یه مسکن خوب

  • ۱۶:۵۶

هر وقت از لحاظ روحی به هم میریزم تنها خوندن رمان یا کتاب تاریخی آرامم میکنه، بیرون رفتن و درد دل کردن، دم نوشها و ... هیچ فایده ای نداشته، خدا را شکر که یه چیزی به این مفیدی مسکن دردم میشه. 

یه دوستی دارم  زمانی میخواست از شوهرش طلاق بگیره همیشه چای کوهی می خورد، می گفت آرامم میکنه یا جیسینگ و رقص و گاهی هم کتاب

شما با چی آرام میشید؟

 

  • ۱۱۱

ازدواج های تاریخی

  • ۱۵:۱۹

 هفته گذشته چند تا رمان تاریخی معرفی کردم گفتند خانوم اگه عاشقانه هست ما بریم بخونیم اگه نیست وقتمون را تلف نکنیم. دیدم یکی از شاگردها موبایلشو درآورد و شروع کرد به سرچ کردن کتابها، من موندم چقدر به اینها نظارت می کنند احتمالا همشون گوشی آوردند.

دخترها همیشه از بحثهای مربوط به ازدواج استقبال می کنند، هر کلاس هم دو سه تا متأهل داره دیگه یه جورایی همه هوایی شدند، چند روز پیش یکیشون می گفت داریم سوره طه میخوانیم تا برامون خواستگار بیاد.

حالا هر وقت در تدریس به ازدواج های تاریخی اشاره می کنم گوششون چهارتا میشه و سرحال گوش می دهند، مثلا چند روز پیش به ازدواج مصلحتی پادشاه ماد و لیدی اشاره کردم گفتند عههههههه خانوم اصلا به همین خاطر جنگ کردند. یا جنگ کمبوجیه با پادشاه مصر که یکی از بهانه های پادشاه هخامنشی نپذیرفتن  دامادیش توسط پادشاه مصر بود خیلی سر و صدا به پا کرد و به زور غائله را خواباندیم.

ازدواجهای خاندان پهلوی هم که بیشتر از همه چیز برای دخترها لذت بخش است. 

دو تا متن تاریخی دادم که تحلیل کنند دریغ از یک ذره فکر و و اندیشه. ۹۹ درصد همون متن را کپی کردند و یک درصد، کمی فکر کردند که اون هم مورد رضایت نبود. می خوام دو متن تاریخی در مورد ازدواجهای سیاسی بدم بهشون تا تحلیل کنند احتمالا بهترینها را می نویسند :)

 

  • ۱۰۷

هوایی برفی

  • ۱۷:۳۵

امروز اولین تجربه رانندگیم تو برف شدید بود.

موسیقی مورد علاقت گوش بدی برف پاکن روشن باشه برف شدید بخوره تو شیشه. من عاشق این صحنه بودم...

  • ۱۰۷

دستاورد انقلاب

  • ۱۵:۰۳

سوال دادم که دستاوردهای انقلاب اسلامی را نام ببرید:

جواب: ایجاد ماهواره برای رفاه و آرامش و آسایش مردم


  • ۱۳۲

حساس و زود رنج

  • ۱۱:۴۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۳۷

شاگرد اینجوری

  • ۲۰:۳۴

از اون شاگردهای که نگاهش انرژی منفی ساطع میکنه، هیچ وقت مستقیم نمیشه نگاهش کرد، امتحان زبان فارسی افتاده بود اون کلاسی که من مراقبش بودم، دبیر مربوطه نبود و ورقه امتحان پر از اشتباه و سؤالاتی که تدریس نشده بود، مدیر بهش زنگ زد جواب نمی داد، مجبور شدم کتاب را باز کنم و بعضی اشتباهات را اصلاح کنم. این شاگرد گیر داده بود به یکی از سؤالات خیلی واضح و مجبور شدم چند بار براش توضیح بدم، در حقیقت جواب می خواست، تا اینکه برگه را تحویل داد و رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت:

خانم میشه برگه را بدید تا سؤالات را بنویسم تو خونه نگاه کنم، خیلی اصرار کرد برگه را دادم و بالای سرش وایسادم که به جواب دست نزنه، اما بعد از نوشتن چند سؤال جواب یکی را سریع تغییر داد، برگه را گرفتم.

بعد آمد پیش مدیر و گفت که من یک بیت از شعر را یادم رفته بنویسم برگه را بده بنویسم، اونم نداد،

رفت خانه و بعد مادرش زنگ زد، باز مدیر قبول نکرد، و بعد از چند دقیقه برگشت مدرسه و دوباره خواهش از مدیر...

تا حالا شاگرد اینجوری دیده بودید؟


  • ۱۲۷

یاد یک دوست

  • ۱۶:۲۶

نمی دونم چرا بعضی دخترها تا ازدواج می کنند دوستان مجرد را کنار می زنند و جوری رفتار می کنند که انگار غریبه هستند؟

 یه دوستی که دو سال با هم زندگی کردیم، اگر دو روز همدیگرو نمی دیدیم چقدر دلتنگ هم می شدیم. وقتی ازدواج کرد نه تنها بهم خبر نداد بلکه برای عقد و عروسی هم دعوتم نکرد، تازه بعد از عقدش خبردار شدم ازدواج کرده اونم زمانی که تو یک خانه زندگی می کردیم، اوایل ناراحت شدم برای دوستی که دوران ناراحتیش یار غمخوارش بودم اما دوران شادیش یک غریبه... الان که ازش فاصله گرفتم هرزگاهی زنگ میزنه دلم برات تنگ شده بیا ببینمت، اما من هنوز نرفتم.


  • ۱۲۰

شاگردان من

  • ۱۷:۱۶

چند جلسه قبل با شاگردان هنرستان در مورد ادامه تحصیلشون صحبت می‌کردم که چند نفرشون گفتند خانوادهاشون موافق ادامه تحصیل نیستند، ناگفته نماند که چهره زیبایی دارند، یکیشون گفت که پسر عموش خانواده‌شو تحریک کرده که اجازه ندهند ... بعد همین شاگرد گفت خانم بعضی دوستامون برای طلا و پول ازدواج می کنند، خیلی تعجب کردم و همون لحظه یاد شلوغی دادگاه روبه‌روی خانه مان افتادم که هرزگاهی صدایی دعوای خانواده ها را می شنویم ...

سمانه همون شاگردم که گفتم خودزنی کرد(اینجا) چند روز پیش زنگ زد و از زندگیش راضی نبود و گفت تو فکر طلاق هست که یه جوری خودشو خلاص کنه و بره با همون عشقش زندگی کنه و فقط عشق سابقش را مرد می دونه، خیلی باهش حرف زدم اما هیچ فایده ای نداشت. سمانه راز بیرون رفتنهاش از کلاس به بهانه کتابخانه را هم فاش کرد، گفت با خودم موبایل می آوردم و تو کتابخانه قایم می کردم، حتی کلیپس بچه ها را هم می برده اونجا تا دست معاون مدرسه نیفته.


 

  • ۱۲۳

رمز

  • ۱۵:۵۳

سلام رمز قبلی باز نشد تغییرش دادم.

  • ۱۲۳

اسم خاص

  • ۱۵:۴۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۱۷

این مدت

  • ۱۱:۲۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۵۰

برگ دیگری از زندگی

  • ۱۶:۱۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۸۱

مادربزرگ

  • ۲۱:۲۸

مادربزرگ هم به دیار باقی شتافت.

  • ۱۵۴

وقتی مدیر می شوم

  • ۲۱:۲۲

دیروز مدیرمون جلسه داشت، مدرسه را به من سپرد کار خاصی نبود انجام بدم جز این که طرح همیار معلم و لیست مستمر ماهانه بدم به همکاران که تکمیل بکنند، سرایدار هم نبود سماور روشن کردم که برای زنگ اول چای درست کنم اما هر چه منتظر شدم جوش نیامد، منصرف شدیم و چای را موکول کردیم به زنگ دوم، زنگ دوم هم خودم با سوم انسانی کلاس داشتم، وقتی رفتم کلاس بچه ها گفتند آب سماور را ما خالی کردیم...

درس اول اینکه وقتی مدیر شدم همیشه در آبدارخانه را کلید کنم.

دسته کلید مدیر تو دستم بود تو دسته کلید یه چیزی شبیه ریموت ماشین بود، کنجکاو شدم که ببینم چیه؟ یکی از دکمه ها را فشار دادم، فشار دادن همان و صدای آژیر دزد گیر مدرسه همان، اونم در حالی که همه کلاس بودند، فورا یه دکمه دیگه را زدم خاموش شد.

  • ۱۴۳

آناهیتا

  • ۱۷:۲۰

آناهیتا دختر خنده رو و شیطونی بود، از آن شاگردهای بود که گاهی درس میخواند و گاهی هم نمی خواند، یک بار که درس نخوانده بود بهش گفتم: تو که دختر پر انرژی و شادابی هستی، چرا درس نمیخوانی، مثل همیشه خندید و رفت نشست، از آن روز به بعد بود که کم کم بهم نزدیک شد و متوجه شدم این دختر خنده رو زندگی خیلی سختی داشته، آناهیتا پدرش معتاد بود، مادرش طلاق میگیره و میره شوهر میکنه، نه آناهیتا و نه هیچ کس دیگر از مادرش خبر نداشت، پدرش هیچ وقت ترک نکرد و از او هم خبری در زندگی آناهیتا نبود، آناهیتا در بچگی به پرورشگاه سپرده میشه، و بعد از 18 سالگی از پرورشگاه بیرون میاد، سنش از همه همکلاسیها بیشتر بود، او حالا با خانواده عمویش زندگی می کرد، زن عمویش مریض بود و تمام کارهای خانه را آناهیتا انجام میداد و در کنار این همه کار اگر وقت می‌کرد درس هم می‌خواند، بعد از این درد دلها بود که معنی لبخندهای آناهیتا را بعد از جواب ندادنهایش فهمیدم، همان سال به مناسبت روز معلم یک هدیه کوچک برایم آورد، معمولا جلوی شاگردها کادو را باز نمی کنم آما آناهیتا اصرار کرد باز کنم، دیوان جیبی فروغ بود، خیلی خوشحال شدم بهش گفتم این بهترین هدیه ای است که گرفتم، من اشعار فروغ را خیلی دوس دارم، گفت: جدی؟  باورش نمی شد هدیه اش منو خوشحال بکنه، مثل همیشه لبخند زد ونشست...

                                                            

  • ۱۵۵

وبلاگ یک منبع تاریخی

  • ۱۷:۴۸

وبلاگها آیینه تمام نمای زندگی اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی مردم هستند و در آینده نه چندان دور می تواند کاربرد تاریخی فروان داشته باشند. هر صفحه می تواند یک سند مجازی باشد که روزی گره از کار تحقیقی یک پژوهشگر باز کند. خیلی از دوستان وبلاگهای زیبایی دارند و بعد از مدتی وقت یا حوصله بروز کردن آن را ندارند و اقدام به حذف می‌کنند، بارها شاهد بودیم که وبلاگهای زیبایی که مدت زمان زیادی صرف نوشتن آن شده با یک کلیک آرشیو آن را منهدم کردند، می خواستم از دوستان خواهش کنم بروز نمی‌کنید حداقل آرشیو مطالب را دست نزنید، بگذارید برای نسلهای آینده بماند.
  • ۲۰۰

شاگرد ساده

  • ۱۰:۴۵

من: در حال توضیح کارکردهای تاریخ در حالی که وقت زیادی ندارم و سعی میکنم بحث را خوب جمع کنم.

شاگرد : خانم یه سؤال بپرسم؟( ید طولانی در پرسیدن سؤالهای چرت داره)

من: اگه غیر درسیه بذار برای بعد، وقت نداریم

شاگرد: نه خانوم اتفاقا مربوط به همین بحثه

من: بفرمایید

شاگرد: خانم شما با ما میاید اردوی راهیان نور؟؟

نمی دونم با این شاگرد چکار کنم از روی عمد این کار نمیکنه، یه جور سادگی خاص داره، نمیتونم تنبیهش کنم، نصیحتش هم میکنم کارساز نیست. 


  • ۱۵۶

روزگار مهربان بمان!

  • ۱۶:۲۶

  دیروز وقتی بیدار شدم متوجه شدم سرما خوردم و اصلا نمی تونم برم مدرسه با این حال رفتم، نفهمیدم سه زنگ چه جور پشت سر گذاشتم، سر راه رفتم اداره و مستقیم رفتم بازرسی تا از مدیر که حاضر نیست به خودش زحمت بده و برنامه را درست کنه شکایت کنم بعد از توضیحات مسئول مربوطه بهش زنگ زد، تن صداش بالا بود شنیدم میگفت برنامه را میارم اداره اگه تونستید خودتون درست کنید مسئول بهش گفت: شما مدیر شدید که این کارها را انجام بدید دیگه نفهمیدم چی گفت. بعد از اینکه قطع کرد بهم گفت برو خونه اون موظفه برنامه را درست کنه. وقتی داشتم میامدم معاونت پشتیبانی را که از آشناهامون هست دیدم بهم گفت: بیا برای مدیریت درخواست بنویس! البته گفت خیلی ها درخواست نوشتند، منم گفتم عاشق تدریس هستم و دوس دارم کنار دانش ‌آموز باشم از مدیریت خوشم نمیاد و با روحیه‌ام سازگارنیست.
این روزها دوباره روی آوردم به کتاب خوندن، خیلی وقت بود تعطیلش کرده بودم. کتابخانه گوشیم پر کردم از کتابهای مورد علاقه تاریخی، زندگینامه، سفرنامه، رمانهای تاریخی و غیر تاریخی، ادبی، روانشناسی و...  1760 پی دی اف دارم.
زندگی بهتر شده و روزگار کمی مهربان تر
...


  • ۱۴۲

نتونستم کاری کنم

  • ۱۷:۵۲

معدلش 19/90 شده بود و دوست داشت رشته تجربی انتخاب کند تا پزشک شود.  تنها مدرسه نزدیک روستایشان رشته تجربی ندارد او ناچارعلوم انسانی را انتخاب کرده است، با او صحبت کردم که اگر مشکل هزینه سرویس دارد با خیرین صحبت کنم تا هزینه را جور کنند اما می گفت شرایطش جور نیست و تنهایی نمی تواند با سرویس رفت و آمد، کند، حالا تنها دل خوشی او این است که دانشگاه فرهنگیان قبول شود تا در آینده معلم شود.


  • ۱۵۸

مخابرات دزد

  • ۱۸:۳۴

روزهای سخت رفتند با آمدن مهر انگار زندگی روال دیگری پیدا کرد، هر چند که هنوز مشکلاتی هست ولی نسبت به قبل اوضاع  بهتر شده، این هفته سه روز رفتم سر کار، همون مدیری که همیشه با اون مشکل داریم امسال برنامه منو طوری چیده که با مدرسه دیگه تداخل پیدا کرد، دقیقا همون روزهای که گفتم برای من تدریس نذاره، همون روز گذاشته و با کمال احترام میگه برو این ساعات را حذف کن و هنر بگیر، منم بهش گفتم خیالت راحت باشه که این کار را هرگز نخواهم کرد این مشکل برنامه شماست نه من. یکی دیگه از مدیرا میره مرخصی و برای جانشینی ایشان یک بگیر و ببندی راه افتاده که دیدنی و شنیدنی است، چند نفر به من گفتند شما بگیر، منم گفتم تدریس را بیشتر دوس دارم کارهای انجام میدم که ازش لذت ببرم.

سه ماه پیاپی مخابرات هزینه ای تحت عنوان خدمات مبتنی بر محتوا(همون پیام تبلیغاتی) دریافت میکنه، میزنه به جیب هیچ کس هم صداشو در نمیاره من که این سه ماه قبضشو پرداخت نکردم رفتم مخابرات کسی جوابگو نبود، یه پیرمردی آمده بود که از قبض شصت تومانی، چهل و دو تومانش همین تبلیغات بود و می گفت نمی تونم پرداخت کنم برام قسطی کن، خدا برای کسی نسازه که این جوری حق ملت را به جیب میزنه الهی آه من که هیچ آه اون پیرمرد بگیردشون.

  • ۱۳۳
۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۹ ۱۰ ۱۱
یا رفیق من لا رفیق له...
Designed By Erfan Powered by Bayan