ابزار وبمستر

گاه نوشته‌های من

دستاورد انقلاب

سوال دادم که دستاوردهای انقلاب اسلامی را نام ببرید:

جواب: ایجاد ماهواره برای رفاه و آرامش و آسایش مردم


حساس و زود رنج

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شاگرد اینجوری

از اون شاگردهای که نگاهش انرژی منفی ساطع میکنه، هیچ وقت مستقیم نمیشه نگاهش کرد، امتحان زبان فارسی افتاده بود اون کلاسی که من مراقبش بودم، دبیر مربوطه نبود و ورقه امتحان پر از اشتباه و سؤالاتی که تدریس نشده بود، مدیر بهش زنگ زد جواب نمی داد، مجبور شدم کتاب را باز کنم و بعضی اشتباهات را اصلاح کنم. این شاگرد گیر داده بود به یکی از سؤالات خیلی واضح و مجبور شدم چند بار براش توضیح بدم، در حقیقت جواب می خواست، تا اینکه برگه را تحویل داد و رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت:

خانم میشه برگه را بدید تا سؤالات را بنویسم تو خونه نگاه کنم، خیلی اصرار کرد برگه را دادم و بالای سرش وایسادم که به جواب دست نزنه، اما بعد از نوشتن چند سؤال جواب یکی را سریع تغییر داد، برگه را گرفتم.

بعد آمد پیش مدیر و گفت که من یک بیت از شعر را یادم رفته بنویسم برگه را بده بنویسم، اونم نداد،

رفت خانه و بعد مادرش زنگ زد، باز مدیر قبول نکرد، و بعد از چند دقیقه برگشت مدرسه و دوباره خواهش از مدیر...

تا حالا شاگرد اینجوری دیده بودید؟


یاد یک دوست

نمی دونم چرا بعضی دخترها تا ازدواج می کنند دوستان مجرد را کنار می زنند و جوری رفتار می کنند که انگار غریبه هستند؟

 یه دوستی که دو سال با هم زندگی کردیم، اگر دو روز همدیگرو نمی دیدیم چقدر دلتنگ هم می شدیم. وقتی ازدواج کرد نه تنها بهم خبر نداد بلکه برای عقد و عروسی هم دعوتم نکرد، تازه بعد از عقدش خبردار شدم ازدواج کرده اونم زمانی که تو یک خانه زندگی می کردیم، اوایل ناراحت شدم برای دوستی که دوران ناراحتیش یار غمخوارش بودم اما دوران شادیش یک غریبه... الان که ازش فاصله گرفتم هرزگاهی زنگ میزنه دلم برات تنگ شده بیا ببینمت، اما من هنوز نرفتم.


شاگردان من

چند جلسه قبل با شاگردان هنرستان در مورد ادامه تحصیلشون صحبت می‌کردم که چند نفرشون گفتند خانوادهاشون موافق ادامه تحصیل نیستند، ناگفته نماند که چهره زیبایی دارند، یکیشون گفت که پسر عموش خانواده‌شو تحریک کرده که اجازه ندهند ... بعد همین شاگرد گفت خانم بعضی دوستامون برای طلا و پول ازدواج می کنند، خیلی تعجب کردم و همون لحظه یاد شلوغی دادگاه روبه‌روی خانه مان افتادم که هرزگاهی صدایی دعوای خانواده ها را می شنویم ...

سمانه همون شاگردم که گفتم خودزنی کرد(اینجا) چند روز پیش زنگ زد و از زندگیش راضی نبود و گفت تو فکر طلاق هست که یه جوری خودشو خلاص کنه و بره با همون عشقش زندگی کنه و فقط عشق سابقش را مرد می دونه، خیلی باهش حرف زدم اما هیچ فایده ای نداشت. سمانه راز بیرون رفتنهاش از کلاس به بهانه کتابخانه را هم فاش کرد، گفت با خودم موبایل می آوردم و تو کتابخانه قایم می کردم، حتی کلیپس بچه ها را هم می برده اونجا تا دست معاون مدرسه نیفته.


 

رمز

سلام رمز قبلی باز نشد تغییرش دادم.

اسم خاص

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

این مدت

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برگ دیگری از زندگی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

مادربزرگ

مادربزرگ هم به دیار باقی شتافت.

وقتی مدیر می شوم

دیروز مدیرمون جلسه داشت، مدرسه را به من سپرد کار خاصی نبود انجام بدم جز این که طرح همیار معلم و لیست مستمر ماهانه بدم به همکاران که تکمیل بکنند، سرایدار هم نبود سماور روشن کردم که برای زنگ اول چای درست کنم اما هر چه منتظر شدم جوش نیامد، منصرف شدیم و چای را موکول کردیم به زنگ دوم، زنگ دوم هم خودم با سوم انسانی کلاس داشتم، وقتی رفتم کلاس بچه ها گفتند آب سماور را ما خالی کردیم...

درس اول اینکه وقتی مدیر شدم همیشه در آبدارخانه را کلید کنم.

دسته کلید مدیر تو دستم بود تو دسته کلید یه چیزی شبیه ریموت ماشین بود، کنجکاو شدم که ببینم چیه؟ یکی از دکمه ها را فشار دادم، فشار دادن همان و صدای آژیر دزد گیر مدرسه همان، اونم در حالی که همه کلاس بودند، فورا یه دکمه دیگه را زدم خاموش شد.

آناهیتا

آناهیتا دختر خنده رو و شیطونی بود، از آن شاگردهای بود که گاهی درس میخواند و گاهی هم نمی خواند، یک بار که درس نخوانده بود بهش گفتم: تو که دختر پر انرژی و شادابی هستی، چرا درس نمیخوانی، مثل همیشه خندید و رفت نشست، از آن روز به بعد بود که کم کم بهم نزدیک شد و متوجه شدم این دختر خنده رو زندگی خیلی سختی داشته، آناهیتا پدرش معتاد بود، مادرش طلاق میگیره و میره شوهر میکنه، نه آناهیتا و نه هیچ کس دیگر از مادرش خبر نداشت، پدرش هیچ وقت ترک نکرد و از او هم خبری در زندگی آناهیتا نبود، آناهیتا در بچگی به پرورشگاه سپرده میشه، و بعد از 18 سالگی از پرورشگاه بیرون میاد، سنش از همه همکلاسیها بیشتر بود، او حالا با خانواده عمویش زندگی می کرد، زن عمویش مریض بود و تمام کارهای خانه را آناهیتا انجام میداد و در کنار این همه کار اگر وقت می‌کرد درس هم می‌خواند، بعد از این درد دلها بود که معنی لبخندهای آناهیتا را بعد از جواب ندادنهایش فهمیدم، همان سال به مناسبت روز معلم یک هدیه کوچک برایم آورد، معمولا جلوی شاگردها کادو را باز نمی کنم آما آناهیتا اصرار کرد باز کنم، دیوان جیبی فروغ بود، خیلی خوشحال شدم بهش گفتم این بهترین هدیه ای است که گرفتم، من اشعار فروغ را خیلی دوس دارم، گفت: جدی؟  باورش نمی شد هدیه اش منو خوشحال بکنه، مثل همیشه لبخند زد ونشست...

                                                            

Designed By Erfan Powered by Bayan