درسی بزرگ از آدمهای بزرگ

  • ۱۲:۳۹
چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک... (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا نه نفر از شرکت کنندگان دوصد متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.همه این نه نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد، هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر نه نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و ده دقیقه برای آنها کف زدند
  • ۱۳۰

ایستگاه تبریک(1)

  • ۲۰:۴۵
و اینجا چشم های کوچکی است که شب و روز تو را تماشا می کنند

و گوشهای کوچکی که خیلی زود هر چه تو می گویی می گیرد

و دستهای کوچکی که با اشتیاق هر چه تو می کنی انجام می دهد

و فرزند کوچکی که در رؤیاهایش در انتظار روزی است که به سن تو برسد تو معبود خیالی او هستی..........

بی صبرانه در انتظار بزرگ شدن است که مثل تو باشد.

معلم عزیز روزت مبارک

  • ۱۳۳

دچار یعنی عاشق

  • ۱۷:۳۳
 چرا دلت گرفته..... مثل آنکه تنهایی...

چقدر هم تنها...

خیال می کنم..... دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی....

دچار یعنی ...عاشق

اگر ماهی کوچک .... دچار آبی دریای بیکران باشد...

همیشه فاصله ای هست..

                            دچار باید بود

                              سهراب سپهری

  • ۱۰۲

نگاه شاگرد زذتشتی دهه بیست نسبت به تحصیل

  • ۱۰:۳۷

بهدخت سمیعیان - دبستان ایرج ( زرتشتیان تهران) سال 1322ش

آیا می دانید چرا من به مدرسه خودمان علاقمندم؟

هنگامی که من وارد دبستان شدم مانند نابینائی بودم، آموزگاران به من دو چشم بینا عطا کردند و چراغی به من دادند که خوب و بد را از هم تمییز دهم، اکنون این ساحت مدرسه چون گلستانی در نظرم جلوه می کند که من و رفقایم برای چیدن گلهای علم و ادب به آنجا می رویم و از گفتارهای آموزگاران خود پند و سرمشق می‌گیریم وظیفه خود را نسبت به آموزگاران و پدر و مادر و دوستان خود درمی یابیم، می فهمیم که در مقابل هوای پاکی که استنشاق می کنیم، کشور و خاک مقدسی که در روی آن زندگی می کنیم وظایفی داریم که باید خود را از حالا برای به جا آوردن آن وظایف آماده کنیم. من خیلی میل دارم که از این بوستان معرفت به حد کافی حصه و نصیب خود را برگیرم تا بتوانم در آینده نسبت به وطن و جامعه خود خدمتی نمایم.

  • ۱۱۱

دیدگاه خانوم معلم زرتشتی نسبت به تدریس

  • ۲۱:۱۰
بهترین ساعات مرا بخواهید دقایقی است که با چهره های معصوم و نگاههای پاک و نمکین نوآموزان مواجه می شوم و از بیانات شیرنشان لذت می برم،میل دارید بدانید چه مواقعی رفع خستگی های روزانه می شود زمانی است که دانش آموزان با نوشتن انشای خوب یا قرائت قطعه ای از کتابهای فارسی یا بیان اشعاری از روی فهم مورد تحسین و تمجید واقع می شوند. آرزویم این است که خداوند موفقم بدارد همه عمر در خدمتگزاری به کشور محبوبم ساعی باشم و بخصوص تا آنجا که بتوانم در پیشرفت و بدست آوردن مقام واقعی بانوان کشور خدمتگزاری کنم.
  • ۱۲۶

یک روز در دارالفنون

  • ۲۲:۳۸

  برای مطالعه سالنامه وزارت معارف سال 1318-1317ش به مدرسه دارالفنون رفتم. هوا خیلی گرم بود، خیابان ناصر خسرو خلوت بود دنبال در ورودی می‌گشتم پیدا نکردم در اصلی مدرسه بسته بود. در فرعی آیفون داشت تا زنگ زدم در باز شد. پشت در حاج آقایی تعارف کرد برم بالا. سلام کردم و گفتم برای خواندن سالنامه و اسناد اومدم. گفت: اسناد نداریم همه رو جمع کردند. منو به اتاق کارش راهنمایی کرد بعد از توضیح موضوع پژوهش، کتاب مدارس دخترانه که با نظارت خودش توسط اقای وزیری نوشته بود به من داد. این کتاب چاپ نشده ولی مطالب جالبی داشت اقای توحید‌لو بسیار مهربان بود دکتر (استاد راهنما) رو می‌شناخت. گفت اینجا کتابخانه هم داریم. گفتم می‌خواهم ببینم، قبول کرد دسته کلیدش را برداشت و اونجا رو باز کرد معلوم بود که مدتهای زیادی است که کسی از اونجا استفاده نکرده همه جا گرد و خاک گرفته بود. قفسه ها را نگاه می کردم آقای توحید‌لو سالنامه رو پیدا کرد. آنجا یک میز و صندلی بود با دستمال گرد و غبارشو گرفتم نشستم. با چایی پذیرای کردند. بعد از اینکه کارم تمام شد، آقای توحید‌لو گفت: بیا مدرسه رو تماشا کن به محوطه مدرسه راهنمایم کرد. گفتم: میتونم عکس بگیرم؟ گفت: چرا نشه؟

مدرسه دارالفنون را ویرانه‌ای بیش ندیدم. کلاسهای خاموش، زمین ورزش مخروبه اش، دیوارهای مخروبه اش هزاران حرف نگفته دارد. بزرگانی بسیاری در اینجا درس خواندند. زمانی که تو سالنش قدم می‌زدم هیاهوی بچه ها را تو کلاسها حس می‌کردم ...

ساختمان موزه مدرسه خیلی وسیع با اتاقهای تو در تو و متصل به بخش اداری بود، موقع برگشت راه ورود به بخش اداری رو گم کردم، خیلی گشتم تا درب متصل به بخش اداری رو پیداکردم...    

در ادامه چند عکس از مدرسه
  • ۲۳۲

آغاز

  • ۱۴:۰۰
خاطرات تلخ و شیرین را می نویسم تا فراموش نشود در لابه‌لای صفحات زندگی...
  • ۱۰۳
۱ ۲ ۳ . . . ۹ ۱۰ ۱۱
پروردگارا تو را سپاس که از میان هنرها وجودم را به هنر معلم بودن آراستی!
Designed By Erfan Powered by Bayan