من دیگه حرفی برای گفتن ندارم

  • ۱۶:۵۶
زنگ تفریح زدند و همه همکاران تو دفتر در حال گفتگو هستند، می خواهم بدونم نظرشون نسبت به روز مرد چیه؟
می پرسم: خانمها کادوی روز مرد چی میگیرید؟
اولین کسی که نظرشو میگه، خانم مدیر هست.
مدیر: « کادو؟ من زهر عقرب گرفتم ریختم تو شیشه بدم بهش »


  • ۹۳

مراحل اعلان خبر ازدواج در پروفایل تلگرام

  • ۱۸:۵۳

هر کدام از دوستان و همکارانم که ازدواج کردند در تلگرام به شیوه خاصی این خبر مسرت بخش را اعلام کردند:

شیوه ها را به چند مرحله تقسیم می کنیم: ۱- حرف اول انگلیسی نام زوجین به طرق گوناگون، ۲-عکس حلقه ها،۳- برای خانمها  عکس شوهرانشان بدون اینکه عکسی از خود بگذارند.

یکی کنار سواحل زیبای مازندران با سنگ ریزه حرف انگلیسی اول اسم خودش و نامزدش را نوشته و بعد از مدتی عکس دستهای حلقه پوشیده در کنار دسته گلشون بود. این یعنی عقد کردند.

یکی دیگه حلقه را که اسم هر دو به انگلیسی روش حک شده بود گذاشته بود. به همین اکتفا کرده بود.

یکی دیگه نوشت:« ممنون که هستی همسرم» و بعد عکس خودشان

یکی دیگه هم نوشت:

  ...F & N together for ever بعد هم حلقه ها و بعد عکس نامزدش

ان شاءالله همگی خوشبخت باشند. 



  • ۵۶۲

اولین روز کاری ۹۶

  • ۲۲:۵۵

امروز اولین روز کاری سال جدید من بود، شروع خوبی بود تا ساعت ۱۰ صبح بعدش روزم به طرز افتضاحی خراب شد الان حالم خراب است شاید بعدا آمدم تو همین پست در موردش نوشتم.

  • ۹۵

خوشبختی از آن من می شود

  • ۱۵:۲۸

حذف شد

  • ۱۴۳

روز جهانی هواشناسی

  • ۱۴:۵۰

امروز روز جهانی هواشناسی است، این روز را باید به برادرم تبریک بگم، که نه هواشناس بلکه دبیر شیمی هست اما به هواشناسی علاقه وافری دارد، یادم هست اولین روزهای که سرو کله‌ی اینترنت تو خونه ی ما پیدا شد به خاطر هواشناسی بود، من هیچ وقت گزارشهای هواشناسی را نگاه نمیکنم، گزارش دقیق را از برادرم میگیرم و می دونم دقیقا روزهای آینده، چه  روزهای بارندگی داریم، گزارشهای دقیق که منم با اطمینان روز بعد به همکارانم اطلاع میدم گاهی وقتها به خونه ما زنگ میزنند و هوای روزهای آینده را می‌پرسند. یه وبلاگ هواشناسی داشت که به مدد بلاگفا از بین رفت، هواشناسی استان اون وبلاگ را دیده بود و به مرکز هواشناسی فرا خوانده شد. 

من که عاشق طبیعت هستم، اما بارندگی های اخیر هنوز اجازه نداده دل سیر بگردیم. با این حال بیشتر مردم با بر پا کردن چادرهای هلال احمری زیر باران لذت می برند.



  • ۱۳۶

سال نو

  • ۱۳:۵۴

گاه نوشته های دریا، فرا رسیدن سال نو و جشن باستانی نوروز را به همه همراهانش تبریک و تهنیت عرض می‌کند.

بهارتان دل انگیز!

ایام به کام

  • ۱۱۷

دعا

  • ۱۶:۲۲

دعای خواهرزاده ام تو کتابش برای پدر و مادر:

خدایا در راه کار شر به پدر و مادرم کمک نکن! 

  • ۱۴۷

من و معاون مدرسه

  • ۰۷:۴۴

پشت مانیتور نشستم و دارم لیست نمرات عملی آمادگی دفاعی را تایپ میکنم کلید حرف پ را فشار میدم تایپ نمیکنه، معاون داره تو دفتر میچرخه، یک فکر شیطنت آمیزی به مغزم خطور میکنه، صداش میزنم و میگم به من بگه چطور حرف پ را تایپ کنم، (می دانم از کامپیوتر هیجی بلد نیست، فقط میخواستم ببینم چه جوابی میده)

 گفت: من کامپیوتر بلدم و تو خانه دارم اما پارسال  کامپیوتر مدرسه خراب بود و انداختند گردن من. منم دیگه دور ور کامپیوتر نمیام.

 

  • ۱۶۳

حس خوب

  • ۲۰:۵۵

حس خوب یعنی بعد از مدتها به دوستت که فرسنگها از هم دورید زنگ بزنید و اون بگه همین الان یادت بودم.

  • ۱۷۲

سیب سلامتی

  • ۱۷:۵۸

امروز آخرین جلسه کلاسم با اول انسانی بود، اعلام کردند از هفته آینده نمی آیند و به استقبال بهار می روند، درس امروز جشنهای باستانی و سوگواری بود، که کمی هم در مورد هفت سین صحبت کردم، وقتی گفتم سیب سمبل زیبایی و تندرستی و به تعداد اعضای خانواده سر سفره باشد، یکی از دخترهای که نامزد دارد، گفت:

خانوم اگر یکی اضافه باشه چی میشه؟

من: سال آینده یکی به اعضای خانواده اضافه میشه

همه خندیدند و من نیز هم

یکی دیگه از دخترهای عقد کرده گفت نمی شد حالا اینو نمیگفتی

گفتم حقیقت را گفتم 

 


  • ۱۶۱

یه سه راهی برق

  • ۱۸:۲۶

در تعجبم از مدیری که چند صد هزار تومان خرج یه وعده نهار دانش آموزان مدرسه میکنه و میگه از جیب خودم دادم جهت کار خیر، اما حاضر نیست یه سه راهی برق ده هزار تومانی برای کلاس هوشمند مدرسه بگیره!

  • ۱۸۰

لبخندی به ایرانسل

  • ۱۷:۴۶

هر چند وقت یکبار صبح به محض اینکه گوشیم را روشن میکنم به این پیام :«مشترک گرامی به ایرانسل خوش آمدی» که به خط همراه اول  می آید، مفتخر می شویم.


  • ۱۵۶

روزهای شلوغ

  • ۲۲:۲۶

صبح ها میرم مدرسه بعد ظهرها هم کلاس ضمن خدمت میرم غروبها میام خسته باید بشینم کارای روز بعد را آماده کنم بالاخره مسابقه انشای نماز را داوری کردم خیلی سخت بود هم کارشناس هم مربی قبل از مسابقه منو توجیه کردند مربی مدرسه ناراحت بود که چرا اونو انتخاب نکردند خب حق داشت اما تعداد بچه ها کم بود و بچه های مدرسه خودمون همه جزئ برترینها بودند.

پیرامون من وخانواده م شایعات زیادی بین همکاران هست مثلا من فرزند شهیدم یا ازدواج کردم و خودم خبر ندارم و اینکه با گذشت زمان این سه سال ماهیت بعضی همکاران برام روشن میشه و چقدر دلم میخواد اینجا نباشم کاش میشد رفت یه جای که کسی کاری به کارت نداشته باشه و آرامشتو به هم نریزند...

  • ۱۵۰

،برنامه ها

  • ۲۱:۵۲

سه هفته پشت سر هم برنامه مناسبتها را چهارشنبه برگزار می کنند بعد از ترم اول یک هفته زنگ آخر توفیق پیدا کردم برم کلاس. بعضی همکاران از این وضع ناراضی هستند و درسشون خیلی عقب مانده.

مربی پرورشی واقعا سنگ تمام میزاره با وجود اینکه امکانات خیلی کمه اما به بهترین نحو برنامهاشو اجرا کرده و مجری توانایی هم برای اداره هست امروز به مناسبت ایام فاطمیه برنامه داشتیم یه تعدادی از بچه های شیطون رفتند اون جلو نشستند هرهر و کرکر کردن جلو رئیس اداره و حاج آقا و خانمهای که از حوزه آمده بودند هر چه اشاره دادم از رو نرفتند، وقتی روضه شروع شد یکی از این شیطونها خیلی گریه می کرد.

منو برای داوری انشای نماز و صحیفه سجادیه انتخاب کردند تو این موندم چرا من؟ در حالی که عامل اجرایی را نمیشناسم ایشون از کجا منو میشناسه؟

من به عنوان سرگروه برای تاریخ مسابقه علمی گذاشتم و خودم باید سؤالاتش را آماده کنم دو تا مقاله هم فرستادیم گروه استان امیدوارم رتبه کسب کنیم خلاصه این روزها خیلی سرمون شلوغه، کلاس ضمن خدمت هم داریم 

  • ۱۳۷

بازدید

  • ۱۷:۳۸

امروز رفتیم بازدید سالانه گروه های آموزشی، مثل پارسال، هیچ کار مفیدی نکردیم غیر از پر کردن چند فرم بی ارزش و گرفتن امضا و مهر مدیران مدارس. تنها فایده‌ش این بود که با همکارانی که چند وقت بود ندیده بودم دیدار تازه کردیم.  

چند روزه حس حذف کردن دارم، اکانت تلگرامم را حذف کردم اما فقط سه ساعت دوام آوردم. :)

 

 


  • ۱۳۷

روزهای برفی غرب

  • ۱۰:۲۲

اینجا غرب کشور چند روزه بارش برف تداوم داره و دو روزه همه مدارس شهرهای برفی از جمله شهر ما تعطیل شده، در بعضی مناطق برای کمک به مردم از تانکها و نفربرهای ارتش استفاده می کنند، زنان باردار روستاهای محاصره شده در برف به کمک ارتش به بیمارستان منتقل شدند، برق بسیاری از مناطق قطع شده و امداد رسانی به کندی صورت میگیرد.


  • ۱۳۱

یه مسکن خوب

  • ۱۶:۵۶

هر وقت از لحاظ روحی به هم میریزم تنها خوندن رمان یا کتاب تاریخی آرامم میکنه، بیرون رفتن و درد دل کردن، دم نوشها و ... هیچ فایده ای نداشته، خدا را شکر که یه چیزی به این مفیدی مسکن دردم میشه. 

یه دوستی دارم  زمانی میخواست از شوهرش طلاق بگیره همیشه چای کوهی می خورد، می گفت آرامم میکنه یا جیسینگ و رقص و گاهی هم کتاب

شما با چی آرام میشید؟

 

  • ۱۳۹

ازدواج های تاریخی

  • ۱۵:۱۹

 هفته گذشته چند تا رمان تاریخی معرفی کردم گفتند خانوم اگه عاشقانه هست ما بریم بخونیم اگه نیست وقتمون را تلف نکنیم. دیدم یکی از شاگردها موبایلشو درآورد و شروع کرد به سرچ کردن کتابها، من موندم چقدر به اینها نظارت می کنند احتمالا همشون گوشی آوردند.

دخترها همیشه از بحثهای مربوط به ازدواج استقبال می کنند، هر کلاس هم دو سه تا متأهل داره دیگه یه جورایی همه هوایی شدند، چند روز پیش یکیشون می گفت داریم سوره طه میخوانیم تا برامون خواستگار بیاد.

حالا هر وقت در تدریس به ازدواج های تاریخی اشاره می کنم گوششون چهارتا میشه و سرحال گوش می دهند، مثلا چند روز پیش به ازدواج مصلحتی پادشاه ماد و لیدی اشاره کردم گفتند عههههههه خانوم اصلا به همین خاطر جنگ کردند. یا جنگ کمبوجیه با پادشاه مصر که یکی از بهانه های پادشاه هخامنشی نپذیرفتن  دامادیش توسط پادشاه مصر بود خیلی سر و صدا به پا کرد و به زور غائله را خواباندیم.

ازدواجهای خاندان پهلوی هم که بیشتر از همه چیز برای دخترها لذت بخش است. 

دو تا متن تاریخی دادم که تحلیل کنند دریغ از یک ذره فکر و و اندیشه. ۹۹ درصد همون متن را کپی کردند و یک درصد، کمی فکر کردند که اون هم مورد رضایت نبود. می خوام دو متن تاریخی در مورد ازدواجهای سیاسی بدم بهشون تا تحلیل کنند احتمالا بهترینها را می نویسند :)

 

  • ۱۳۰

هوایی برفی

  • ۱۷:۳۵

امروز اولین تجربه رانندگیم تو برف شدید بود.

موسیقی مورد علاقت گوش بدی برف پاکن روشن باشه برف شدید بخوره تو شیشه. من عاشق این صحنه بودم...

  • ۱۲۹

دستاورد انقلاب

  • ۱۵:۰۳

سوال دادم که دستاوردهای انقلاب اسلامی را نام ببرید:

جواب: ایجاد ماهواره برای رفاه و آرامش و آسایش مردم


  • ۱۶۰

حساس و زود رنج

  • ۱۱:۴۲

 حذف شد

  • ۱۵۱

شاگرد اینجوری

  • ۲۰:۳۴

از اون شاگردهای که نگاهش انرژی منفی ساطع میکنه، هیچ وقت مستقیم نمیشه نگاهش کرد، امتحان زبان فارسی افتاده بود اون کلاسی که من مراقبش بودم، دبیر مربوطه نبود و ورقه امتحان پر از اشتباه و سؤالاتی که تدریس نشده بود، مدیر بهش زنگ زد جواب نمی داد، مجبور شدم کتاب را باز کنم و بعضی اشتباهات را اصلاح کنم. این شاگرد گیر داده بود به یکی از سؤالات خیلی واضح و مجبور شدم چند بار براش توضیح بدم، در حقیقت جواب می خواست، تا اینکه برگه را تحویل داد و رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت:

خانم میشه برگه را بدید تا سؤالات را بنویسم تو خونه نگاه کنم، خیلی اصرار کرد برگه را دادم و بالای سرش وایسادم که به جواب دست نزنه، اما بعد از نوشتن چند سؤال جواب یکی را سریع تغییر داد، برگه را گرفتم.

بعد آمد پیش مدیر و گفت که من یک بیت از شعر را یادم رفته بنویسم برگه را بده بنویسم، اونم نداد،

رفت خانه و بعد مادرش زنگ زد، باز مدیر قبول نکرد، و بعد از چند دقیقه برگشت مدرسه و دوباره خواهش از مدیر...

تا حالا شاگرد اینجوری دیده بودید؟


  • ۱۵۷

یاد یک دوست

  • ۱۶:۲۶

نمی دونم چرا بعضی دخترها تا ازدواج می کنند دوستان مجرد را کنار می زنند و جوری رفتار می کنند که انگار غریبه هستند؟

 یه دوستی که دو سال با هم زندگی کردیم، اگر دو روز همدیگرو نمی دیدیم چقدر دلتنگ هم می شدیم. وقتی ازدواج کرد نه تنها بهم خبر نداد بلکه برای عقد و عروسی هم دعوتم نکرد، تازه بعد از عقدش خبردار شدم ازدواج کرده اونم زمانی که تو یک خانه زندگی می کردیم، اوایل ناراحت شدم برای دوستی که دوران ناراحتیش یار غمخوارش بودم اما دوران شادیش یک غریبه... الان که ازش فاصله گرفتم هرزگاهی زنگ میزنه دلم برات تنگ شده بیا ببینمت، اما من هنوز نرفتم.


  • ۱۳۴

شاگردان من

  • ۱۷:۱۶

چند جلسه قبل با شاگردان هنرستان در مورد ادامه تحصیلشون صحبت می‌کردم که چند نفرشون گفتند خانوادهاشون موافق ادامه تحصیل نیستند، ناگفته نماند که چهره زیبایی دارند، یکیشون گفت که پسر عموش خانواده‌شو تحریک کرده که اجازه ندهند ... بعد همین شاگرد گفت خانم بعضی دوستامون برای طلا و پول ازدواج می کنند، خیلی تعجب کردم و همون لحظه یاد شلوغی دادگاه روبه‌روی خانه مان افتادم که هرزگاهی صدایی دعوای خانواده ها را می شنویم ...

سمانه همون شاگردم که گفتم خودزنی کرد(اینجا) چند روز پیش زنگ زد و از زندگیش راضی نبود و گفت تو فکر طلاق هست که یه جوری خودشو خلاص کنه و بره با همون عشقش زندگی کنه و فقط عشق سابقش را مرد می دونه، خیلی باهش حرف زدم اما هیچ فایده ای نداشت. سمانه راز بیرون رفتنهاش از کلاس به بهانه کتابخانه را هم فاش کرد، گفت با خودم موبایل می آوردم و تو کتابخانه قایم می کردم، حتی کلیپس بچه ها را هم می برده اونجا تا دست معاون مدرسه نیفته.


 

  • ۱۴۵

رمز

  • ۱۵:۵۳

سلام رمز قبلی باز نشد تغییرش دادم.

  • ۱۴۰

اسم خاص

  • ۱۵:۴۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۳۲

این مدت

  • ۱۱:۲۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۶۳

برگ دیگری از زندگی

  • ۱۶:۱۰

 حذف شد

  • ۲۰۰

مادربزرگ

  • ۲۱:۲۸

مادربزرگ هم به دیار باقی شتافت.

  • ۱۷۲

وقتی مدیر می شوم

  • ۲۱:۲۲

دیروز مدیرمون جلسه داشت، مدرسه را به من سپرد کار خاصی نبود انجام بدم جز این که طرح همیار معلم و لیست مستمر ماهانه بدم به همکاران که تکمیل بکنند، سرایدار هم نبود سماور روشن کردم که برای زنگ اول چای درست کنم اما هر چه منتظر شدم جوش نیامد، منصرف شدیم و چای را موکول کردیم به زنگ دوم، زنگ دوم هم خودم با سوم انسانی کلاس داشتم، وقتی رفتم کلاس بچه ها گفتند آب سماور را ما خالی کردیم...

درس اول اینکه وقتی مدیر شدم همیشه در آبدارخانه را کلید کنم.

دسته کلید مدیر تو دستم بود تو دسته کلید یه چیزی شبیه ریموت ماشین بود، کنجکاو شدم که ببینم چیه؟ یکی از دکمه ها را فشار دادم، فشار دادن همان و صدای آژیر دزد گیر مدرسه همان، اونم در حالی که همه کلاس بودند، فورا یه دکمه دیگه را زدم خاموش شد.

  • ۱۶۴

آناهیتا

  • ۱۷:۲۰

آناهیتا دختر خنده رو و شیطونی بود، از آن شاگردهای بود که گاهی درس میخواند و گاهی هم نمی خواند، یک بار که درس نخوانده بود بهش گفتم: تو که دختر پر انرژی و شادابی هستی، چرا درس نمیخوانی، مثل همیشه خندید و رفت نشست، از آن روز به بعد بود که کم کم بهم نزدیک شد و متوجه شدم این دختر خنده رو زندگی خیلی سختی داشته، آناهیتا پدرش معتاد بود، مادرش طلاق میگیره و میره شوهر میکنه، نه آناهیتا و نه هیچ کس دیگر از مادرش خبر نداشت، پدرش هیچ وقت ترک نکرد و از او هم خبری در زندگی آناهیتا نبود، آناهیتا در بچگی به پرورشگاه سپرده میشه، و بعد از 18 سالگی از پرورشگاه بیرون میاد، سنش از همه همکلاسیها بیشتر بود، او حالا با خانواده عمویش زندگی می کرد، زن عمویش مریض بود و تمام کارهای خانه را آناهیتا انجام میداد و در کنار این همه کار اگر وقت می‌کرد درس هم می‌خواند، بعد از این درد دلها بود که معنی لبخندهای آناهیتا را بعد از جواب ندادنهایش فهمیدم، همان سال به مناسبت روز معلم یک هدیه کوچک برایم آورد، معمولا جلوی شاگردها کادو را باز نمی کنم آما آناهیتا اصرار کرد باز کنم، دیوان جیبی فروغ بود، خیلی خوشحال شدم بهش گفتم این بهترین هدیه ای است که گرفتم، من اشعار فروغ را خیلی دوس دارم، گفت: جدی؟  باورش نمی شد هدیه اش منو خوشحال بکنه، مثل همیشه لبخند زد ونشست...

                                                            

  • ۱۸۰

وبلاگ یک منبع تاریخی

  • ۱۷:۴۸

وبلاگها آیینه تمام نمای زندگی اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی مردم هستند و در آینده نه چندان دور می تواند کاربرد تاریخی فروان داشته باشند. هر صفحه می تواند یک سند مجازی باشد که روزی گره از کار تحقیقی یک پژوهشگر باز کند. خیلی از دوستان وبلاگهای زیبایی دارند و بعد از مدتی وقت یا حوصله بروز کردن آن را ندارند و اقدام به حذف می‌کنند، بارها شاهد بودیم که وبلاگهای زیبایی که مدت زمان زیادی صرف نوشتن آن شده با یک کلیک آرشیو آن را منهدم کردند، می خواستم از دوستان خواهش کنم بروز نمی‌کنید حداقل آرشیو مطالب را دست نزنید، بگذارید برای نسلهای آینده بماند.
  • ۲۱۷

شاگرد ساده

  • ۱۰:۴۵

من: در حال توضیح کارکردهای تاریخ در حالی که وقت زیادی ندارم و سعی میکنم بحث را خوب جمع کنم.

شاگرد : خانم یه سؤال بپرسم؟( ید طولانی در پرسیدن سؤالهای چرت داره)

من: اگه غیر درسیه بذار برای بعد، وقت نداریم

شاگرد: نه خانوم اتفاقا مربوط به همین بحثه

من: بفرمایید

شاگرد: خانم شما با ما میاید اردوی راهیان نور؟؟

نمی دونم با این شاگرد چکار کنم از روی عمد این کار نمیکنه، یه جور سادگی خاص داره، نمیتونم تنبیهش کنم، نصیحتش هم میکنم کارساز نیست. 


  • ۱۷۱

روزگار مهربان بمان!

  • ۱۶:۲۶

  دیروز وقتی بیدار شدم متوجه شدم سرما خوردم و اصلا نمی تونم برم مدرسه با این حال رفتم، نفهمیدم سه زنگ چه جور پشت سر گذاشتم، سر راه رفتم اداره و مستقیم رفتم بازرسی تا از مدیر که حاضر نیست به خودش زحمت بده و برنامه را درست کنه شکایت کنم بعد از توضیحات مسئول مربوطه بهش زنگ زد، تن صداش بالا بود شنیدم میگفت برنامه را میارم اداره اگه تونستید خودتون درست کنید مسئول بهش گفت: شما مدیر شدید که این کارها را انجام بدید دیگه نفهمیدم چی گفت. بعد از اینکه قطع کرد بهم گفت برو خونه اون موظفه برنامه را درست کنه. وقتی داشتم میامدم معاونت پشتیبانی را که از آشناهامون هست دیدم بهم گفت: بیا برای مدیریت درخواست بنویس! البته گفت خیلی ها درخواست نوشتند، منم گفتم عاشق تدریس هستم و دوس دارم کنار دانش ‌آموز باشم از مدیریت خوشم نمیاد و با روحیه‌ام سازگارنیست.
این روزها دوباره روی آوردم به کتاب خوندن، خیلی وقت بود تعطیلش کرده بودم. کتابخانه گوشیم پر کردم از کتابهای مورد علاقه تاریخی، زندگینامه، سفرنامه، رمانهای تاریخی و غیر تاریخی، ادبی، روانشناسی و...  1760 پی دی اف دارم.
زندگی بهتر شده و روزگار کمی مهربان تر
...


  • ۱۵۱

نتونستم کاری کنم

  • ۱۷:۵۲

معدلش 19/90 شده بود و دوست داشت رشته تجربی انتخاب کند تا پزشک شود.  تنها مدرسه نزدیک روستایشان رشته تجربی ندارد او ناچارعلوم انسانی را انتخاب کرده است، با او صحبت کردم که اگر مشکل هزینه سرویس دارد با خیرین صحبت کنم تا هزینه را جور کنند اما می گفت شرایطش جور نیست و تنهایی نمی تواند با سرویس رفت و آمد، کند، حالا تنها دل خوشی او این است که دانشگاه فرهنگیان قبول شود تا در آینده معلم شود.


  • ۱۶۵

مخابرات دزد

  • ۱۸:۳۴

روزهای سخت رفتند با آمدن مهر انگار زندگی روال دیگری پیدا کرد، هر چند که هنوز مشکلاتی هست ولی نسبت به قبل اوضاع  بهتر شده، این هفته سه روز رفتم سر کار، همون مدیری که همیشه با اون مشکل داریم امسال برنامه منو طوری چیده که با مدرسه دیگه تداخل پیدا کرد، دقیقا همون روزهای که گفتم برای من تدریس نذاره، همون روز گذاشته و با کمال احترام میگه برو این ساعات را حذف کن و هنر بگیر، منم بهش گفتم خیالت راحت باشه که این کار را هرگز نخواهم کرد این مشکل برنامه شماست نه من. یکی دیگه از مدیرا میره مرخصی و برای جانشینی ایشان یک بگیر و ببندی راه افتاده که دیدنی و شنیدنی است، چند نفر به من گفتند شما بگیر، منم گفتم تدریس را بیشتر دوس دارم کارهای انجام میدم که ازش لذت ببرم.

سه ماه پیاپی مخابرات هزینه ای تحت عنوان خدمات مبتنی بر محتوا(همون پیام تبلیغاتی) دریافت میکنه، میزنه به جیب هیچ کس هم صداشو در نمیاره من که این سه ماه قبضشو پرداخت نکردم رفتم مخابرات کسی جوابگو نبود، یه پیرمردی آمده بود که از قبض شصت تومانی، چهل و دو تومانش همین تبلیغات بود و می گفت نمی تونم پرداخت کنم برام قسطی کن، خدا برای کسی نسازه که این جوری حق ملت را به جیب میزنه الهی آه من که هیچ آه اون پیرمرد بگیردشون.

  • ۱۴۳

دریای مواجم که هنوز به ساحل آرامش نرسیده

  • ۱۲:۱۳

تابستان را  با چالشهایش پشت سر می‌گذارم، چالشهای که زندگی را از یکنواختی درآورد و از یه آدم بی تحرک یه آدم فعال ساخت هر چند که روزها و لحظات سخت گذشت اما با مقاومت همراه بود، به قول دیانا من به استواری تاریخ سرزمینم گام بر می‌دارم... 

این روزها سخت محتاج دعای قلبهای مهربانتان هستم


  • ۲۴۲

دیوار نوشت

  • ۱۱:۲۷

نمونه های از دیوارنوشت های شاگردانم

*من به دلم افتخار می‌کنم با آن که با آن بازی شد، زخمی شد به آن خیانت شد، سوخت و شکست اما هنوز کار می‌کند.

*دنیای نامعلومی است رفیق، آنکه برایم پاکتر از آب بود آتشم زد.

*مثل دریا شده بود همه از لبش حرف می‌زدند.

* سلامتی دلهای که در کلاس انتظار غیبت نکردند.

*خوش به حال لیوانی که هر کس تشنش میشه بهش لب میده، لیوانتم نفس.

  • ۲۶۰

توپ مروارید: اوج خرافات

  • ۱۰:۱۵

این توپ درزمان فتحعلی شاه ودر سال 1233 قمری ساخته شده است. درزمان ناصرالدین شاه مجرمان را به این توپ بسته و شلاق میزدند. برخی ساخت آنرا به شاه عباس منتسب می کنند.
به نقل از جاکسن مردم اثری معجزه آسا به توپ بخشیدن و شب های جمعه نیازمندان دخیل می بستن و شمع روشن می‌کردند. یا درچهارشنبه سوری دختران جهت بخت گشایی و زنان نازا درآرزوی بچه دارشدن از زیر توپ رد می‌شدند.


توپ مروارید در میدان ارگ
  • ۱۸۹

واهمه

  • ۱۰:۰۴

هر کاری میکنم فاطمه سوار ماشینم نمیشه، بخواهم به زور سوارش کنم جیغ و داد راه میندازه و همه را میریزه سرم، به گمانم از رانندگی  یک خانم واهمه داره و مادر بزرگم نیز هم...

*

* کم کم باید یک صفحه جدا برای فاطمه درسا نوشت، درست کنم.


  • ۲۰۲

دیگه خسته شدم...

  • ۱۶:۳۳

خیلی مواقع یه برند خاصی مد نظرم بوده رفتم فروشگاه گفتم: اینو میخوام، دارید؟ هر چی که داشته آورد ه و از جنسش تعریف کرده الا اون چیزی که من میخواستم، بعد گفتم: خب اون چیزی که من میخوام ندارید؟ میگه نه و منم با حرص میگم ممنون خدا حافظ

خیلی مواقع هم چیزی میخرم ولی اونی که من خواستم نبوده، مثلا من رو مسواک حساس هستم حتما باید نرم باشه و سه ماه یکبار عوض میکنم حالا قیمت هم برام مهم نیست، رفتم فروشگاه گفتم من مسواک نرم میخوام ، گرونترین مسواکش آورده بعد میگه این جنسش خوبه، خریدم بردم خونه دیدم زبرترین مسواکی هست که تو عمرم خریدم و جنسش مثل سنگه... عطرهای که ماندگاریش فقط پنج دقیقه بوده، جنس ترکی که یک بار قابل پوشیدن نبوده کفشهای چرمی که حتی ضمانت نامه چهار ماه داشته و بعد از یکبار استفاده چسپش باز شده، لباسی که اولین بار پوشیدم ملحفه ها را رنگ کرده، و...  

چند تا آهنگ سنتی (ناظری، سراج، شجریان و ...)ریختم تو فلشم بردم کافی نت برام رایت کنه، رفتم بگیرم، آقاهه گفته تعداد آهنگها کم بود چند تا به سلیقه خودم برات رایت کردم، حالا گوش میدم میبینم یک آهنگ سنتی، یکی خیلی شاد کردی، یک آهنگ سنتی یکی خیلی شاد کردی برای بزن و برقص تا آخر هم این جوری شده...

سوکت لب تابم که بار اول بردم درست کردم گفت که عوض کردم یکی دیگه برات انداختم، هفتاد تومان گرفت، بعد از چندی خراب شد بردم پیش یکی دیگه، گفت: اون یکی عوض نکرده لحیمش کرده من برات یه سوکت نو انداختم ویه کار دیگه هم کردم و صد و بیست تومان و یک روز هم دوام نیاورد و خراب شد...

  • ۱۷۲

پیامهای خواستگاری در 45 سال پیش

  • ۱۸:۱۰

مجله زن روز 45 سال پیش


 


  • ۲۲۰

تاب بازی

  • ۱۷:۳۵

 ماه قبل رفتیم کوه، چند خانواده بودیم که همراهمون شش تا بچه بود، یه طناب  برای تاب بازی برداشتیم، فاطمه درسا هم تاب مخصوص خودش را از خانه برداشته بود، که اصلا اجازه نمیداد کسی به تابش دست بزنه، هر کسی می رفت نزدیکش یه جیغ بنفش سرش می‌کشید، منم طناب را انداختم رو شاخه درخت و محکم کردم و یه تیکه موکت پادری هم انداختم که اذیت نشیم، قرار شد بچه ها به نوبت بازی کنند، منم تو نوبت بودم، وقتی نوبت من شد مثل این عقده ای ها شده بودم، اصلا رها نمی‌کردم، وقتی تاب می‌خوردم و از پایین از لابه‌لای شاخ و برگ درخت آسمان را نگاه می کردم، و بادخنکی  که می پیجید لای موهام و ... من رفتم تو عالم کودکی ... به بچه ها گفتم من از تاب بازی خاطره دارم ، یکیشون گفت خاله خاطره داره بذارید بیشتر بازی کنه، دیگه هیچی، من ول کن نبوم،  
اونقدر تاب خوردم که حوالی عصر وقتی همه مشغول میوه خوردن بودند و کسی به من توجه نداشت، از اون بالا طناب برید و من زرت افتادم، تا گفتم آخ همه برگشتند و زدند زیر خنده ...

تا من باشم دیگه خاطره بازی نکنم

...........................................

پی نوشت: کوههای این حوالی  پوشیده از جنگل بلوط، ون و ... می باشد ودارای تفرجگاههای بسیار زیبا


 

  • ۱۸۱

کپی ممنوع

  • ۰۸:۵۵

ای کسانی که کپی می کنید، اجازه که نمی گیرید، لااقل به نام خودتان ثبت نکنید...

  • ۲۴۰

به خاطر یک بوسه

  • ۱۰:۵۲

هر وقت میخواهم بوسش کنم میگم فاطمه درسا یه بوس بده تا یه چیزی بهت بدم، اونم لپشو میاره منم یه بوس آبدارمیگریم زبانکده محصلو یه خوراکی از تو کیفم یا کمدم بهش میدم.

دیروز گفتم فاطمه یه بوس بده تا یه چیزی بدم، نه تنها بوس نداد بلکه گفت: خودم یه چیزی پیدا میکنم و رفت سراغ کمدم...تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

  • ۲۰۲

زمانی که اشتباه کردم

  • ۱۰:۰۱
 هوا خیلی سرد بود شوفاژهای هنرستان تقریباً خاموش بودند، بچه ها اصرار می‌کردند بریم بیرون جلوی آفتاب بشینیم، فضای بیرون به هیچ وجه مناسب تدریس نبود، یک کلاس ورزش داشتند و یکی هم بیکار بودند، بعد از کلی اصرار قبول کردم، رفتیم یک گوشه نشستیم، نه می شد تدریس کرد نه هوا گرم بود، بحث را جمع جور کردم و نشستم، بعد گفتند خانم اجازه بده بریم با بچه ها ورزش کنیم باز هم اصرار، من هم قبول کردم و خودم رفتم داخل، دوستم را دیدم که داشت می رفت کارگاه، بهم گفت اگه بیکاری بیا کلاس من، بچه ها را به امان خدا رها کردم و رفتم پیش دوستم، همین زمان هم یکی از دخترها روی زمین میفته و از ناحیه آرنج صدمه میبینه  و از شانس بد هم همون موقع از اداره میایند بازدید، مسئول محترم میپرسه چی شده؟ و خلاصه متوجه می شوند که اینها با من کلاس داشتند و منم حضور نداشتم و حالا معاون و دیگران دربدر دنبال من گشتند و پیدا نکردند، تا زنگ زدند که فلانی کجایی بیا که کارت درآمد. رفتم دفتر وقتی متوجه شدم چی شده، موضوع را توضیح دادم و خدا را شکر توضیحات قانع کننده بود و موضوع رفت سر، سرد بودن فضای مدرسه و قرار شد دستی رو سر شوفاژها بکشند.

این یکی از خاطرات زمانی است که تجربه چندانی برای کلاسداری نداشتم، البته گاهی بد نیست آموزش را به فضای بیرون ببریم مثلا بازدید از یک کتابخانه یا یک موزه و ... که تجربه این کارها را دارم هر چند که مسئولیتش سخت هست ولی از آن زمان به بعد سعی کردم  بچه ها را برای بهره از گرمای آفتاب بیرون نبرم...

  • ۱۸۲

عکس تاریخی با کیفیت!

  • ۱۷:۰۷


خیلی وقت بود  که به بچه های سوم قول داده بودم که برایشان عکس تاریخی ببرم، مدرسه یک کلاس هوشمند داشت که لب تابشو دزد زده بود، لب تاب خودم را بردم و هر چه تلاش کردیم به دستگاه ویدئو پروژکتور وصل نمی شد، بچه ها پیشنهاد دادند که از لب تاب نگاه کنند، عکسها را یکی یکی  توضیح دادم، کم کم اطرافم خلوت شد و فقط یکی ماند، گفتم: این همه اصرار کردید عکس بیارم، چرا نگاه نمی‌کنید؟

 گفتند: خانوم عکس‌ها  کیفیت ندارند.

 گفتم: عکس تاریخیه، اون موقع دوربینها ساده بودند عکس سیاه و سفید می گرفتند.

گفتند: پس خانوم عکسهای خودتان را نشان بدید.



  • ۲۱۹

بستنی عشق است

  • ۱۱:۳۹

دوتا بستنی داشتیم، اون شروع کرد خوردن، منم بستنیمو گذاشتم داخل فریزر که بعداً بخورم، بعد از اینکه بستنیش تمام شد، بدو رفت آشپزخونه و در فریزر را باز کرد و گفت:

« بستنی عشق است»

من:تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 دو روزه دارم فکر می کنم این فسقلی سه ساله اینو از کجا یاد گرفته؟

 

  چند دقیقه الکی مشغولش کردم که بستنیم را فراموش کنه، من فراموش کردم ولی اون فراموش نکرد.

عمه بدجنسی هستم نه؟

...

بلد نیست دکمه ببنده، هر وقت لباس دکمه دار می پوشیم، میگه یکی را باز کنیم تا ببنده، یک ساعت با دکمه ور میره، نمیتونه ببنده بعد میگه خودت ببندش.

یعنی من دوس دارم اون انگشتای کوچیکشو که لاک زرد هم بهش زده، بخورم.زبانکده محصل

  • ۲۴۹

خارج از شهر

  • ۱۰:۱۸

Image result for ‫حمله سگها به ماشین‬‎

 

 

خارج شهر تو محدوه شهرک صنعتی میخواستم دور بزنم، پیچیدم سمت راست که سه تا سگ ولگرد به ماشینم حمله کردند ، سرعت رو کم کردم که بهشون نزنم یهو احساس کردم یکشون را زیر گرفتم، زدم رو ترمز سگها آروم شدند، چند لحظه جرات نکردم حرکت کنم، بعد آرام رفتم جلوتر، از آینه نگاه کردم دیدم هر سه زنده ماندند، دور زدم رفتم اون سمت، پیاده شدم ببینم ماشینم صدمه دیده یا نه، دیدم بله، آقا یا خانم سگه دندانشو رو سپر ماشین کشیده و قشنگ خرابکاری کرده، چند ماه بود که با احتیاط رفت و آمد می کردم که به در و دیوار برخورد نکنم، حالا یک سگ ولگرد همه چی را خراب کرد...

 

 

  • ۱۹۳

امتحان ریاضی

  • ۱۲:۳۱

دیروز امتحان ریاضی هماهنگ استانی بود، دختر زرنگها قیافهاشون درهم بود، از یکی دو تا یواشکی پرسیدم امتحان راحته یا نه؟ گفتند: خیلی سخته، به جای دبیر ریاضی دبیر فیزیک سر جلسه بود، وقتی داشت مثلا راهنمایی میکرد متوجه شدم جواب یکی از سوالها را میگه، یا یه سوال، راه حلش را میگه، زرنگها که گرفتند و نوشتند تنبلها هم گیج بودند متوجه نمی‌شدند.

 پایان جلسه امتحان آمدند پیش همکار و بهش گفتند خیلی کمکمون کردی ما راضی بودیم خدا هم از شما راضی باشه.

 منم که هیچ کمکی نکردم لابد تو دلشون گفتند خدا از خانوم تاریخ راضی نباشه!

  

 

  • ۲۲۴
یا رفیق من لا رفیق له...
Designed By Erfan Powered by Bayan