ابزار وبمستر

گاه نوشته‌های من

یه سه راهی برق

در تعجبم از مدیری که چند صد هزار تومان خرج یه وعده نهار دانش آموزان مدرسه میکنه و میگه از جیب خودم دادم جهت کار خیر، اما حاضر نیست یه سه راهی برق ده هزار تومانی برای کلاس هوشمند مدرسه بگیره!

لبخندی به ایرانسل

هر چند وقت یکبار صبح به محض اینکه گوشیم را روشن میکنم به این پیام :«مشترک گرامی به ایرانسل خوش آمدی» که به خط همراه اول  می آید، مفتخر می شویم.


روزهای شلوغ

صبح ها میرم مدرسه بعد ظهرها هم کلاس ضمن خدمت میرم غروبها میام خسته باید بشینم کارای روز بعد را آماده کنم بالاخره مسابقه انشای نماز را داوری کردم خیلی سخت بود هم کارشناس هم مربی قبل از مسابقه منو توجیه کردند مربی مدرسه ناراحت بود که چرا اونو انتخاب نکردند خب حق داشت اما تعداد بچه ها کم بود و بچه های مدرسه خودمون همه جزئ برترینها بودند.

پیرامون من وخانواده م شایعات زیادی بین همکاران هست مثلا من فرزند شهیدم یا ازدواج کردم و خودم خبر ندارم و اینکه با گذشت زمان این سه سال ماهیت بعضی همکاران برام روشن میشه و چقدر دلم میخواد اینجا نباشم کاش میشد رفت یه جای که کسی کاری به کارت نداشته باشه و آرامشتو به هم نریزند...

،برنامه ها

سه هفته پشت سر هم برنامه مناسبتها را چهارشنبه برگزار می کنند بعد از ترم اول یک هفته زنگ آخر توفیق پیدا کردم برم کلاس. بعضی همکاران از این وضع ناراضی هستند و درسشون خیلی عقب مانده.

مربی پرورشی واقعا سنگ تمام میزاره با وجود اینکه امکانات خیلی کمه اما به بهترین نحو برنامهاشو اجرا کرده و مجری توانایی هم برای اداره هست امروز به مناسبت ایام فاطمیه برنامه داشتیم یه تعدادی از بچه های شیطون رفتند اون جلو نشستند هرهر و کرکر کردن جلو رئیس اداره و حاج آقا و خانمهای که از حوزه آمده بودند هر چه اشاره دادم از رو نرفتند، وقتی روضه شروع شد یکی از این شیطونها خیلی گریه می کرد.

منو برای داوری انشای نماز و صحیفه سجادیه انتخاب کردند تو این موندم چرا من؟ در حالی که عامل اجرایی را نمیشناسم ایشون از کجا منو میشناسه؟

من به عنوان سرگروه برای تاریخ مسابقه علمی گذاشتم و خودم باید سؤالاتش را آماده کنم دو تا مقاله هم فرستادیم گروه استان امیدوارم رتبه کسب کنیم خلاصه این روزها خیلی سرمون شلوغه، کلاس ضمن خدمت هم داریم 

بازدید

امروز رفتیم بازدید سالانه گروه های آموزشی، مثل پارسال، هیچ کار مفیدی نکردیم غیر از پر کردن چند فرم بی ارزش و گرفتن امضا و مهر مدیران مدارس. تنها فایده‌ش این بود که با همکارانی که چند وقت بود ندیده بودم دیدار تازه کردیم.  

چند روزه حس حذف کردن دارم، اکانت تلگرامم را حذف کردم اما فقط سه ساعت دوام آوردم. :)

 

 


روزهای برفی غرب

اینجا غرب کشور چند روزه بارش برف تداوم داره و دو روزه همه مدارس شهرهای برفی از جمله شهر ما تعطیل شده، در بعضی مناطق برای کمک به مردم از تانکها و نفربرهای ارتش استفاده می کنند، زنان باردار روستاهای محاصره شده در برف به کمک ارتش به بیمارستان منتقل شدند، برق بسیاری از مناطق قطع شده و امداد رسانی به کندی صورت میگیرد.


یه مسکن خوب

هر وقت از لحاظ روحی به هم میریزم تنها خوندن رمان یا کتاب تاریخی آرامم میکنه، بیرون رفتن و درد دل کردن، دم نوشها و ... هیچ فایده ای نداشته، خدا را شکر که یه چیزی به این مفیدی مسکن دردم میشه. 

یه دوستی دارم  زمانی میخواست از شوهرش طلاق بگیره همیشه چای کوهی می خورد، می گفت آرامم میکنه یا جیسینگ و رقص و گاهی هم کتاب

شما با چی آرام میشید؟

 

ازدواج های تاریخی

 هفته گذشته چند تا رمان تاریخی معرفی کردم گفتند خانوم اگه عاشقانه هست ما بریم بخونیم اگه نیست وقتمون را تلف نکنیم. دیدم یکی از شاگردها موبایلشو درآورد و شروع کرد به سرچ کردن کتابها، من موندم چقدر به اینها نظارت می کنند احتمالا همشون گوشی آوردند.

دخترها همیشه از بحثهای مربوط به ازدواج استقبال می کنند، هر کلاس هم دو سه تا متأهل داره دیگه یه جورایی همه هوایی شدند، چند روز پیش یکیشون می گفت داریم سوره طه میخوانیم تا برامون خواستگار بیاد.

حالا هر وقت در تدریس به ازدواج های تاریخی اشاره می کنم گوششون چهارتا میشه و سرحال گوش می دهند، مثلا چند روز پیش به ازدواج مصلحتی پادشاه ماد و لیدی اشاره کردم گفتند عههههههه خانوم اصلا به همین خاطر جنگ کردند. یا جنگ کمبوجیه با پادشاه مصر که یکی از بهانه های پادشاه هخامنشی نپذیرفتن  دامادیش توسط پادشاه مصر بود خیلی سر و صدا به پا کرد و به زور غائله را خواباندیم.

ازدواجهای خاندان پهلوی هم که بیشتر از همه چیز برای دخترها لذت بخش است. 

دو تا متن تاریخی دادم که تحلیل کنند دریغ از یک ذره فکر و و اندیشه. ۹۹ درصد همون متن را کپی کردند و یک درصد، کمی فکر کردند که اون هم مورد رضایت نبود. می خوام دو متن تاریخی در مورد ازدواجهای سیاسی بدم بهشون تا تحلیل کنند احتمالا بهترینها را می نویسند :)

 

هوایی برفی

امروز اولین تجربه رانندگیم تو برف شدید بود.

موسیقی مورد علاقت گوش بدی برف پاکن روشن باشه برف شدید بخوره تو شیشه. من عاشق این صحنه بودم...

دستاورد انقلاب

سوال دادم که دستاوردهای انقلاب اسلامی را نام ببرید:

جواب: ایجاد ماهواره برای رفاه و آرامش و آسایش مردم


حساس و زود رنج

 حذف شد

شاگرد اینجوری

از اون شاگردهای که نگاهش انرژی منفی ساطع میکنه، هیچ وقت مستقیم نمیشه نگاهش کرد، امتحان زبان فارسی افتاده بود اون کلاسی که من مراقبش بودم، دبیر مربوطه نبود و ورقه امتحان پر از اشتباه و سؤالاتی که تدریس نشده بود، مدیر بهش زنگ زد جواب نمی داد، مجبور شدم کتاب را باز کنم و بعضی اشتباهات را اصلاح کنم. این شاگرد گیر داده بود به یکی از سؤالات خیلی واضح و مجبور شدم چند بار براش توضیح بدم، در حقیقت جواب می خواست، تا اینکه برگه را تحویل داد و رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت:

خانم میشه برگه را بدید تا سؤالات را بنویسم تو خونه نگاه کنم، خیلی اصرار کرد برگه را دادم و بالای سرش وایسادم که به جواب دست نزنه، اما بعد از نوشتن چند سؤال جواب یکی را سریع تغییر داد، برگه را گرفتم.

بعد آمد پیش مدیر و گفت که من یک بیت از شعر را یادم رفته بنویسم برگه را بده بنویسم، اونم نداد،

رفت خانه و بعد مادرش زنگ زد، باز مدیر قبول نکرد، و بعد از چند دقیقه برگشت مدرسه و دوباره خواهش از مدیر...

تا حالا شاگرد اینجوری دیده بودید؟


یاد یک دوست

نمی دونم چرا بعضی دخترها تا ازدواج می کنند دوستان مجرد را کنار می زنند و جوری رفتار می کنند که انگار غریبه هستند؟

 یه دوستی که دو سال با هم زندگی کردیم، اگر دو روز همدیگرو نمی دیدیم چقدر دلتنگ هم می شدیم. وقتی ازدواج کرد نه تنها بهم خبر نداد بلکه برای عقد و عروسی هم دعوتم نکرد، تازه بعد از عقدش خبردار شدم ازدواج کرده اونم زمانی که تو یک خانه زندگی می کردیم، اوایل ناراحت شدم برای دوستی که دوران ناراحتیش یار غمخوارش بودم اما دوران شادیش یک غریبه... الان که ازش فاصله گرفتم هرزگاهی زنگ میزنه دلم برات تنگ شده بیا ببینمت، اما من هنوز نرفتم.


شاگردان من

چند جلسه قبل با شاگردان هنرستان در مورد ادامه تحصیلشون صحبت می‌کردم که چند نفرشون گفتند خانوادهاشون موافق ادامه تحصیل نیستند، ناگفته نماند که چهره زیبایی دارند، یکیشون گفت که پسر عموش خانواده‌شو تحریک کرده که اجازه ندهند ... بعد همین شاگرد گفت خانم بعضی دوستامون برای طلا و پول ازدواج می کنند، خیلی تعجب کردم و همون لحظه یاد شلوغی دادگاه روبه‌روی خانه مان افتادم که هرزگاهی صدایی دعوای خانواده ها را می شنویم ...

سمانه همون شاگردم که گفتم خودزنی کرد(اینجا) چند روز پیش زنگ زد و از زندگیش راضی نبود و گفت تو فکر طلاق هست که یه جوری خودشو خلاص کنه و بره با همون عشقش زندگی کنه و فقط عشق سابقش را مرد می دونه، خیلی باهش حرف زدم اما هیچ فایده ای نداشت. سمانه راز بیرون رفتنهاش از کلاس به بهانه کتابخانه را هم فاش کرد، گفت با خودم موبایل می آوردم و تو کتابخانه قایم می کردم، حتی کلیپس بچه ها را هم می برده اونجا تا دست معاون مدرسه نیفته.


 

رمز

سلام رمز قبلی باز نشد تغییرش دادم.

اسم خاص

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

این مدت

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برگ دیگری از زندگی

 حذف شد

مادربزرگ

مادربزرگ هم به دیار باقی شتافت.

وقتی مدیر می شوم

دیروز مدیرمون جلسه داشت، مدرسه را به من سپرد کار خاصی نبود انجام بدم جز این که طرح همیار معلم و لیست مستمر ماهانه بدم به همکاران که تکمیل بکنند، سرایدار هم نبود سماور روشن کردم که برای زنگ اول چای درست کنم اما هر چه منتظر شدم جوش نیامد، منصرف شدیم و چای را موکول کردیم به زنگ دوم، زنگ دوم هم خودم با سوم انسانی کلاس داشتم، وقتی رفتم کلاس بچه ها گفتند آب سماور را ما خالی کردیم...

درس اول اینکه وقتی مدیر شدم همیشه در آبدارخانه را کلید کنم.

دسته کلید مدیر تو دستم بود تو دسته کلید یه چیزی شبیه ریموت ماشین بود، کنجکاو شدم که ببینم چیه؟ یکی از دکمه ها را فشار دادم، فشار دادن همان و صدای آژیر دزد گیر مدرسه همان، اونم در حالی که همه کلاس بودند، فورا یه دکمه دیگه را زدم خاموش شد.

Designed By Erfan Powered by Bayan