دعای عرفه در مرز

  • ۲۳:۱۵

امروز برای دعای عرفه رفتیم مرزخسروی، نزدیک ترین نقطه جغرافیایی به کربلا

این سنت را سید علی اکبر ابوترابی بنیاد گذاشته زمانی که مسیر کربلا بسته بود و الان این سنت ادامه دارد.

تو صف نماز جماعت یه خانمی صف جلوی ما با کفش نماز می خواند:) هوا خیلی گرم بود و تا حالا گرمایی اینجوری را تجربه نکرده بودم، مجبور شدم گوشی را خاموش کنم، هر چه هم یخ میگرفتیم زود آب میشد. 

به یاد همه دوستان وبلاگی بودم و برای همه دعا کردم.

گاه نوشته های دریا فرا رسیدن عید قربان را به همه همراهانش تبریک می گوید.


  • ۶۴

بایدها

  • ۱۹:۵۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۶۳

پست جدید

  • ۱۹:۴۸

به امید خدا سال جدید تحصیلی را با پست مدیریت شروع می کنم، مدیریت یک دبیرستان 4 کلاسه در روستا، در حال حاضر مشغول بستن برنامه هفتگی دروس هستم، فردا هم برای اولین بار میرم مدرسه ببینم اوضاع چطوره، دهه سوم شهریور مدرسه را تحویل میگیرم. اولش استرس داشتم اما بعد از شروع نوشتن برنامه استرسم از بین رفت، الان حس خوبی دارم، اصرار اداره و تمایل به تجربیات جدید باعث شد قبول کنم. ان شاءالله در مسیر جدید موفق عمل خواهم کرد.


  • ۸۰

از اولین ها

  • ۱۸:۰۰

عزت ملک‌ خانم یا اشرف‌السلطنه نخستین زن مطبوعاتی تاریخ ایران. متولد کرمانشاه است و در زمان ناصرالدین شاه میزیسته است. این عکس هم توسط او گرفته شده.
او همسر حسن خان صنیع الدوله (اعتماد السلطنه‌) بود که به اتفاق در 25 سال زندگی مشترک با 9 نشریه همکاری کرد. همچنین میتوان او را به عنوان اولین زن عکاس ایرانی نیز نام نهاد.








  • ۹۳

مدیریت آیا؟

  • ۱۸:۴۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۷۰

بلوار

  • ۱۲:۰۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۹

با تمام قوا

  • ۱۱:۳۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۵۰

دیروز رفتم کانون

  • ۱۰:۵۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۵۵

کمی درد دل

  • ۱۷:۵۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۹

ژن خاص

  • ۰۱:۰۸

چیزهای شبیه بشقاب پرنده بودند، اصلا بشقاب پرنده بودند از آسمان آمدند پایین یادم نیست چند تا بودند دو تاشون نزدیک آمدند و یکیشون گفت: آمدیم تو را با خودمون ببریم تو یک ژن خاص دارید، نیروی جاذبه داشتند و منو به طرف خودشون جذب کردند، ترسی نداشتم هم دلم می خواست برم هم نمی خواست، هم حس خوب داشتم هم دلتنگی، اینها فقط چند ثانیه اتفاق افتاد و با خوندن آیه الکرسی نیروی جاذبه قطع شد.

 وقتی بیدار شدم به این فکر کردم که تنها ژن خاصی که دارم و خیلی ها خوش ندارند علاقه وافر به تاریخ و آثار تاریخی است. اینجا که کسی قدر ما را نمی دونه ولی اون فضاییها شاید...


  • ۹۸

هم اکنون یک آدم احمق در بلاک لیست قرار گرفت

  • ۰۹:۵۷

هر دقیقه بحث کردن با آدم احمق یکسال از عمر انسان می‌کاهد.

  • ۸۷

کلاس زبان

  • ۱۸:۴۳

یکی از دخترهای که میاد کلاس از اونهایی هست که برای استخدام دولتی شرکت کرده و همیشه زبان کار نمیکنه و معمولا از رو دست من مینویسه و جواب میده، نمی دونم هدفش از آمدن کلاس چیه؟

دیروز معلم زبان یه سوالی داده بود که آیتم مورد علاقه خود را بنویسید و توصیف کنید. من ماشین را نوشتم ازم پرسید منظورش از این چیه گفتم میگه مال کدام کشوره.

 دیدم داره از رو دست من مینویسه.

 گفتم: این آیتم مورد علاقه منه

گفت: فهمیدی از رو دستت می نویسم؟

یه تغییراتی توش داد و موقع جواب دادن، گفت آیتم مورد علاقه من ماشینه و ساخت تبریزه.

معلم زبان گفت اونجا فقط تراکتور سازی داره پس می خوای تراکتور بخری؟

گفت: نه من می خوام تویوتا کمری بخرم.

  • ۱۲۲

نوترینو

  • ۱۷:۰۳

سلام 

کسی از اینترنت نوترینو استفاده میکنه؟ مزایا و معایبش را میخوام بدونم سرچ کردم چیزی پیدا نکردم. برای امتحان از اپلیکیشن همراه اول یک گیگ خریدم سرعتش خوب بود اما سایتهای خارجی و اینستاگرام را باز نکرد. قصد دارم مودم همراه نوترینو بخرم اگه سایت خارجی باز نمیکنه که نخرم.

اگر کسی در این زمینه اطلاع داره راهنمایی کنه ممنون میشم.

  • ۹۸

آچار چرخ

  • ۱۰:۲۰

زمانی که ماشین خریدم، غیر از جک و لاستیک زاپاس، هیچ وسیله یدکی نداشت، ایران خودرو بر خلاف سایپا جعبه ابزار و سرویس اولیه نداره، مدتی بود به خودم می گفتم برم آچار چرخ بخرم یه وقت نکنه تو مسیر گرفتار بشم، یه بار با همکاران رفتیم یکی از بازارچه های مرزی، یه آچار گرفتم، وقتی امتحانش کردم دیدم بهش نمیخوره علی رغم اینکه به فروشنده تاکید کردم آچار ال نود بده اما آچار نیسان گاوی داده،evil smiley  اونم به خاطر ده تومان ناقابل...

چند روز پیش رفتم بازار، ماشینم را هم بردم که دیگه این بار آچار خودشو بخرم، تقریبا نامید شدم چون هر جا رفتم گفتند نیست، تا اینکه آدرس شخصی را دادند که خودش ال نود داشت، مغازه را پیدا کردم ایشون هم گفتند ندارند، اما ال نود، خودش آچار چرخ داره، گفت: من ماشینم را صفر خریدم، آچار داره، رفتیم دیدم بله آچار داره، گفت: حتما مال شما هم داره اگه صفر خریدی

خلاصه رفتیم جای پارک ماشین و صندوق عقب را باز کردم دیدم بله آچار داره نصب شده رو بدنه ماشین، مشکی رنگ با روکش پلاستیکی.

حالا من دو ساله ماشین خریدم، بارها و بارها صندوق عقب را تمیز کردم، نمی دونم چرا تا حالا ندیده بودم، البته بدنه داخل جعبه روکش مشکی داره، آچار هم مشکی رنگ، شاید همین باعث شده توجه نکنم، اما روکش پلاستیکی چه؟ bored smiley

فروشنده خیلی تعجب کرد، خودم هم خیلی خجالت کشیدم...

 

  • ۱۸۲

برنامه های تابستان

  • ۲۰:۳۴

تصمیم گرفتم از تعطیلات تابستان استفاده کنم عمر را با دنیای مجازی و خواب هدر ندم، کلاس زبان میرم، میخوام زبانم را تقویت کنم، چند تا رمان خوندم، از کتابخانه چند تا رمان دیگه امانت گرفتم و میخوام کتابهای اساسی رشته و گرایشم را هم دوباره مرور کنم. با این حال باز وقت اضافه میارم پاییز و زمستان را ورزش می کردم ولی بهار و تابستان گرایش به ورزش ندارم هر چند گاهی میرم پیاده روی اما کافی نیست.

زبان را از صفر شروع می کنم نمیدونم درسته یا نه؟ می خواستم تافل برم با استاد زبان مشورت کردم گفت از مکالمه بزرگسال شروع کنم، من مدرک تافل را باید بگیرم. شاید کلاس مکالمه و تافل را با هم برم.

مدیرمون زنگ زد و ازم خواست در برگزاری امتحان نمونه دولتی کمکشون کنم هر چند نمی خواستم صبح جمعه مدرسه باشم اما خوب این مدیرمان را دوسش دارم و میخوام بهش کمک کنم هر چند هزینه ای هم پرداخت نمی کنند.

هزینه فعالیت سرگروهی امسال بیست تومان دادند، در حالی که سالهای قبل هیچی پرداخت نکردند آموزش و پرورش دست و دلباز شده، به هر حال یک مو از خرس کندن غنیمته


  • ۸۶

میشه عنوان ننویسم بلاگ جان؟

  • ۱۶:۵۳

از عجایب روزگار هم یکی این بود که مادرم برای عقد دو تا عروسش دو تا گردنبند به قیمت بالای دو میلیون تومان گرفت، اما برای دو تا دوخترش از خودشون پول گرفت همونو کادو داد.bored smiley

..............

فاطمه درسا اخیرا کلمات زشتی مثل بی تربیت، عوضی، تف یاد گرفته، بهش میگم فاطمه تف نگو میگه باشه نمیگم فقط میگم بی تربیت

امروز هم رفته راهپیمایی، کنتورش افتاده رو مرگ بر امریکا و مرگ بر اسرائیل

  • ۱۲۲

من به استواری تاریخ سرزمینم گام بر می دارم

  • ۲۳:۱۸

بخوانیم این جمله در گوش باد

چو ایران نباشد تن من مباد

وطنم تسلیت!


  • ۱۱۲

ای بابا اینم همش عنوان میخواد، دیگه عنوان ندارم :)

  • ۱۱:۰۴
دارم برگه‌های امتحان را تصحیح می‌کنم، به برگه‌ی یکی از همون دخترهای که نامزد دارد، می‌رسم، جوابها را یکی یکی می‌خونم، سوال جا خالی، قلمرو ساسانیان را چه می نامیدند؟ نوشته: «اوزان» چه ربطی داره، نمی دونم، شیوه غیر متمرکز حکومت اشکانیان را «ساسانیان» می داند، اینکه اولین بار کدام منبع به مادی‌ها اشاره دارد، را منبع «نفت» نوشته...
به سؤال نهم می رسم، نوشته: « خانم شما را التماس می کنم تو را به خاک شهیدان قصمد میدهم کمکم کن به خدا زیاد تاریخ خواندم ولی نمی دانم چرا یادم رفت، تو را به خدا خانم پیش نامزدم سر به پایینم نکن من فقط امسال میام مدرسه...»
جواب سؤال سیزده را هم همین جملات نوشته بعلاوه دعا برای خودم و خانواده م.
آخه من به برگه سفید چه جوری 7 نمره کمک کنم تا ده بشه ؟؟؟ 
  • ۱۶۶

حرف آخر

  • ۰۹:۵۵

  • ۹۲

عنوان ندارم...

  • ۱۷:۱۶

علی رقم اینکه دوس نداشتم تو انتخابات برای کسی تبلیغ کنم یا هوادار کسی باشم بنا به دلایلی برای پسر خاله ام تبلیغ کردم و ایشان نفر سوم شدند، هر چند روز جشنش تشکر کرد اما دیشب هم توی تلگرام دوباره تشکر کردند و گفتند من به مشاوره شما نیاز دارم برای کمیسیون آموزش به شما زحمت میدهیم، به خودم گفتم مگر شورای شهر کمیسیون آموزش دارد؟ سرچ کردم دیدم بله همچین چیزی هست.  به هر حال بهش گفتم اگه از من کاری بربیاد دریغ نمی کنم، امیدوارم بتونم مفید باشم. پسر خاله منتخب مردم، برادر همان پسر خاله سمج هستند که قبلا ذکر خیرش بود، البته پستهای مربوط به ایشان را حذف کردم و دوستان قدیمی که بعضی‌ها هنوز اینجا را می‌خوانند ایشان را می‌شناسند.

  • ۱۲۱

دریا بهر آرامش از ساحل گریزان شد...

  • ۱۷:۳۸
 
  • ۱۰۴

رؤیای بی تو

  • ۱۷:۰۶
 
  • ۱۲۳

جای خیلی دورم آرزوست

  • ۱۹:۱۱
امتحانات شروع شده و مدیران تلاش زیادی کردند که برام مراقبت خارج از وظیفه بگذارند اما قبول نکردم، اگر کوتاه بیام ترمهای بعد تکرار میشه، من اینها را خوب می شناسم نباید به اسم همکاری چیزی خارج از وظیفه در مقابلشان قبول کنیم. قبلا این کارو کردم فکر کردند وظیفه است و بدتر هم شد و حتی کارهای اداری را هم تحمیل می کردند.
همون مدیری که همیشه اذیت میکنه نزدیک بود زندگی یکی از همکاران را به هم بریزه، فضای آموزشی به شدت آلوده به سخن چینی و ریاکاری را داریم تحمل می کنیم، کاش می شد رفت جای خیلی دور و هیچ کدام از این آدمها را هیچ وقت نمی دیدم...
این مدت اتفاقات زیادی افتاد اما حوصله نوشتن ندارم، پسرخاله ام و نوه عمه ام شورای شهر شدند و جشن گرفتند. من جایی رأی دادم که بی شعوری و بی فرهنگی، محیطی کاملا وحشیانه ایجاد کرده بود طوری که نیروی انتظامی از شوکر و گازاشک آور استفاده می کرد و با شکستن شیشه ها به مسجد جامع و مساجد بی حرمتی شد...

  • ۹۵

حافظه تاریخی

  • ۱۹:۴۵

استادم که یکی از اساتید برجسته کشور هست اعلام کرده که ایران در بزنگاه حساس تاریخی قرار گرفته، هر کس الفبای تاریخ را بداند و حافظه تاریخی داشته باشد باید به فلان کس رأی بدهد.

نمی دونم چرا حافظه تاریخی من یه چیز دیگه میگه، نکنه من حافظه تاریخی ندارم!! 

...............

دیشب بارون میبارید، فاطمه درسا که از پنجره بیرون را نگاه میکرد، گفت: عمه ماشینت خیس شد، گفتم اشکال نداره، گفت: پس با چی میری مدرسه ؟؟؟

............

امروز سر کلاس سوتی دادم یه سوتی تاریخی، خیلی بد شد خیلی بد :(((

  • ۱۴۹

ایستگاه تبریک

  • ۰۷:۱۲

حضرت امیر(ع) فرمودند:


از جای خود برای پدر و معلمت برخیز،

اگر چه فرمانروا باشی.


روز معلم را به فرهنگیان عزیز تبریگ می گویم. 


  • ۱۶۳

درسا نوشت

  • ۱۸:۳۱

من فقط با ماشینم دوچرخه اش را آوردم خانه، حالا مفتخر شدم به جواب این سؤال که: « کی برایت دوچرخه خریده است؟»

  • ۱۰۷

وقتی دلتنگ می شوی

  • ۱۲:۰۹

وقتی دلت برای کسی تنگ می شود ...بهار به تو می خندد، پاییز دردت را عمیق‌تر می‌کند، تابستان برایت دفترچه خاطرات می‌شود و زمستان تو را در برهوتی رها می کند و فراموش می کنی خود را...

  • ۱۳۵

من دیگه حرفی برای گفتن ندارم

  • ۱۶:۵۶
زنگ تفریح زدند و همه همکاران تو دفتر در حال گفتگو هستند، می خواهم بدونم نظرشون نسبت به روز مرد چیه؟
می پرسم: خانمها کادوی روز مرد چی میگیرید؟
اولین کسی که نظرشو میگه، خانم مدیر هست.
مدیر: « کادو؟ من زهر عقرب گرفتم ریختم تو شیشه بدم بهش »


  • ۱۱۸

مراحل اعلان خبر ازدواج در پروفایل تلگرام

  • ۱۸:۵۳

هر کدام از دوستان و همکارانم که ازدواج کردند در تلگرام به شیوه خاصی این خبر مسرت بخش را اعلام کردند:

شیوه ها را به چند مرحله تقسیم می کنیم: ۱- حرف اول انگلیسی نام زوجین به طرق گوناگون، ۲-عکس حلقه ها،۳- برای خانمها  عکس شوهرانشان بدون اینکه عکسی از خود بگذارند.

یکی کنار سواحل زیبای مازندران با سنگ ریزه حرف انگلیسی اول اسم خودش و نامزدش را نوشته و بعد از مدتی عکس دستهای حلقه پوشیده در کنار دسته گلشون بود. این یعنی عقد کردند.

یکی دیگه حلقه را که اسم هر دو به انگلیسی روش حک شده بود گذاشته بود. به همین اکتفا کرده بود.

یکی دیگه نوشت:« ممنون که هستی همسرم» و بعد عکس خودشان

یکی دیگه هم نوشت:

  ...F & N together for ever بعد هم حلقه ها و بعد عکس نامزدش

ان شاءالله همگی خوشبخت باشند. 



  • ۶۹۵

اولین روز کاری ۹۶

  • ۲۲:۵۵

امروز اولین روز کاری سال جدید من بود، شروع خوبی بود تا ساعت ۱۰ صبح بعدش روزم به طرز افتضاحی خراب شد الان حالم خراب است شاید بعدا آمدم تو همین پست در موردش نوشتم.

  • ۱۱۷

خوشبختی از آن من می شود

  • ۱۵:۲۸

حذف شد

  • ۱۶۹

روز جهانی هواشناسی

  • ۱۴:۵۰

امروز روز جهانی هواشناسی است، این روز را باید به برادرم تبریک بگم، که نه هواشناس بلکه دبیر شیمی هست اما به هواشناسی علاقه وافری دارد، یادم هست اولین روزهای که سرو کله‌ی اینترنت تو خونه ی ما پیدا شد به خاطر هواشناسی بود، من هیچ وقت گزارشهای هواشناسی را نگاه نمیکنم، گزارش دقیق را از برادرم میگیرم و می دونم دقیقا روزهای آینده، چه  روزهای بارندگی داریم، گزارشهای دقیق که منم با اطمینان روز بعد به همکارانم اطلاع میدم گاهی وقتها به خونه ما زنگ میزنند و هوای روزهای آینده را می‌پرسند. یه وبلاگ هواشناسی داشت که به مدد بلاگفا از بین رفت، هواشناسی استان اون وبلاگ را دیده بود و به مرکز هواشناسی فرا خوانده شد. 

من که عاشق طبیعت هستم، اما بارندگی های اخیر هنوز اجازه نداده دل سیر بگردیم. با این حال بیشتر مردم با بر پا کردن چادرهای هلال احمری زیر باران لذت می برند.



  • ۱۵۸

سال نو

  • ۱۳:۵۴

گاه نوشته های دریا، فرا رسیدن سال نو و جشن باستانی نوروز را به همه همراهانش تبریک و تهنیت عرض می‌کند.

بهارتان دل انگیز!

ایام به کام

  • ۱۸۴

دعا

  • ۱۶:۲۲

دعای خواهرزاده ام تو کتابش برای پدر و مادر:

خدایا در راه کار شر به پدر و مادرم کمک نکن! 

  • ۱۶۲

من و معاون مدرسه

  • ۰۷:۴۴

پشت مانیتور نشستم و دارم لیست نمرات عملی آمادگی دفاعی را تایپ میکنم کلید حرف پ را فشار میدم تایپ نمیکنه، معاون داره تو دفتر میچرخه، یک فکر شیطنت آمیزی به مغزم خطور میکنه، صداش میزنم و میگم به من بگه چطور حرف پ را تایپ کنم، (می دانم از کامپیوتر هیجی بلد نیست، فقط میخواستم ببینم چه جوابی میده)

 گفت: من کامپیوتر بلدم و تو خانه دارم اما پارسال  کامپیوتر مدرسه خراب بود و انداختند گردن من. منم دیگه دور ور کامپیوتر نمیام.

 

  • ۲۳۵

حس خوب

  • ۲۰:۵۵

حس خوب یعنی بعد از مدتها به دوستت که فرسنگها از هم دورید زنگ بزنید و اون بگه همین الان یادت بودم.

  • ۱۹۳

سیب سلامتی

  • ۱۷:۵۸

امروز آخرین جلسه کلاسم با اول انسانی بود، اعلام کردند از هفته آینده نمی آیند و به استقبال بهار می روند، درس امروز جشنهای باستانی و سوگواری بود، که کمی هم در مورد هفت سین صحبت کردم، وقتی گفتم سیب سمبل زیبایی و تندرستی و به تعداد اعضای خانواده سر سفره باشد، یکی از دخترهای که نامزد دارد، گفت:

خانوم اگر یکی اضافه باشه چی میشه؟

من: سال آینده یکی به اعضای خانواده اضافه میشه

همه خندیدند و من نیز هم

یکی دیگه از دخترهای عقد کرده گفت نمی شد حالا اینو نمیگفتی

گفتم حقیقت را گفتم 

 


  • ۱۹۵

یه سه راهی برق

  • ۱۸:۲۶

در تعجبم از مدیری که چند صد هزار تومان خرج یه وعده نهار دانش آموزان مدرسه میکنه و میگه از جیب خودم دادم جهت کار خیر، اما حاضر نیست یه سه راهی برق ده هزار تومانی برای کلاس هوشمند مدرسه بگیره!

  • ۲۰۲

لبخندی به ایرانسل

  • ۱۷:۴۶

هر چند وقت یکبار صبح به محض اینکه گوشیم را روشن میکنم به این پیام :«مشترک گرامی به ایرانسل خوش آمدی» که به خط همراه اول  می آید، مفتخر می شویم.


  • ۱۷۱

روزهای شلوغ

  • ۲۲:۲۶

صبح ها میرم مدرسه بعد ظهرها هم کلاس ضمن خدمت میرم غروبها میام خسته باید بشینم کارای روز بعد را آماده کنم بالاخره مسابقه انشای نماز را داوری کردم خیلی سخت بود هم کارشناس هم مربی قبل از مسابقه منو توجیه کردند مربی مدرسه ناراحت بود که چرا اونو انتخاب نکردند خب حق داشت اما تعداد بچه ها کم بود و بچه های مدرسه خودمون همه جزئ برترینها بودند.

پیرامون من وخانواده م شایعات زیادی بین همکاران هست مثلا من فرزند شهیدم یا ازدواج کردم و خودم خبر ندارم و اینکه با گذشت زمان این سه سال ماهیت بعضی همکاران برام روشن میشه و چقدر دلم میخواد اینجا نباشم کاش میشد رفت یه جای که کسی کاری به کارت نداشته باشه و آرامشتو به هم نریزند...

  • ۱۶۳

،برنامه ها

  • ۲۱:۵۲

سه هفته پشت سر هم برنامه مناسبتها را چهارشنبه برگزار می کنند بعد از ترم اول یک هفته زنگ آخر توفیق پیدا کردم برم کلاس. بعضی همکاران از این وضع ناراضی هستند و درسشون خیلی عقب مانده.

مربی پرورشی واقعا سنگ تمام میزاره با وجود اینکه امکانات خیلی کمه اما به بهترین نحو برنامهاشو اجرا کرده و مجری توانایی هم برای اداره هست امروز به مناسبت ایام فاطمیه برنامه داشتیم یه تعدادی از بچه های شیطون رفتند اون جلو نشستند هرهر و کرکر کردن جلو رئیس اداره و حاج آقا و خانمهای که از حوزه آمده بودند هر چه اشاره دادم از رو نرفتند، وقتی روضه شروع شد یکی از این شیطونها خیلی گریه می کرد.

منو برای داوری انشای نماز و صحیفه سجادیه انتخاب کردند تو این موندم چرا من؟ در حالی که عامل اجرایی را نمیشناسم ایشون از کجا منو میشناسه؟

من به عنوان سرگروه برای تاریخ مسابقه علمی گذاشتم و خودم باید سؤالاتش را آماده کنم دو تا مقاله هم فرستادیم گروه استان امیدوارم رتبه کسب کنیم خلاصه این روزها خیلی سرمون شلوغه، کلاس ضمن خدمت هم داریم 

  • ۱۵۰

بازدید

  • ۱۷:۳۸

امروز رفتیم بازدید سالانه گروه های آموزشی، مثل پارسال، هیچ کار مفیدی نکردیم غیر از پر کردن چند فرم بی ارزش و گرفتن امضا و مهر مدیران مدارس. تنها فایده‌ش این بود که با همکارانی که چند وقت بود ندیده بودم دیدار تازه کردیم.  

چند روزه حس حذف کردن دارم، اکانت تلگرامم را حذف کردم اما فقط سه ساعت دوام آوردم. :)

 

 


  • ۱۵۰

روزهای برفی غرب

  • ۱۰:۲۲

اینجا غرب کشور چند روزه بارش برف تداوم داره و دو روزه همه مدارس شهرهای برفی از جمله شهر ما تعطیل شده، در بعضی مناطق برای کمک به مردم از تانکها و نفربرهای ارتش استفاده می کنند، زنان باردار روستاهای محاصره شده در برف به کمک ارتش به بیمارستان منتقل شدند، برق بسیاری از مناطق قطع شده و امداد رسانی به کندی صورت میگیرد.


  • ۱۴۷

یه مسکن خوب

  • ۱۶:۵۶

هر وقت از لحاظ روحی به هم میریزم تنها خوندن رمان یا کتاب تاریخی آرامم میکنه، بیرون رفتن و درد دل کردن، دم نوشها و ... هیچ فایده ای نداشته، خدا را شکر که یه چیزی به این مفیدی مسکن دردم میشه. 

یه دوستی دارم  زمانی میخواست از شوهرش طلاق بگیره همیشه چای کوهی می خورد، می گفت آرامم میکنه یا جیسینگ و رقص و گاهی هم کتاب

شما با چی آرام میشید؟

 

  • ۱۶۹

ازدواج های تاریخی

  • ۱۵:۱۹

 هفته گذشته چند تا رمان تاریخی معرفی کردم گفتند خانوم اگه عاشقانه هست ما بریم بخونیم اگه نیست وقتمون را تلف نکنیم. دیدم یکی از شاگردها موبایلشو درآورد و شروع کرد به سرچ کردن کتابها، من موندم چقدر به اینها نظارت می کنند احتمالا همشون گوشی آوردند.

دخترها همیشه از بحثهای مربوط به ازدواج استقبال می کنند، هر کلاس هم دو سه تا متأهل داره دیگه یه جورایی همه هوایی شدند، چند روز پیش یکیشون می گفت داریم سوره طه میخوانیم تا برامون خواستگار بیاد.

حالا هر وقت در تدریس به ازدواج های تاریخی اشاره می کنم گوششون چهارتا میشه و سرحال گوش می دهند، مثلا چند روز پیش به ازدواج مصلحتی پادشاه ماد و لیدی اشاره کردم گفتند عههههههه خانوم اصلا به همین خاطر جنگ کردند. یا جنگ کمبوجیه با پادشاه مصر که یکی از بهانه های پادشاه هخامنشی نپذیرفتن  دامادیش توسط پادشاه مصر بود خیلی سر و صدا به پا کرد و به زور غائله را خواباندیم.

ازدواجهای خاندان پهلوی هم که بیشتر از همه چیز برای دخترها لذت بخش است. 

دو تا متن تاریخی دادم که تحلیل کنند دریغ از یک ذره فکر و و اندیشه. ۹۹ درصد همون متن را کپی کردند و یک درصد، کمی فکر کردند که اون هم مورد رضایت نبود. می خوام دو متن تاریخی در مورد ازدواجهای سیاسی بدم بهشون تا تحلیل کنند احتمالا بهترینها را می نویسند :)

 

  • ۱۴۵

هوایی برفی

  • ۱۷:۳۵

امروز اولین تجربه رانندگیم تو برف شدید بود.

موسیقی مورد علاقت گوش بدی برف پاکن روشن باشه برف شدید بخوره تو شیشه. من عاشق این صحنه بودم...

  • ۱۴۵

دستاورد انقلاب

  • ۱۵:۰۳

سوال دادم که دستاوردهای انقلاب اسلامی را نام ببرید:

جواب: ایجاد ماهواره برای رفاه و آرامش و آسایش مردم


  • ۱۹۳

حساس و زود رنج

  • ۱۱:۴۲

 حذف شد

  • ۱۶۴

شاگرد اینجوری

  • ۲۰:۳۴

از اون شاگردهای که نگاهش انرژی منفی ساطع میکنه، هیچ وقت مستقیم نمیشه نگاهش کرد، امتحان زبان فارسی افتاده بود اون کلاسی که من مراقبش بودم، دبیر مربوطه نبود و ورقه امتحان پر از اشتباه و سؤالاتی که تدریس نشده بود، مدیر بهش زنگ زد جواب نمی داد، مجبور شدم کتاب را باز کنم و بعضی اشتباهات را اصلاح کنم. این شاگرد گیر داده بود به یکی از سؤالات خیلی واضح و مجبور شدم چند بار براش توضیح بدم، در حقیقت جواب می خواست، تا اینکه برگه را تحویل داد و رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت:

خانم میشه برگه را بدید تا سؤالات را بنویسم تو خونه نگاه کنم، خیلی اصرار کرد برگه را دادم و بالای سرش وایسادم که به جواب دست نزنه، اما بعد از نوشتن چند سؤال جواب یکی را سریع تغییر داد، برگه را گرفتم.

بعد آمد پیش مدیر و گفت که من یک بیت از شعر را یادم رفته بنویسم برگه را بده بنویسم، اونم نداد،

رفت خانه و بعد مادرش زنگ زد، باز مدیر قبول نکرد، و بعد از چند دقیقه برگشت مدرسه و دوباره خواهش از مدیر...

تا حالا شاگرد اینجوری دیده بودید؟


  • ۱۸۷

یاد یک دوست

  • ۱۶:۲۶

نمی دونم چرا بعضی دخترها تا ازدواج می کنند دوستان مجرد را کنار می زنند و جوری رفتار می کنند که انگار غریبه هستند؟

 یه دوستی که دو سال با هم زندگی کردیم، اگر دو روز همدیگرو نمی دیدیم چقدر دلتنگ هم می شدیم. وقتی ازدواج کرد نه تنها بهم خبر نداد بلکه برای عقد و عروسی هم دعوتم نکرد، تازه بعد از عقدش خبردار شدم ازدواج کرده اونم زمانی که تو یک خانه زندگی می کردیم، اوایل ناراحت شدم برای دوستی که دوران ناراحتیش یار غمخوارش بودم اما دوران شادیش یک غریبه... الان که ازش فاصله گرفتم هرزگاهی زنگ میزنه دلم برات تنگ شده بیا ببینمت، اما من هنوز نرفتم.


  • ۱۵۹
پروردگارا تو را سپاس که از میان هنرها وجودم را به هنر معلم بودن آراستی!
Designed By Erfan Powered by Bayan