از این روزها

  • ۲۲:۰۲

امروز رفتم تو حیاط قدم بزنم پنجره های کلاسهای بالا باز بود، صدای پیام معلم کلاس اولی ها از همه بلندتر بود، داشت میگفت: زهرمار، بتمرگ، بشین.

پیام از این تازه استخدامیهای دانشگاه فرهنگیان هست گاهی تو کارای کامپیوتری مشکل دارم کمکم میکنه.

دلنیا این روزها آروم شده، زنگ تفریح گاهی وقت میبینمش بالاخره این دختر آمد طرفم، دخترهای کلاس اول این مدرسه خیلی بامزه و شیرینند، لپاشون جون میده برای کشیدن، دم دست من باشند تا آخر سال چیزی ازشون نمیمونه

مدیرای معزول را دادند مدرسه ما تدریس نمیگیرند، بیکار میشینند، من پیش اونها که دوازده سیزده سال سابقه مدیریت دارند معذبم چند روز پیش یکیشون بهم گفت کار نکن آموزش و پرورش قدرتو نمی دونه، تو دلم گفتم به خاطر همین برکنارت کردند، همش غر میزنند و رئیس و دیگران را نفرین می کنند.

  • ۳۹

دلنیا

  • ۱۸:۲۲

قبلا گفتم یه دبستان مختلط با مدیریت و عوامل مختلط ضمیمه دبیرستان ماست. یه دختر کلاس اولی به اسم دلنیا داریم که نمی تونه بدون بابا بزرگش بره کلاس. وابستگی شدیدی به پدر بزرگش داره. معلمش اجازه نمیده پدربزرگ سر کلاس بشینه، پدربزرگ هر روز تو حیاط مدرسه میشینه و هر روز زنگ اول من شاهد فرار دلنیا از کلاس هستم که با سرعت از پله ها پایین میاد و در حالی که گریه میکنه باباش را صدا میزنه و میگه: بابام کجاست؟  معلمش هم به دنبالش میاد پایین. اینقدر دلنیا نازه که دوس دارم بغلش کنم نازش کنم اما چون مدیر و معلماش مرد هستند خجالت میکشم جلو اونها برم طرف دلنیا... کاش مشاورش می تونست زوتر کمکش کنه تا دلنیا زجز نکشه، من که دلم یه جوری میشه وای به حال بابا بزرگش...

یه پسر کلاس اولی هم تازه اومده، اونم میگن عشایر بوده، به زور میبرنش سر کلاس، روز اول به طرز افتضاحی داشتند از پله ها می بردنش بالا. البته الان کمی بهتر شده، روزهای اول گفته بود دلم برای بزم تنگ میشه...

دارم خاطرات روزهای مدیریتی را تو دفترچه خاطرات گوشیم می نویسم. اگه مدیریت عمری برام باقی گذاشت بعدا تو وبلاگم به اشتراک میذارم...

  • ۷۱

به دنبال دقایق

  • ۲۱:۰۲

فکر نمی کردم به یه مرحله ای از زندگی برسم که وقت کم بیارم 

آلرژی شدید و تبخال وضع عمومی این روزهای منه

  • ۴۷

چند توصیه برای خیرین محترم

  • ۱۹:۲۰

امروز مسئولین یک مؤسسه خیریه محلی برای کمک به دانش‌آموزان بی بضاعت به مدرسه آمدند، وسایل کمکی آنها شامل یک پکیج لوازم تحریر و مانتو بود، پکیچ لوازم تحریر را چند تا به زور به بچه ها دادند، مانتو هم نه جنسش خوب بود نه رنگش، رنگ لباس فرم بیشتر مدارس ما سرمه ای است، اینها رنگ زرشکی آوردند، دو تا دختر دوقلو داریم که اونها هم وضع خوبی ندارند و امروز غایب بودند، به زور سهم اونها را گرفتم... مدیر دبستان هم که همه کارهایش را مستند می کند بچه ها را جمع کرد و با انها عکس گرفت، آخه این کارها عکس گرفتن داره؟

چند توصیه به خیرین محترم

- لطفا شرایط را بررسی کنید و بعد اقدام به خرید نماید.

-اگه لباس فرم مدارس تهیه می کنید خواهشا همرنگ سال باشه تا اگه دانش آموزی استفاده کرد نشه گاو پیشانی سفید

-جنس خوب باشه جنس نایلونی هیچ فصلی قابل استفاده نیست.

-اگه امکان داره مقداری از کمکها به صورت نقدی در اختیار دانش‎‌آموزان قرار گیرد.

-از آنجای که مدارس بودجه ندارد اگه برای جوایز شاگردان ممتاز و ایجاد فضای شاد هم خیرین اقداماتی انجام بدهند خالی از ثواب نخواهد بود.

 

 

  • ۹۱

یا حسین(ع)

  • ۱۳:۴۸

 

  • ۵۷

یک صفر کیلومتر

  • ۲۱:۳۴

سال اول تدریسم یک کلاس پیش دانشگاهی 35 نفره داشتم که خیلی شیطون بودند، یه روز داشتم برگه های امتحانی را تصحیح می کردم، شلوغ می کردند، زدم رو میز و گفتم جرأت دارین جیکتون در بیاد. یهو کلاس ساکت شد، حالا فکر می کنید من به تصحیح اوراق ادامه دادم و خوشحال شدم که دخترا ساکت شدند و نفس راحتی کشیدم، نخیر این طور نبود، با وجود اینکه سال اول خیلی جدی برخورد می کردم اما اون روز را خراب کردم، به محض اینکه کلاس ساکت شد خندم گرفت و اون پایین برای خودم ریسه می رفتم، بچه ها هم از خدا خواسته...

امروز که آخرین پست وبلاگ معلم کوچولو را می خوندم (ایشون معاون مدرسه شدند) یاد این خاطره افتادم و به خودم گفتم من چی؟ مدیریت به هیبت و اخلاقم میخوره؟ هنوز حسرت تدریس میخورم با وجود اینکه مدرسه خودم هم 4 ساعت تاریخ داره اونم خودم تدریس می کنم.

هر معلمی که این دو روز رفته کلاس باب میل دخترای پیش دانشگاهی و دوم تجربی نبوده، فکر کنم باید معلم باب میل براشون بسازم، حتی معلم فیزیک که هم ولایتی خودشون و خواهرش هم  تو اون کلاسه.

نمی دونم از تجربیات یک مدیر صفر کیلومتر بنویسم یا نه، شاید از حوصله خارج باشه و بعضی ها دوس نداشته باشند اما شاید هم گفتنش برای بعضی همکاران فرهنگی که این جا را مطالعه می کنند بد نباشه.

روستای که من میرم تمام مدارسش در دو ساختمان تجمیع شده، دبیرستان ما هم طبقه دومش دبستان مختلط هست، و همه مدیران این روستا باید در اغلب امور هماهنگ باشند، مثلا من ده دقیقه زودتر دخترا را مرخص می کنم که زود برسند خانه، اونوقت دبیرستان پسرانه تعطیل میشه، مدیر دبستان هم نکات مهم را در مورد بسیار از امور به من یادآوری میکنه و این برای من خیلی خیلی مفید هست مخصوصا اداره مدرسه از لحاظ مالی، خدا را شکر که همچین مدیر در کنار خودم دارم، قراره انجمن اولیا و مربیان را همه با هم در یک روز برگزار کنیم، یا مراسمها را در یک روز و با هم... خلاصه کارها داره رو غلتک میفته

همکاران حاشیه ساز هم روزهای یکشنبه زیارت می کنیم، یکیشون امروز تو کار ما خیلی دخالت می کرد و امروز متوجه شدم چرا مدیر قبلی خیلی باهش مشکل داشت، مثلا اینکه من ده دقیقه زودتر دخترا را به خاطر دبیرستان پسرانه تعطیل می کنم را می گفت غیر قانونیه و تکرار هم می کرد، حالا میره اداره هم میگه، ولی اگه این کارو نکنیم تبعات اجتماعی داره و ما به خوبی شرایط اونجا را می دونیم و خواهرم هم قبلا اینها را به من گفته حالا حاشیه ساز برای ما دم از قانون میزنه، سالهای گذشته روال زنگ آخر هم همین گونه بوده...

خلاصه حرف زیاده بقیه ش بمونه برای بعد

 

  • ۶۵

صدای پای پاییز

  • ۱۸:۴۷

 همیشه مهرماه آغاز پاییز دوس داشتنی برام پر از خاطره است، فصل هزار رنگ... بارانش، برگ ریزانش، بوی خاک بارون زده همه و همه رو دوس دارم.  

یادش به خیر با چه شوقی کتاب میخریدیم و جلد میگرفتیم ...

 

  • ۶۵

به مناسبت مهر

  • ۱۸:۴۵

چند تصویر تاریخی از فضای آموزشی ایران در دوره های گذشته در ادامه مطلب

  • ۸۰

بی نظم ترین مدرسه دنیا

  • ۱۵:۴۹

امروز مدرسه را تحویل گرفتم، یک مدرسه مثل مدرسه های جنگ زده، سه چهار ماه طول میکشه مرتبش کنم، الان حق میدم اداره چند مدیر را با هم معزول کنه، هیچی سر جاش نبود.

 

  • ۸۶

داره کم کم دو شاخ زیبا رو سرم سبز میشه

  • ۲۳:۳۷

غروب یکی از دبیرا زنگ زد گفت: من دو روز کلاس دارم یک روز میام مدرسه، تو یک روز درسم را جمع و جور میکنم، مدیر قبلی با من همکاری کرده، به همین خاطر مدرسه شما ساعت گرفتم. هفته قبل هم دقیقا یکی دیگه زنگ زد گفت من قبلا یک روز میامدم به جای دو روز

مدیر قبلی چه مدرسه گل و بلبلی داشته پس نصف عمرم بر باد بوده که اینجا نبودم

*معزولین مدرسه های گل و بلبل *

  • ۱۱۲

بلاتکلیفی

  • ۱۸:۰۰

 تکلیف ما را مشخص نکردند، هنوز مدارس را تحویل نگرفتیم، مدیران سابق به امید اینکه برگردند به پست خودشون، مدرسه را تحویل نمی دهند. امروز مدیر معزول مدرسه ی که قراره تحویل بگیرم به خواهرم زنگ زده و گفته ما برمی گردیم، نه مدرسه را تحویل میده نه میاد پروژه مهر را برای اول مهر آماده کنه. از طرف دیگه اداره هم سکوت کرده است.

  سازماندهی هم نرفتم اگه مدیر نشم وضع خوبی ندارم، برنامه ها بسته شده و جایی تغییر برای سازماندهی دوباره ندارند. من خودم برنامه را بستم الان همکارانی که ارشد قبول شدند، زنگ می زنند به سختی براشون ساعت تغییر میدم.

با این شرایط  دوست دارم به تدریس برگردم. مدرسه را دیدم وضع خوبی نداره حتی سیستم صوتی نداره، من نمی‌دونم اینها چه جوری صبحگاه اجرا کردند، حتی پرچم هم نداشت. آزمایشگاه، کتابخانه و نمازخانه هم وضع مناسبی نداشت. حیاط مدرسه هم وضع افتضاحی داشت...

  • ۶۰

وقتی درسا گوجه چاق می کند

  • ۲۱:۲۸

یه گوجه دستش بود و داشت تو بشقاب قل میداد و هی می گفت: این گوجه را چاقش کنم، بخوریم.

داشتم به این فکر می کردم که تو تصوراتش چه جوری یه گوجه چاق میشه که گفت: عمه اون چاقو را بده تا این گوجه را چاق کنم، تازه چاقو را هم برعکس گرفته بود.

  • ۹۶
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
پروردگارا تو را سپاس که از میان هنرها وجودم را به هنر معلم بودن آراستی!
Designed By Erfan Powered by Bayan