وبمستر

گاه نوشته‌های من

سابقه هویتی شما را فاش خواهیم کرد!

 زمانی که دانش‌آموز بودم فکر می‌کردم معلما از جنس فرشته ها هستند و زندگیشون با ما خیلی فرق می‌کنه. همیشه براشون احترام قائل بودم حرفشون برام حجت بود. البته معلمای من یکی واقعاً فرشته بودند. موفقیتم رو تو تحصیل و تدریس مدیون اونها می‌دونم. زمانی که برای پایانامه دنبال سند بودم اسنادی از روابط دانش‌آموزان با مدیران و معلمان و احساس دانش‌آموزان نسبت به معلمان و بالعکس در دوره پهلوی اول پیدا کردم که برام خیلی جالب بود. یکی از این اسناد مربوط به سال 1312ش است که دانش‌آموزان مدرسه آلیانس تهران آن را خطاب به مدیر مدرسه نوشته‌اند، که در اینجا عیناً نقل می‌کنم:

خدمت جناب مستطاب اجل اکرم میسیو ناسی مدیر محترم مدرسه آلیانس

«عرض می‌شود که ما چند نفر که در سال 1312 تصدیق شش را گرفتیم چون نزدیک خدمت نظام وظیفه ماست نباید فرقی بین ما و شاگردان دیگر بگذارید ما چند نفر را هم کلاس رفوزه‌ها بگذارید خواستیم شما را مسبوق کنیم اگر ما را به کلاس هشت نبردید وزارت معارف از دست شما شکایت می‌کنیم سابقه هووی‌تای شما را واضح خواهیم کرد و حال مختارید ما را امروز و فردا ندوانید اگر ما از طرف وزارت معارف کلاس هشت نرفتیم آن وقت شما رئیس هستید?»

همه معلما؟

 رفتم بینایی سنجی، پول ویزیتو تمام و کامل از من گرفته به خانم بینایی سنج گفتم : من بیمه دارم.

 

گفت: بیمه‌ات چیه؟

من: بیمه خدمات درمانی، تازه کارت طلایی هم دارم.

خانوم بینایی سنج: معلمی؟

من: بله

خانوم بینایی سنج: یه چیزی میگم بهتون بر نخوره!!! چرا همه معلما خسیسند من تا حالا هر معلم مجرد و متأهلی دیدم خسیس بوده!!!

من:

 بنده خدا ما که این همه پول بیمه درمانی و کارت طلایی از حقوقمون کسر میشه و تازه هیچ جا هم درست حسابی قبولش ندارند خسیسم یا شما که بیمه قبول ندارید و تازه کلی پول ویزیت میگیرید

لبخند شیرین

لبخند شیرین

زمانی که سرویس به دست‌انداز سر خیابان مدرسه رسید با اندکی مکث به راهش ادامه داد. در همان لحظه پسر بچه‌ای شاید پیش دبستانی شاید هم کلاس اول به همراه مادرش می‌خواست از خیابان عبور کنه در یک آن همه سرنشینهای سرویس را از نظر گذاراند تا رسید به من، برایش لبخند زدم و رد شدیم. در کمال ناباوری دیدم پسر بچه داره دنبال ماشین میاد و برای من دست تکان میده.من هم برایش دست تکان دادم.

از این ماجرا اول صبح آن روز چقدر انرژی گرفتم خدا می‌داند... گاهی یک لبخند معجزه می کند...

رابطه محمد رضاپهلوی با کورش کبیر

 سوتی‎‌های دانش‌آموزان تو برگه‌های امتحانی به وفور و بعضی نیز تکراری است. اما گفتن بعضی از اونها برای دوستان وبلاگی خالی از لطف نیست.

به فراگیران سؤال دادیم که هدف و انگیزه محمد رضا پهلوی از برگزاری جشنهای دو هزار و پانصد ساله‌ی شاهنشاهی چه بود؟

خانوم جواب داده:« محمد‌رضا می‌خواست با کورش رابطه برقرار کند اما کورش قبول نکرد و حاضر نشد به وی اطلاعات بدهد».

دفاع

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

روز مرد

تو مترو مرد دست فروشی داد می‌زد جوراب دارم، جنس و ببین و بعد بخر! جوراب بهترین هدیه برای روز مرد، بهترین هدیه برای پدرها!

یاد اون پیام دوستم به مناسبت روز زن  افتادم که گفته بود یه کامیون فرستادم جواهرات روز زن رو خالی کنه تا جورابهای روز مرد رو بار بزنه.

روز پدر مبارک!!!

همیشه دانش آموز یکبار معلم

 یه وقت فکر نکنید همه سوتی‌ها مال دانش‌آموزاست گاهی معلم هم ...!

یکی از دختر خانومهای کلاسم به مناسبت هفته معلم از هر معلم یه سوتی نوشته بود که تو برنامه جشن اجازه نداده بودند بخونه! سر کلاس، من بهش اجازه دادم بخونه! خیلی جالب بود. در مورد من نوشته بود دانشمندان سالهاست به دنبال کشف لهجه خانوم ... هستند و هنوز هم کشف نکردند. آخه یکبار سر کلاس گفتند: ما دو نوع جُهاد (جَهاد)داریم...

واقعیت اینه وقتی زیاد حرف می زنیم بخصوص ساعت آخر دیگه ضمه، کسره و فتحه حروف رو قاطی می‌کنیم. خلاصه شروع بحثی جالب بین من و شاگردانم شد و آخر فهمیدم من بعضی مواقع در طول تدریس اصلاً پلک نمی‌زنم  و ...

موبایل در مدرسه

 یه روز دیر رسیدم مدرسه!!

با عجله وارد حیاط مدرسه شدم! یکی از دخترا رو دیدم گفتم: زهرا ساعت چنده؟

خانوم حواسش نبود با عجله موبایلشو از جیب مانتو درآورده میگه: ساعت1:10

مقصر مدیره

 همکارم متوجه شده بود دانش‌آموزش سر کلاس هدفن تو گوش میذاره . بعد از چند روز مادرش اومد مدرسه. همکارم گفت: دخترت سر کلاس موسیقی گوش میده. اولش گفت دختر من هدفن نداره مال دوستاشه و بی تقصیره. زیر بار نمی رفت که دخترش مقصره. بقیه همکارا هم از دست دخترش شاکی بودند، هر چه می‌گفتند اون می گفت تقصیر مدیره! حتی حرف زدن دخترش سر کلاس هم تقصیر مدیر بود. از این منطقش که همه چی تقصیر مدیره  بی هیچ وجه کوتا نمی آمد.

اس ام اس در قرن هفتم هجری

 از خانوم زرنگ کلاس پرسیدم دلایل و زمینه‌های حمله مغولان به ایران را شرح دهید. شروع کرد به توضیح دادن و رسید به اونجا که باید بگه : «غایر خان حاکم شهر اترار به خوارزمشاه پیغام فرستاد». گفت:«غایر خان به خوارزمشاه اس ام اس داد». بقیه دخترها که همیشه در عالم هپروت به سر می‌بردند، این دفعه در عالم پایین تشریف داشتند و کلاس از خنده منفجر شد

فرشته

 خدا رو میشه در چشمان زیبای فاطمه دختر هشت ماهه دید که هر چیزی تو این دنیا میبینه میبره طرف دهنش فکر میکنه خوردنیه! اما وقتی جانماز و مهر نمازتو گذاشتی که نماز بخونی و فاطمه رو میذاری کنار خودت هر لحظه می ترسی فاطمه مهر رو برداره ببره طرف دهانش! اما میبینی فاطمه کنارت دراز کشیده و با اون چشمای معصومش نگاهت میکنه که ببینه چی میگی! وقتی تسبیحات نمازتو گفتی، دیگه دستش نمیاره که اون تسبیح که همیشه میذاره دهنش ازت بگیره به دونه هاش و به تو نگاه میکنه! وقتی صلوات می‌فرستی لباشو غنچه میکنه که اداتو دربیاره. اونوقته که یه حس آرامشی بهت دست میده که تا حال تو زندگیت تجربه نکردی!! و دوست داری این فرشته ی روی زمین رو غرق بوسه کنی.

چهار شنبه سوری

 دخترای دبیرستان ما از سه شنبه هفته گذشته (20/12/92) مدرسه نیامدند! رفتند پیشواز چهارشنبه سوری!!!

شاهکار درس نخونها

امروز چند نفر از دانش‌آموزان درس نخون را فرستاده بودند دفتر. معاون آموزشی زنگ زده بود پدرهاشون. از اونجا که بعضی از بچه‌ها از پدرشون حساب میبرن دو نفرشون ترسیده بودند و همون لحظه میرن wc و با شیشه اقدام به خودزنی کردند خدا رو شکر شیشه برندگی زیاد نداشته و چند نفر از بچه‌ها می‌بینند و زود خبر میدن. دخترها رو میبرن پیش مشاوره که آرامشان کنند اما لی‌لی به لالاشون گذاشته و ساعت آخر دفتر حضور غیاب رو داده دستشون. یکی‌یکی می‌آمدن در کلاسها. هر کلاسی می‌رفتند بهشون می‌گفتند:« اِ خودشونن! شما زنده اید! نمردید! ».
فکر کنم الگوی شدند برای بچه های درس نخون!

مو هویجی

دانش آموزی ازم پرسید:«خانم بعد از مظفرالدین شاه، محمد علی شاه، شاه شد»؟ یکی از نخودیهای کلاس میگه نه پس مریم شاه، شاه شد! مریم اسم همون دختر هست!

بعد از چند لحظه دیدم یکی از دخترای شیطون آهسته دستشو تکون میداد که من متوجه اون بشم نگاه کردم دیدم با یه دست به نفر جلوتر از خودش اشاره میکنه و با دست دیگه به بینیش! گرفتم چی میگه نگاه کردم دیدم نفر جلویی که اسمش فاطمه است یه نگین رو بینیش گذاشته. مونده بودم اینو کی گذاشت که من نفهمیده بودم. خنده م گرفته بود. دخترا هاج و واج نگاه می کردند که من به چی میخندم! فاطمه متوجه شد و فوراً گرفت و نگینشو درآورد سرشو بالا گرفت دسته ای از موهاش بیرون اومده بود دیدم موهاشو رنگ هویجی زده!! تعجب کردم چه جور معاونهای آموزشی بهش اجازه ورود دادند.

بهش گفتم:«برای چه موهاتو رنگ کردی»

فاطمه:«خانوم همینجوری» دوباره گفتم: چرا همینجوری رنگ زدی؟

گفت: خانم اروپاییها همین جوری موهاشون رنگش طلاییه! ما ایرانی ها باید رنگ کنیم!

عجب استدلالی!

اسکندرزاده

دختر سؤالات خودشو جواب نداده بود از هر کسی سؤل می پرسیدم دستشو بلند می کرد می گفت: خانوم من بگم! شاید بیست بار تکرار کرده بود. اخلاقش بود و من فقط تحمل می کردم. این دختر همیشه سرا پا استرس بود. بهش گفتم اسکندرزاده داری اذیت می کنی! یهو اشکش درآمد و گفت: خانوم میدونم تو خونه هم رو اعصاب مامانمم. همه بهم میگن. ولی دست خودم نیست! اومد روبه رو میزم. چنان اشک می ریخت که دل سنگ رو به درد میاورد.
گفت: خانوم من مشکلات زیادی دارم مادرم افسردگی داره. خودم هم مشکل دارم. زن عموم منو میبره مشاوره. پدرم فوت کرده برادر بزرگم با کارگری هزینه خانواده رو تأمین میکنه!
چقدر برام باور نکردنیه که دانش آموزانی با این مشکلات سر کلاسم هستند!!

تقلب

دختر خانوم شیطون کلاس بعد از کلی چاپلوسی وقتی فهمید اهلش نیستم بدون مقدمه گفت:«خانوم نمره 14 با تقلب برای من شیرین تر از نمره 20 با زحمت خوندن است».

گقتم چرا؟؟؟

گفت:«آخه خانوم هم تفریح و خوشگذرانی می کنم هم نمره 14 رو می گیرم».

بهش گفتم:« این حرفتو باید قاب کرد و گذاشت رو سردر کلاس».

گفت:« آره خانوم راست میگی»!

کلیپس

کلیپس از جمله وسیله مورد علاقه همه دخترای مدرسه ماست. دختری رو ندیدم که کلیپس رو سرش نباشه! معاونهای آموزشی هم به شدت به این موضوع حساسند. امروز رفتم سر کلاسی که همه دختراش شیطون و شادند. اما در کمال ناباوری دیدم همه دپرسند. یکی موهاش از پایین مقنعه اومده بود بیرون، اونقدر موهاش بلند بود که از پاهاش آویزان شده بود، یکی مقنعه ش کج شده بود ... خلاصه هر کسی به نحوی شلخته شده بود. معاون مدرسه همون اول صبح به قول خودش « با حرکت ضربتی » همه کلیپسها رو ضبط کرده بود... این وسط هم دخترا نگران ساعت آخر بودند، اینکه نکنه پسری بدون کلیپس اونا رو ببینه!! ولی اینا خیلی باهوشند . دیدم همه با شال گردنشون چنان موهاشونو بستن که از کلیپس هم بهتر بود.!!

دز مواد شیمیایی

همکارم به دانش‌ آموزاش سؤال داده بود «دز مواد شیمییای چیست؟»

 

خانوم دانش آموز: « دزد کسی است که شب از خونه ی مردم بالا می رود و...»

بغض

رفتم کلاس دیدم کسی نیست!! پشت میز نشستم و منتظر موندم. هر کدوم که می‌اومد میگفت: اِ خانوم کی اومدی؟؟ ... خانوم سورپرایز کردی!!!

سرم پایین بود دیدم  اومد کنار میزم و گفت خانم اجازه میدی شکلات پخش کنم؟ گفتم بفرما!! ولی به چه مناسبت؟

اشک تو چمهاش حلقه زد! چند لحظه سکوت کرد و گفت: خانم سرطان مغز و استخوان دارم، هفته گذشته که رفتم آزمایش دادم نذر کردم اگه خوب بود به بچه‌‎ها شکلات بدم!

منم ...

جلسه با خودم

عجیب ترین شاهکاری که من تو عمرم به اجبار در آموزش و پرورش شهرستانهای تهران، انجام دادم،« جلسه تک نفره » با خودم بود. سلطه نظام بروکراسی بر آموزش و پرورش، باعث شده معلمانی را که در تدریس یک درس در مدرسه تک نفره هستند، سرگروه باشند، و از آنجا که سرگروه باید جلسات خود را در وبلاگ مدرسه ثبت کند لذا مجبور است « با خود جلسه » بگذارد، و شرح « جلسه با خود » را به اطلاع « خودش » برساند.!!!!

Designed By Erfan Powered by Bayan